Qua

Reader

A list of all postings of all blogs on Qua where the author has configured the blog to publish on this page.

from تنها

پردهٔ اول

بازیگر با لباسی از آب چشم، از ابری سیاه به پایین می‌بارد. صدای باران. در ناودانی زنگ زده فرو می‌رود و می‌ریزد روی صحنه. در پس زمینه خدا نشسته شبیه به داوود پیامبر در وقت آهنگری و دارد آهن می‌بافد. صحنه تاریک می‌شود. نور روی بازیگر قفل شده و او شروع می‌کند: زندگی کردن فعل عجیبی است. آدمیزاد از سیاهی زِهدان با چه مشقّت و دردی بیرون می‌آید رنج بی‌شمار و بی‌حساب می‌کشد. تا روزی دوباره با چه مشقّت و دردی برود در سیاهیِ گور. حالا خبری باشد از آنجا به بعدش یا نباشد تا به خیال خودش جاودانه شود، نمی‌دانم.

نشسته در آب چشم، ادامه می‌دهد:

فعل عجیبی است که رنجِ رشد و درد روده و دندان و ملاج را پشت سر بگذارد برسد به دردهای عمیق تر از ترکهٔ معلّم و تیر دشمن و غم نان و نگرانی اولاد و عائله.

یا اصلا بختش کج بیافتد کله‌اش بوی قرمه سبزی بگیرد. تصوّر کنید چه رنگ پریده‌ای بشود از درد جامعه و ظلم ستمگر و پاندمی و شیخ و شاه و اوین و کوفت و زهرمار.

بعد با چه مصیبت‌ها که جان سالمی نصف و نیمه کوفته و خسته و خرد به در برد، بعد از سالی ماهی چندتا شمع بیشتر روی کیکش فوت کند دوباره چرخهٔ مریضِ معکوس را سر بگیرد مستهلک شود. آخرِ سر هم یکی از مرض قند، گاهی چربی، آن یکی تصادف، این یکی مغز و قلب و کلیه و روده و خلاصه با تنوع بسیار شگفتی(!) به خط پایان برسد.

برمی‌خیزد و آب چشم خون می‌شود و پایین می‌ریزد. و ادامه می‌دهد:

ابناءِ فلک زدهٔ آدم اینطور برسد به خط پایان که چه شود؟ که بگیرند و روی سر و کول ببرند؟ روی دست خاطرخواهان؟ برود عیش و نوش و جشنِ پایان و سیگارِ برگ و شامپاین؟

نه... تازه بعد از سه بار زمین گذاشتنِ هول هولکی برسد به گور تنگی که شاید در آن حفره جا نشود و متولّیِ غم زده که حالا شاید پسرش باشد یا دامادش یا کس و کار دیگر، مدام بالاپایین کند، روی دست، یک وَر، آن وَر، بخواباند، زیر سرش خاک‌بالش بسازد، شانه‌اش را با اکراهی شَرم زده تکان بدهد، بعد بیایند مشتی کار بکنند و چیزی بخوانند و بعد... همین دیگر. بعدی نیست انگار.

اگر باشد هم با حسابی سر انگشتی که من کرده‌ام، برای نود و نُه و نُه دَهُمِ درصدشان اوضاعِ سیخ داغ و قیر و قیف و عقده گشایی‌های عجیبی براه است.

به اجبار آورده‌اند، بی‌انتخاب حکم کرده‌اند به خطوط قرمز مویی و متقاطع و پرتعداد، همان سَبک و قِسمِ موتورسواریِ برازجانی ولی در تراکمی شبیه به میدان تایمز نیویورک. اصلاً هم حرف حساب حالیشان نیست انگار که هر کار کنی یک‌ جایی بالاخره از این همه خط خطیِ قرمزِ دیوانه‌وار میزنی بیرون.

آدم، یقین اگر برگردد در همان لحظه‌ای که دارند جا سازش می‌کنند در گور، می‌بیند چه رَوَند و آمد و شدِ تباه و بی‌منطقی بود. چه روال غلطی بود.

صدای رعد ناگهان از اطراف سالن بلند می‌شود و باران می‌بارد. تماشاگران نمایش، چتر به سر می‌گیرند. روی صحنهٔ نمایش ابراهیم شریف زاده ظاهر می‌شود و چگوری کهنه را می‌نوازد. بازیگر به میان مردم می‌آید و ادامه می‌دهد:

حقیقتاً بله، این زندگی کردن فعل عجیبی است. وقتی بیشتر عجیب می‌شود که می‌بینی با این همه نکبت و فگار، یک وَرِ قشنگ هم دارد که اصلاً و ابداً قابل چشم پوشی نیست. اینطور است که می‌آیی، عاشقت می‌شوند، بازی می‌کنی، توی شلوارت خراب‌کاری می‌کنی، بعد آدم‌تر می‌شوی خیال پردازی می‌کنی، در حدی که اگر اقتضای سن و سال جلویت را نگیرد با خیالات خودت چه غلط‌ها که نمی‌کنی. بعد بادی نسیمی پس کله‌ات می‌زند عاشق می‌شوی، بقول همشهری ما «پسین گاهی ز بندر بار» می‌کنی، دوتا روی هم یکی می‌شوید. بعد اگر شانس بیاوری همین را تکثیر کنی در نسل و تخم و ترکه‌ات، آدم باشی شَرَّت به مردم نرسد، حقیقتاً سرگذشتِ قشنگ و شیرین و پر از خنده و هیجانی خواهی داشت. این‌ها هم نباشد، همین که تو شعر و سینما و موسیقی و هنر و تاریخ و سفر و مردم را می‌بینی و می‌گویی چقدر قشنگ، چقدر لطیف، چقدر خوب، چقدر عمیق... با همین عجایب صنعت خلقت، آدمیزادی هستی که می‌گردد و می‌پوشد و به چیزهای مسخره‌ای دلخوش می‌شود که بیا و ببین. چیزهایی که شاید برای آن یکی هیچ باشد، ولی برای این یکی تمام جان و جهانش است. و این قشنگ است، و این کافی است.

بازیگر بر می‌گردد روی صحنه. ابراهیم شریف زاده و خدا پشت ابرهای سیاه محو می‌شوند. نور دوباره رویش قفل می‌شود. با همان لباس از جنس آب چشم ادامه می‌دهد:

حتی اگر آن طرف خبری نباشد، لبخند دختربچه‌ات که از شادیِ هدیه تولد چشمانش برق می‌زند کافی است.

این نقطه، همین جا که کار به جان و جهانِ آدم می‌رسد، جایی است که می‌خواهم قصه‌ای را شروع کنم. نقطه‌ٔ ورود.

صدای چگور از دور می‌آید.

نامش «چارتار» است. همان چارتاری که مثلاً با سه تار بنوازند و یکی با تنبک جواب دهد. همان.

چارتاری که پیش درآمدش را در گوشه‌ٔ بنداروز و طلحه زدند، رِنْگَش در حد فاصل برازجان و کنگان و دیّر و خورموج پر شتاب دوید و شب و روز یکی کرد، درآمدش بداهه‌ای شورانگیز بود در بوشهر. و در شیراز اوج گرفت. و در اوج تمام شد.

چگور ساکت می‌شود. صدای جیرجیرک جایش را می‌گیرد.

همان ساز چارتاری که سیم مشتاقش در صدرا گسست و دسته‌اش شکست، همانکه طنین بازمانده در کاسه‌ٔ صدایش در جادّهٔ اَهرَم تَرَک برداشت. و صدایی دیگر نیامد.

چارتاری که مثل «خوزه آرکادیو بوئندیا» یا حتی آدم‌های عجیب‌تر، چنان مبهوت و پرت، در هپروت خیره و ساکت شد که شبیهَش را احدالنّاسی هنوز جایی پیدا نکرده.

این قصه‌ٔ یک ساز است. قصه‌ٔ من. چارتار.

مشقّت اصلی‌ام از آن حکایتی شروع شد که در خلالش دسته‌ٔ سازم با آن همه پرده‌ٔ کوک و خوش دست، ظهرِ داغِ مردادی در گورستان بُنداروز، همانطور که ظهرها روی دست می‌خوابید تا راحت‌تر نفس بکشد، روی دست در سایه‌ٔ جمعیتی ایستاده بالای سرش، بی‌نفس، مثل مُرده‌ها خوابید تا رویش خاک بریزند. و ریختند.

و کاسه‌ٔ سازم با یک کهکشان طنین خوش لحن و عاشقانه، هزار آوازِ خاموش شده، پسینِ بهاری در گورستان برازجان در جایی تنگ، با خنده‌ای شکفته و لبهایی قشنگ، چشمانی باز، خوابید تا رویش خاک بریزند. و ریختند. سیمانش کردند.

همان روزی که انگار از آسمان خدا میکروفن را داد دست آن دیوانهٔ لاهوری تا بخواند:

صدا اکو می‌شود طنین بازیگر سالن را در هم می‌ریزد.

«گمان مبر که به پایان رسید کار مغان، هزار باده‌ٔ ناخورده در رگ تاک است!».

ابرهایی زرد شن می‌بارند. صحنه پر از شن می‌شود. قدیمی می‌شود. کویر.

این‌ها را گفتم که برسم به جان و جهانم. که شاید برای دیگران هیچ باشد. یا اصلا در گفته و شنفته در نیاید. یا هر چیز دیگر.

بازیگر روی صحنه آب می‌شود. بچه‌ها می‌آیند آب بازی.

پایان پرده‌ٔ اول.

پردهٔ دوم

بازیگر از آب شدگی برکشیده می‌شود. لباسی به رنگ بلوط سوخته، به عطر خاک و مزه‌ٔ گل به تن دارد. خسته روی بافته‌های آهن خدا می‌نشیند. خدا دارد هنوز گوشه‌ای دور، آهن می‌بافد. صدای بافتن آهن. از آسمان هزار دست آویزان شده تا از زمین چیزی بگیرد و بالا ببرد. شروع می‌کند:

یوحنای رسول، همانکه رسولِ پسر خودخوانده‌ٔ خدای هیچوقت نادیده و دست نیافته بود. یعنی رفیقِ شفیقِ عیسای ناصری از تپه‌های سرسبز ناصریه، در اوّلِ کتابِ خاطراتِ یکساله‌اش با عیسی(که با نام بی‌مسمّای انجیل یوحنا از آن یاد می‌کنند) حرف شاعرانه‌ای زده که هرچه بالا پایین کردم دیدم نمی‌توانم برای گفتن این پرده به عنوان نقطه‌ٔ شروع ازش چشم پوشی کنم.

یوحنا دقیقاً هزار و نهصد و نود و چهارسال پیش، چند روز بیشتر یا کمتر، حالا شاید شبی زیر نور ماه یا روزی زیر سایه‌ٔ بیدی، وسط دشتی مینیمال، آسمانی آبی، تیغ آفتاب وحشی، کیارستمی‌وار، برداشته روی پوستی کاغذی برگی نوشته:

در آغاز کلام بود و کلام با خدا بود و کلام، خودِ خدا بود؛ همان در آغاز با خدا بود. همه چیز به واسطۀ او پدید آمد، و از هرآنچه پدید آمد، هیچ چیز بدون او پدیدار نگشت. در او حیات بود و آن حیات، نور آدمیان بود. این نور در تاریکی می‌درخشد و تاریکی آن را درنیافت.

بازیگر از بافته‌های آشفته‌ٔ آهن پایین می‌آید و راه می‌رود:

این سرآغاز برای من به طرز عجیبی تمام سِیر و سیاحت و سفَرِ این زندگیِ پَرچَگینه و زشت و قشنگ را، که حالا به سیاه‌ترین پیگمنت و مویی‌ترین مُحاق خودش رسیده، می‌شوید و سفید و تروتمیز می‌کند. و بُر می‌دهد. تا نفس بکشم.

صحنه تاریک می‌شود. نور در گوشه‌ٔ تصویر روی مردی قفل می‌شود. سپید پوش، که اسب سیاهی بر دوش دارد. اسب باشکوه و بزرگ است با جهاز و یراق شکوهمند. اما مرد، پای اوست. صدای شکست هزار شیشه می‌آید. بازیگر زیر نور تند و زردی در گوشه‌ای دیگر ادامه می‌دهد:

شاید جرأت می‌دهد. جرأت می‌دهد که حالا بگویم من همان نوزاد نَرمی هستم که با چشمانی درشت و سیاه، چرخان و غلتان، جایی در اتاقِ بیمارستانی در استان بوشهر، بین سال‌های شصت و سه تا هفتاد، طی همین سال‌ها، تن لختم را پیچیدند لای پارچه‌ای و دادند بغل آرسول و ماه‌بی‌بی. بابا و مامانمان. من همان یک نوزادم. یک تار. که چهار نغمه ازش نواخته‌اند. اسم و رسمی نداشتم اول. شکلی نداشتم. به قول آقای شاملو «نوجی در آبکَندی» بودم. ولی در آغاز، همین کلام بودم. هَست شدن و روی زمینی شدنم کلام بود.

که اول چرخیدم در هوا و جفت‌پا، سریع تیز و فرز، مثل شمشیر فرود آمدم و سینه‌ٔ سنگی را شکافتم و مرا حامد خواندند.

همان که نامش نشست روی لب‌های مامان، نشستم روی تاریخِ مامان، تا «مامان حامد» بخوانند و تا روز آخر «مامان حامد» بماند.

من اولین نسخه‌ٔ این چارتار بودم. که نشستم زانو به زانو کنار قلب بابا تا همراز و همسنگش باشم و همسنگرش. همان تفتیده جانی که تا لحظه‌ٔ آخر با اضطراب و استیصال ماساژِ قلب بدهم، احیا کنم و او برنگردد. بعد بگذارمش توی دالانِ بی‌انتهای نعشکش. آن بافته‌ٔ آهن.

صدای ماشین نعشکش. گریستن هفتاد مرد:

که دالانِ آن ماشین زشت تا کیلومترها درازا در سیاهی کشیده شود و بابا را ببلعد. بافته‌های آهن بِپیچد دور و برم دست و پایم را قفل کند. دهانم بوی آهن مزه‌ٔ آهن رنگ آهن بگیرد. پشت سرش بروم و او داخل آن قوطی آهنی روی دست اندازها بالا بپرد و من مَنگ. نا مطمئن. که نکند هنوز زنده باشد و من کافی نبوده باشم... .

تا همین «سَختِ سیاه» نفسم را بِبُرد. که شاید بریده باشد. بریده است.

نورها خاموش می‌شود. صدای شیهه‌ٔ اسب، افتادن جثّه‌ای عظیم روی زمین. هزار دست از زیر زمین بیرون می‌آید تا چیزی را بگیرد و پایین بکشد. بازیگر از عمقی محو، در لباسی از بخار داغ زیر بافته‌های سنگین آهن بیرون می‌آید و شکلی می‌گیرد. ادامه می‌دهد:

و دوباره زاده شدم. دومْ‌نسخه‌ای از همان. فُرمِ جدیدی پیدا کردم و شدم وحید که انگار شیشه‌ٔ زلالی را بریزند در آن فرم. وقتی عمل آمدم شدم خِپِل‌خان بابا و جگرگوشه‌ٔ جدایی ناپذیرِ مامان. همان چکیده‌ خون‌ از دلی که تا لحظه‌ٔ آخر کنار مامان باشم. مدام زور بزنم دَرِ آن بافته‌‌ٔ آهن لعنتی باز نشود. دور ماشین مامان به هیئت پروانه‌ٔ لاجونی بچرخم تا جان به لب شوم. تا خونِ لای آن ردیف بی نقص دندان قشنگ را ببینم. پاهایش را ببینم.

بیچاره شوم با همین تجربهٔ بیچارگی، گنگ خواب دیدگی، عالمی تماماً کَر. بارِ سنگین و غمِ تنهایی را تا آخر با خود ببرم. که شاید برده باشم. برده‌ام.

صحنه تاریک می‌شود. روی سر تماشاگران ناگهان برف باریدن می‌گیرد. چترها را باز می‌کنند. برف از کناره‌ها تن و بدن تماشاگران را منجمد می‌کند. سرد می‌شود. بازیگر از پشت سر تماشاگران به سمت صحنه‌ٔ نمایش در لباسی از شعر سروده می‌شود و راه می‌افتد. ادامه می‌دهد:

بعد برای نمی‌دانم چندمین‌بار انگار خوابی دید مامان. توی خواب داشت با پیغمبر می‌رفت زیارتِ خانه‌ٔ خدا.

از آسمان دسته‌های بزرگ کلاغ‌های سیاه پیچیده در بافته‌های آهنی سرد، با بال‌های خونین، چرک‌ مرده و بی‌جان، جنازه‌وار به زمین می‌بارند. صدای به زمین افتادن هزار قطعه آهن بافته شده. بازیگر درون سینه‌ٔ عاشق خود چاهی می‌کند. خشن و بی‌عاطفه. از چاه عمیق سینه‌اش نجوای بی‌شکلی بیرون می‌تراود: لبَّيك اللّهمّ لبَّيك، لبَّيك لا شريك لك لبَّيك! و بازیگر ادامه می‌دهد:

آن مکعّبِ کاریزماتیک. آن سیاه! بعد کلامِ کذایی شد رسولِ اعرابیان، با هیبتی به زیباییِ ضدّنور شدنِ نخلی تنومند و بلندبالا در برابر خورشید. جایی شبیه فیلم‌های بیضایی در وقت بیابانی شدن.

زیر سایهٔ سنگی تَفتیده وسطِ بیابان، مصطفای رسول هلو و سیب‌ترش به مامان داد. خودش برایم تعریف کرد.

بعد چرخیدم و کلام‌وار، اَجَل سرودی ساخت از من، از همانجا نوشت حالتِ سوّمی بگیرد تا محمّد شود. و محمد شدم.

بی‌حرف پیش سومین تار روی سازی عربی. تا هلویِ رفیق و قریب و قرین باشم، پنبه‌ٔ باباش، شعر مامان و امتداد قلمش. بی‌تعارف ترینش باشم. همراز و همسنگ و همسنگر مامان. مَه بلند. که تا روز آخر قربان صدقه بروم، دور بگردم، عاشق باشم. تا آن گوشی را در آن تاریکی شب در بیابان پیدا کنم. زیر بِرِزِنْتِ سیاه آن هلال نارسیده‌ٔ رمضان، صد دور کنار صحنه‌ٔ تصادف بچرخم. جانی شاید مانده باشد تا ببرم برای مادرم؟ آقا شما نیمه جانی عاشق در این حوالی ندیده‌اید؟ احتمالا هنوز صدای خنده‌های عاشقش از آن به گوش می‌رسد، به طنین نام چهار پسر... آقا شما شیشه‌ٔ سخت‌ِ جانیْ گلگون را ندیده‌اید؟ چند دقیقه پیش همینجا شکسته است... آقا...؟

و تخت گاز دنبال آمبولانس. بیمارستان اهرم. «شتاب کردم که آفتاب بیاید، نیامد».

رضا براهنی با آن کلاهش در آغوش دسته‌ٔ کلاغ‌های پرسروصدایی وارد سالن می‌شود. از روی سر تماشاگران رد می‌شود. به صحنه می‌رسد. تمام صحنه و پس زمینه سفید می‌شود. چشم را می‌زند. تماشاگران عینک می‌زنند تا ببینند چه شده است. کلاغ‌های شلوغِ مضطرب آقای براهنی را چون کرکسی گشوده بال دور بازیگر می‌چرخانند. مردمِ عینک‌زده ترسیده‌اند. بازیگر ادامه می‌دهد:

محمّد شدم تا بروم چهارستونِ بیمارستانِ خراب شدهٔ اهرم را با فریاد بلزرانم:

فریاد ناگهانیْ سالن را در می‌نوردد. آمیخته با زخم‌ صدای کلاغ‌. از سالن نمایش بیرون می‌رود. روی سر مردم نفیر می‌کشد. بازیگر داد می‌زند:

ماماااااااااان بیوووووو! و بیمارستان اهرم می‌لرزد... .

محمد شدم، همچنان بی‌معجزه. و صدایم تا معاد کش می‌آید، همچنان محمد.

تازیانه‌های آقای براهنی بر تن رنجور بازیگر پی‌درپی فرود می‌آید. صدای تازیانه. بازیگر زیر ضربات ادامه می‌دهد:

«چو گُرگ زوزه کشیدم، چو پوزه در شکم روزگار خویش دویدم، شبانه روز دریدم، دریدم، که آفتاب بیاید، نیامد».

آقای براهنی تازیانه بر می‌کشد و در سکوت بالای سر بازیگر می‌چرخد. کرکسی در آغوش هزار کلاغ‌. بازیگر ادامه می‌دهد:

از بخت خراب یا درست، من باید محمّد می‌شدم تا داغِ دستهای افتاده از دوسوی برانکارد را هم ببینم. داغ جا نشدن در آن سَردحُفره‌ٔ سردخانه‌ٔ بی‌هویت را هم ببینم. محمّد شدم که تا روزِ آخر، بابا نباشد، ذوق نکند، آدرس ندهد، پشت کمرم را دست نکشد، تا سوجی و مجنون‌وار بنویسم تا روز آخر، شاید به خانه برگردم، شاید بمیرم. مرده‌ام.

دسته‌ٔ کلاغ‌ها و آقای براهنی محو می‌شوند. سفیدیِ تند و تیز و چشم‌آزار، خاموش می‌شود. صحنه در تاریکی مطلق فرو‌ می‌رود. تماشاگران عینک از چشم برمی‌دارند. صدای شکستن ساز می‌آید. هزار شمع با شعله‌های لرزان، وارونه از آسمان آویزان می‌شوند. صدای گریه‌ٔ نوزاد. گریستن هفتاد مرد. بعد باد مرگ می‌وزد. هزار شعله را خاموش می‌کند. اشک شمع‌ها در فواصل نامنظمی نرسیده به صحنه، به زمین، خشک می‌شوند. باران مرده‌ای از موم. بوی کافور.

پایان پرده‌ٔ دوم

پردهٔ آخر

دود سیاهی از سینه‌ٔ بازیگر به بیرون لَمْبَر می‌خورَد. سرخ‌نورِ ضعیفی نشان از آتشی خاموش، درون سینه‌اش پیداست. زمین به عرض شانه‌ٔ بازیگر بیرون می‌خراشَد. زیر پایش بالا می‌آید. می‌برد در ارتفاعِ ناتوانی و همانجا خشکش می‌کند. درد، از دریچه‌های تنگِ قلبش بیرون می‌ریزد. بازیگر با صدایی گرفته از دردی جانکاه شروع می‌کند:

محمد که بودم، در همان دوران، ناگاه یکی شدم که آمدم ولی پسند نکردم و جلوتر از همه رفتم.

محمود یا چیزی شبیه به همین، می‌گویند سِقط شدم، ولی اینطور نیست. خبر دارم دنبال چیزی آمده بودم که انگار از اول نبود. پس رفتم و در بهشت صادقِ بوشهر جایی بیش از سی‌ سال پیش برای همیشه گم شدم. نیست بودم، نیست‌تر شدم.

بعد خواستند محتوای پنجمی بسازند از آن سیب‌ ترش که احمد به آن سر و روی غریبش بیاید. که جای محمود باشم یا عطیه‌ای در پس نذری. از شاهزاده‌ ابراهیم ننیزکی یا حاج سی‌مح‌مین دشتی. کاکی. یادم نیست.

به هر بهانه، پنجی در پی چهاری مرده و رفته. شاید به همین علت بود که از اول نعل را وارو زدم. حاجَتِ روایی شدم در پس مرده‌ای سقوط کرده ته گودالی در بهشت صادق. به زن آرسولم دادند در هیئت ته‌طغاری، که دور باشم و دور باشم و دور. دریغ که باید نزدیک‌ترین می‌بودم. چسبیده‌ترین. بغل‌ترین. حالا غریب‌ترین و برعکس‌ترین باشم. که روز آخری که راهی لامرد شدم مامان با گریه‌ٔ بنفش راهی‌ام کند، بابا با غرور و بغضِ هم‌زبانی. همان باشم که بابا تا دامغان و تهران برای نصب گاز و یخچالم دنبالم بیاید. که با غرور نامم را ببرد بی‌آنکه لایقش باشم.

صدای رعدِ بی‌برقی ناگهان سکوت را می‌شکند. در پس آن، باران شیشه روی صحنه باریدن می‌گیرد. آقای براهنی در هیئت کابوسی سیاه برمی‌گردد. تماشاگران می‌ترسند. بازیگر زیر بارانِ شیشه، زخم‌آغشته داد می‌زند:

آن باشم که نتوانست ته‌طغاریِ تومِ دِلی باشد. آن باشم که همیشه پشت تلفن بود. همیشه نبود. همیشه رد تماس با پیامکِ آماده بود.

زانو می‌زند و زمزمه می‌کند:

که داغ شوم داغ، وقتی چه شب‌ها حدس می‌زدند قرار است فردا از راه برسم و نرسیدم. داغ شوم داغ، که حامد زنگ بزند و یَلِ سرهنگ را با کلمه‌ای برایم تمام کند، و من آنجا نباشم. کمرم بشکند.

که محمد زنگ بزند و شبانه قرصِ ماهِ مقنعه‌پوشِ مامان را با کلمه‌ای برایم تمام کند. و من آنجا نباشم و جانم تمام شود.

احمد باشم، آنکه که هزار سال صبحِ مرداد در هواپیما گریستم و شکستم و نرسیدم. که هزار سال صبحِ اسفند در هواپیما سوختم و تمام شدم و خاکستر شدم و نرسیدم.

رضا براهنی کابوس‌های بازیگر را روی سرش می‌ریزد. در آوار خرد کننده‌ٔ بافته‌های آهن. در شکل و حالت‌های ترسناک، اما به طرز غریبی ساخته از خاطرات آرسول و ماه‌بی‌بی. بافته‌های آهن به شکل سرهنگ و مرجان. بازیگر جان می‌دهد و ادامه می‌دهد:

«کشیده‌ها به رُخانَم زدم به خلوتِ پستو چو آمدم به خیابان، دو گونه را چونان گدازه‌ٔ پولاد سوی خلق گرفتم، که آفتاب بیاید، نیامد».

من همان شدم که در حسرت آغوش آخر، صدای آخر، تماس آخر، لمسِ گرم و بیدار و زندهٔ آخر، بغض به گور می‌برد.

«اگرچه هق هقم از خواب، خوابِ تلخ برآشفت خوابِ خسته و شیرینِ بچّه‌های جهان را، ولی گریستن نتوانستم، نه پیش دوست نه در حضور غریبه نه کُنجِ خلوت خود، گریستن نتوانستم، که آفتاب بیاید، نیامد».

باران شیشه و کابوس تمام می‌شود. صدای جیرجیرک جای همهمه‌ها را می‌گیرد. باد سردی می‌وزد. تماشاگران می‌لرزند. بازیگر در لباسی از فتیله‌ای کثیف و سوخته، از زیر آواز کابوس‌ها، آرسول‌ها، ماه‌بی‌بی‌ها، سرهنگ‌ها و مرجان‌ها بیرون می‌خزد. یکپارچه خون! و ادامه می‌دهد:

کلام شدیم ما چهارتا. شدیم همان نیّت ازلی مامان و تسلیم و رضای بابا. چرخیدیم و سنگین و بارور شدیم، بیرون پریدیم چسبیدیم به پیشانی نسخه‌ٔ دست سازِ دوتا آدم عاشق از خودشان، تا کلامِ با خدا باشیم و کلام، گیرم که خودِ خدا باشد. که خدا بود. که هست.

یکی سرِ ظهر، یکی مغرب، دوتا صبح؛ دقیق نمی‌دانم، بالاخره سازی تیار شدیم چارتار، پرشتاب رفتیم به جادویی‌ترین چهاردیواری دنیا که حالا بزنند، ردیف را به آتش بکشند. کشیدند.

صدای تار لطفی می‌آید. تنبیه می‌کند. بداهه‌ٔ اصفهان. «در وفای عشق تو .... مشهور خوبانم چو شمع...» و بازیگر ادامه می‌دهد:

یک چهاردیواری شد اتاق موسیقیِ ساده و خاکی، پر از خورشید. پر از آب زلال. پر از زندگی‌های زیسته. آردهای بیخته. الک‌های آویخته. مفهوم عمیقی که هفتاد مَن گپ و روات و قصّه و دلیل و اشتیاق و نقشه و برنامه و امید و آرزو را در کلمه‌ٔ کوچکی زیر لفظ خونه خلاصه کرد.

صدای تار لطفی می‌رود. مرجان فرساد جایش را می‌گیرد: خونه‌ٔ ما... دوره، دوره... پشت کوه‌های صبوره... و بازیگر بی‌تفاوت رد می‌شود، ادامه می‌دهد:

خونه‌ای که یقین دارم خدا اگر خجالت نمی‌کشید یک نصف‌ شبی سحری دم‌ صبحی با لگدِ مازه پیغمبرش را از خواب می‌پراند که «چه خوابیدی بلندشو ما ادراک خونه...!» و سورهٔ تکمیلی در عمق این مفهوم اون برای بشریت نازل می‌کرد. و کاش بشر خونه را در قرآن و انجیل و تورات و اوستا و بودا و چین و ماچین، قبلاً از اینهمه مرگ و شاه و شیخ می‌خواند. طور دیگری می‌یافت. نیافت.

خونه همانقدر که آجر و سیمان و سیم و تیرآهن بود، همانقدر آرسول و ماه‌بی‌بی بود. همانقدر مرجان و حسینی داشت. یکی دائم روفت و روب. هرگز ننشین. نخواب. ناخَسته. بقول خودش بمب انرژی! که حتی روی تنشورِ آرامگاه برازجان بخندِ خوشگل و سرحال بود. بیدار بود. بیدار رفت. با چشم باز رویش لحد گذاشتند.

دیگری اردیبهشتیِ مغرور. دائم‌ فرمانده. تا توی سردخانه‌ٔ شیراز، سرهنگِ راست قامت بود.

خونه همانقدر که سقف و پناه بود، همانقدر چارتار بود. چهار پسر بود. پر از ریتم و رِنگ و ضرب و فراز و فرود. کوک و ناکوک. تَقّه و کوبه. دَم و آرشه و زَخمه.

خونهٔ ما سازی بود که مثلا بیست سالِ اول داده باشند جلیل شهناز، ده سال میانی داده باشند محمدرضا لطفی تا «ساز را ادب کند»، بعد این اواخر گذاشته باشند روی طاقچه، بن گنجه، زیر زمین و دَر رویش بسته باشند. علیزاده‌ها را حسرت به دل نگه داشته باشند.

صحنه روشن می‌شود. بازیگر قامت راست می‌کند. زیر دایره‌ٔ نور کمی جلو می‌آید. توی چشم تماشاگران نگاه می‌کند. زهرخند. صدای پچ‌پچ می‌آید اما نه از تماشاگران. مردم کنجکاوند. صدا از هزار سایه‌‌ای می‌آید که پشت سر بازیگر قد می‌کشند. بازیگر را می‌گیرند تا تکان نخورد. او ادامه می‌دهد:

چارتار حکایت ما است. حکایت چهار پسری که حالشان حالِ چهارتارِ جدا گسیخته از ساز است. سازی حالا شکسته، یکی اینجا یکی آنجا خوابیده، بین الحرمین وار. برازجان و بنداروز. هفت شوط که بروی حاجت روا می‌شوی. حالا چه می‌دانی از چارتار کوکِ سابق. یکی مضراب راستِ بیخود می‌خورَد یکی چپِ بی‌ربط. یکی اصلاً روی خَرَک نیست. یکی هم که عمری صدای Do می‌داد حالا به مکافاتی شاید Si لَنگی ازش در بیاید. آن هم چه زاید رنجور و بیمار.

داد می‌زند:

من چارتارم اینک!

مُرده اما اگر روزگاری کوک بودم شاید، با سیم اولم صدای کیهان و آتشِ طور و ذوالفقار می‌شنیدی. با سیم دومم طنین آب زمزم و مقام اسماعیل. با مشتاقِ سومم باران احساس و همهمه‌ٔ ساختنِ چتر نجات بعد از پریدن. و با سیم زیرِ نازکِ آخرم، صدایی به رنگ آبی دریا و بوی عود.

من یک نفر بودم که چهار صدا داشتم.

این داستان چارتار است.

بازیگر دست می‌گشاید. هزار قلّابِ خاطره از آسمان به پایین می‌آید. از بافته‌های آهن. دورش می‌پیچد آنچنان که چیزی از او دیده نمی‌شود. پوسته‌ٔ صلیبی از آهنِ بافته‌ شده شکل می‌گیرد با مغزی از آدمیزاد. صدای سرشکستن موج دریا در سنگ خارا می‌آید. بافته‌ آهنِ صلیب، بازیگر را می‌برد در اوج. روی بلندی‌های کلاغ‌ نشین شهر، پا در جایِ زمینی نرم و مرطوب می‌کند. گِلِ آدم سرشته و چارمیخ می‌کند. خدا هنوز روی صحنه دارد جایی در هیئت داوود پیامبر در وقت آهنگری، آهن می‌بافد. و‌کلاغ‌ها می‌خوانند. پرده بسته می‌شود.

پایان پرده‌ٔ سوم

انتهای نمایش

نویسنده: سید احمد حسینی

خودگویه – مونولوگ
#مونولوگ #چارتار #خودگویه
 
بیشتر بخوانید...

from Rolistologie

Comme je l’ai raconté précédemment, j’avais arrêté de jouer au semi GN la Camarilla face à une équipe de conteurs (MJs) qui avait notamment sabordé une composante essentielle de la fiction, la notion de Statut, détournant ainsi complètement le propos du jeu.

Il y a environ 2 ans, j’ai appris qu’un nouveau conteur débutant arrivait dans une asso et qu’il était plutôt aligné sur la vision du jeu et du Statut. J’ai donc repris la cama, et j’ai effectivement pu développer des fictions respectant le propos de ce jeu. Cependant, ce conteur faisait de nombreuses maladresses, notamment des erreurs qui entraînaient des incohérences dans la fiction. Je les lui remontais, et j’ai essayé de les compenser au maximum, que ce soit en n’utilisant pas leur apparition dans la fiction, ou en lui laissant le temps de trouver un correctif. Jusqu’au jour (environ 1 an) où une de ses erreurs a eu une conséquence directe sur mon perso, sans pouvoir être ignorée. Le conteur m’a bien reconnu en privé s’être trompé (à l’oral, sans trace écrite...), mais il n’a pas su modifier la fiction, et s’est embourbé dans une spirale de mauvaises décisions jusqu’à ce qu’il en vienne à tuer mon personnage pour que son erreur n’impacte pas son PNJ. Cette attitude a conduit à mon arrêt définitif de la cama, le contrat social étant irrémédiablement rompu. Mon perso continuera ses aventures en tant que PNJ sur une campagne sur table, en retirant évidemment de la fiction l’incohérence fatale.

#JdR #SemiGN #Cama #Camarilla #FCF

 
Lire la suite...

from manunkind

the digital blows forward n' the digital doesn't blow back* (through smtp)

of all the emails i've sent those:left unanswered(reply:no:why) pave the way to many lives in many worlds that exist (perhaps? but:feel like the (worse?)words i type on this backlit keyboard & do not appear on screen-where are they? (will someone find them on their screen and ask: where do these words come from?)

the answer be:lost

 
Lire la suite...

from Amassando ideas

En este último tiempo he estado trabajando en mi superación personal. Creo que es grandioso mejorar las distintas áreas de nuestras vidas. ¿Pero qué pasara cuándo muera? ¿De que servirá todo ese esfuerzo? Por eso se dice que uno tiene que luchar por algo más grande que uno mismo. Y estoy de acuerdo.

He estado pensando en distintas causas en las que involucrarme, y hay varias que parecen súper importantes para la humanidad. Pero me surge otra pregunta: ¿Qué pasaría si es que la humanidad desapareciera? ¿De qué habrá servido todo ese esfuerzo?

Una opción es trabajar para que la humanidad nunca se extinga, o podamos traspasar nuestra civilización a otra especie inteligente que nos reemplace, para así preservar nuestro legado. Sin embargo, puede que eso no sea posible, o bien siga habiendo mal en nuestra civilización y si el tiempo es infinito eso podría hacer que haya infinito mal (daño, mentiras, sufrimiento, lo que consideres malo) en el mundo lo que encuentro terrible también. En un peor escenario la humanidad podría seguir existiendo pero bajo una distopía con mucho sufrimiento. En ese caso podríamos pensar que sería mejor que no hubiese humanidad.

Hay quienes sostienen la existencia de un alma inmortal. Sócrates lo plantea con sus argumentos. La Biblia habla de la dicha eterna. Si nuestra esencia no desaparece entonces el norte debería ser fortalecer nuestro espíritu. Todavía no tengo claro cómo hacerlo. Tengo muchas preguntas sin responder, pero esto es parte de lo que he avanzado.

 
Read more...

from 非普遍理性

#G

「山海喜相逢」达达利亚生日贺文。

璃月码头激情告白事件(?)

环抱的山把海风滤了一道,吹到璃月港时,便失去了别处海港空气中尖锐的咸腥。沿街各色铺子飘出花、果、茶叶、粮食被蒸或炸熟散发的香气,达达利亚穿行其间,毫不费力地从中寻到钟离身上那一种。

他即将离开璃月。往生堂的客卿正在送他。

晨光刚刚爬上屋檐,吃虎岩的街道已称得上摩肩接踵,他们却没有被任何人打扰,顺利地一路走到港口——要知道,往日客卿总会招来无数热切的目光、殷勤的招呼、乃至莽撞的拦路请教。他怀疑钟离使了什么神仙的小技巧,叫旁人注意不到他们。这令执行官难免从胡思乱想中生出一些隐秘的期待——或许对方同他一样,比表现出来的更加享受两人的独处。

于码头站定时,达达利亚终于借着这份期望说服自己,这或许是最后的机会。于是,当着两个似乎看不到他们的至冬卫兵,他放弃了计划中的道别之语,向钟离吐露告白;他把声音压得很低,却将潮水、汽笛、水手吆喝和海鸟振翅的声音推得很远。

往生堂谜一般的客卿注视着他,金色的眸子仿若夕照下宁静的深潭,足以让任何沐浴在这样眼神中的人产生为他所爱的幻觉。听罢他偏了偏头,耳饰随之摆荡,“可是公子,如今我不过是璃月港一个普通人。”

当然,当然,前任岩君总爱这样把自己轻描淡写地放进人群里。只是对于钟离的否定,即使来自钟离本人,也会让达达利亚产生争辩的欲望。他愤然吐了口气,“没有人会把让整个璃月港倾倒的人称为‘普通’,钟离先生。要么我对璃月语的‘普通’理解有误,要么你对‘普通’的要求太高了。”

“也许不太普通,”钟离微微一笑,“但和那种让公子念念不忘的‘不普通’已经不太一样了。”

执行官知道他在暗示什么,忍不住提醒他,“我还不知道你是谁的时候就很欣赏你,钟离先生。”

“然而这种欣赏只在我揭露上一份工作时才被点燃,转化为激情。”他柔声道。

达达利亚张了张嘴,却发现自己可能无法反驳。在重新逼近的潮水、汽笛、水手吆喝和海鸟振翅声中,钟离清晰地说:“眼下你我都有正事要忙。按至冬和璃月的价值观,公子不妨再走走看看,等见识够了,再考虑这些儿女情长的事。”

无论如何,这便是拒绝了。这回他倒是没有试图争辩自己的见识是否足够,再怎么说要与摩拉克斯相比必然还是有所欠缺。被对方一语道破后他也不得不承认,对钟离产生兴趣有点类似吊桥效应。但钟离不是吊桥上的同行者,他是吊桥所在的高度本身。

他没有觉得太难受,摩拉克斯想来有这样的本事,能够轻易拨弄凡人的情绪。不过事后回忆,达达利亚也不确定是否真的如此,毕竟人类就是擅长忘记痛苦,而他已经记不清他们最后是怎样道别的了。

离开璃月之后的那些年,他确实见识了更大的世面,更不普通的存在。七神之上尚有四影,四影之上又有天理的王座,这王座终究在他的亲眼见证下化为熊熊火雨,一度点燃了笼罩整个提瓦特的玉璋。他曾连续作战数月,战斗的尽头是另一场他所渴望的战斗,它们在他的人类之躯上撂下无数伤痕,而他自然没有过多闲暇在午夜梦回时思念某个璃月人。

直到至冬舰船归国途中经璃月补给,第十一席才又忆起那次未成功的告白。

启航之前,他走上甲板。这里是提瓦特最繁华的商港,曾经千帆竞渡,灯火彻夜不熄。如今战火余烬未散,扩建过的码头整整齐齐地支着几行便携屋舍,从悬挂的标识不难猜到都是七星八门之外的民间组织协调战后重建的临时办事处。达达利亚找不到当年分别之地,却一眼扫见往生堂的招牌,坐镇其下的就是他正在想的人。

钟离与他记忆中不太一样了。

大约为了行动方便,客卿将长发盘在脑后,也没戴那支流苏耳饰。公子望了许久,终于确认他发尾金色褪去,现在是纯粹的墨。这一发现几乎冲垮了他心中的某一道关隘。战舰鸣笛,即将起锚,而他只来得及随机抓住一位同僚,请他带话自己先不回了,接着单手一撑船舷跃上岸边。

执行官挤开人群,跌跌撞撞跑了几步;几日的海上生活叫他一时忘记如何在陆地行动,笨拙得好像刚刚长出双腿的人鱼。当他的影子终于落在往生堂桌前,钟离显然把他当成了别的什么人,递来文件,右手还在书写另一份。“请送到月海亭。药蝶谷节点还需调试,物资已经委托剑匣镖局送去了。”

达达利亚没有及时去接。他意识到钟离眼底的朱痕也淡了几分。钟离这才抬起头,露出他似乎第一次在对方面上见到的惊讶:“……公子阁下,好久不见?”

公子在他收回之前一把抓过那张纸。“交给我吧,钟离先生。”

 

END

 

这一霎天留人便 ♫

 
阅读更多

from تنها

وقتی برای آخرین بار به صورتش خیره شدم و لبخند زیبایی که بر چهره‌اش نقش بسته بود را دیدم، دریافتم که هرگز نمی‌توانم مثل گذشته به زندگی ادامه دهم... . سیاه چاله‌ای در دلم سر برآورد که بنا داشت تمام جهانم را تهی کند. خالی از امید، انگیزه و شور زندگی. تمام دنیا در آن لحظه برایم پوچ و بی‌ارزش بود. گویی تمام روح و هستیم را از دست داده بودم و برای بار آخر، بر بالینش ایستاده و درحال وداع با آن بودم. خم شدم تا از فاصله‌ای نزدیک‌تر نگاهش کنم و چهره‌اش و این دیدار آخر را در ذهنم ماندگار کنم.

ماه بی‌بی

چقدر مهربان بود که حتی پس از مرگ نیز چهره‌اش، بخصوص با آن لبخند دلنشین آنقدر زیبا و توام با آرامش بود. گویی در خواب درحال دیدن رویایی شیرین بود. مهربانی ذاتی مثال زدنی‌ و مهر مادری بی‌مانندش سبب شد تا این آخرین دیدار را هم به زیباترین شکل ممکن برگزار کند و با گشاده‌رویی از فرزندان و عزیزانش جدا شود. دلم می‌خواست ساعت‌ها بر بالینش بایستم و چشم از آن چهره مهربان و تکرار نشدنی برندارم. اما عرصه بسیار تنگ بود و فرصت وداع اندک.

هرگز فکر نمی‌کردم این روز به این زودی فرا برسد و این داغ تا به این اندازه سنگین و جان گداز باشد. تاپیش از این، بزرگترین غمی که تجربه کرده بودم، درگذشت پدرم بود. اما همانطور که از خیلی ها شنیده بودم، غم از دست دادن #مادر بسیار سنگین‌تر بود. همه راست می‌گفتند... . شوک بروز این مصیبت ناگهانی که در آن مادر و خاله‌ام در یک حادثه و درکنار هم از دنیا رفتند، آتش این داغ را صد چندان ‌کرد و به جانمان انداخت. و اینجاست که انسان درماندگی را به معنای واقعی کلمه تجربه می‌کند. درحالی که عزیزترین و خالص‌ترین عشق زندگی‌ات را از دست می‌دهی، هیچ راهی برای تغییر این شرایط نداری و هیچ کاری از دست هیچکس بر نمی‌آید. تنها محکوم به پذیرش و ادامه هستی.

زمان این دیدار اما خیلی زود به پایان رسید. این آخرین لبخند، هدیه‌ای بود که ماه بی‌بی هنگام وداع به تمام عزیزانش تقدیم کرد تا نشان دهد، عشق و مهربانی هیچ حد و مرزی نمی‌شناسد و حتی بعد از مرگ هم ادامه دارد... . هنگام خداحافظی، دو بار بر گونه‌اش بوسه زدم. این بار متفاوت از همیشه، گونه‌هایش خیلی سرد بود. این سرما که وجودم را به لرزه درآورد، یادآور آن بود که دیگر همه چیز تمام شده است و دیدار مجدد، آرزویی دست نیافتنی خواهد بود.

 
بیشتر بخوانید...

from تنها

روزهای خوب گذشته

نمی‌دانم تا چه اندازه روز‌های اول اینستاگرام را به یاد دارید. آغاز یک رسانه اجتماعی که خیلی زود محبوب شد و کاربران زیادی را به خود جذب کرد. بعنوان یک کاربر قدیمی #اینستاگرام خوب به خاطر دارم که در ابتدا چه محیط دوست داشتنی‌ای بود. اغلب تصاویر طبیعت و چشم اندازهای زیبا، نقاشی و آثار هنری و سلفی‌های مردم معمولی در آن به چشم می‌خورد. به هیچ عنوان خبری از تبلیغات و مطالب زرد و سمی نبود. اما رفته رفته پتانسیل این رسانه اجتماعی برای دیده شدن و کسب درآمد، بیشتر به چشم آمد و استفاده تجاری از این رسانه پررنگ‌تر شد. در ابتدا اوضاع خیلی بد نبود و فروشندگان خورد و مشاغل خانگی از اینستاگرام برای معرفی خدمات و محصولات خود استفاده می‌کردند. اما با گذشت زمان محتوای این رسانه زرد و زردتر می‌شد. تصاویر زیبا و دلنشین جای خود را به شوآف و روایت‌های دروغ از زندگی لاکچری یک مشت دغلباز داد. با این حال هنوز هم می‌شد این محیط را تحمل کرد، چون شما محتوای افرادی را می‌دیدید که آن‌ها را دنبال می‌کردید و تنها در بخش کاوش یا همان Explore سایر پست‌ها قابل مشاهده و جستوجو بود. اما بنا نبود این روند به قوت خود باقی بماند.

الگوریتم وارد می‌شود!

پس از سپری شدن سال‌های نخست و خریده شدن اینستاگرام توسط #فیسبوک و امروزه #متا، دیگر با یک رسانه اجتماعی رو به رو نیستیم. سکویی برای انتشار محتوای مسموم در یک رسانه مسموم که مالک آن یک مونوپل فاسد است. این چیزی است که از اینستاگرام باقی مانده. با فعال شدن الگوریتم‌های تحلیل رفتار کاربران برای بهبود نمایش تبلیغات، شما حتی دیگر این حق انتخاب را ندارید که مطالب افراد دست‌چین شده خود را ببینید و این الگوریتم‌ها هستند که تصمیم می‌‌گیرند چه چیزی باید به شما نمایش داده شود. عملا صفحه خانه شما دیگر تفاوتی با اکسپلور ندارد. اینجا جایی بود که برای نخستین بار حسابم در اینستاگرام را بصورت کامل حذف کردم. هرچند مدتی بعد باز حسابی در آن ایجاد کردم.

از ریلز نگم برات...

در میان ظهور و سقوط خیل رسانه‌های اجتماعی که همگی به دنبال سهمی از بازار داغ تبلیغات و کسب درآمد بودند، #تیک‌توک توانست با ارائه یک سکوی انتشار کلیپ کوتاه ویدیویی، به یک رقیب جدی برای متا تبدیل شود و توجه کاربران زیادی را به خود جلب کند. زنگ خطر برای متا به صدا در آمده بود و باید مقابله به مثل می‌کرد. به رغم مخالفت شدید کاربران، بخش جدیدی با عنوان ریلز به اینستاگرام اضافه شد که مشابه تیک‌توک به منظور انتشار کلیپ‌های کوتاه ویدیویی ایجاد شده است. ترکیب قابلیت‌های جدید و اشتیاق مردم به دیده شدن و کسب درآمد دست به دست هم داد و محیط اینستاگرام هرچه بیشتر مسموم شد. اکنون با یک محیط فریبنده و بسیار مخرب رو در رو هستیم که اگر غافل شویم ممکن است ساعت‌ها زمان، انرژی، سلامتی و البته حجم اینترنت‌مان را هدر دهد، بی‌آنکه چیزی به دانش ما اضافه کند. به این پدیده که مختص اینستاگرام تنها هم نیست، Scroll Doom گفته می‌شود.

فرار از زباله‌دان متا

این روز‌ها فضای اینستاگرام آنچنان غیرقابل تحمل شده که چندین و چند بار برنامه آن را از روی گوشی تلفن همراهم پاک کردم و امروز که این مطلب را می‌نویسم تصمیم دارم برای دومین و احتمالاً آخرین بار حساب اینستاگرامم را حذف کنم. مانند اکانت قدیمی فیسبوکم که مدت‌ها پیش برای همیشه آن را حذف کردم. دلیل اینکه تا به امروز این کار را انجام نداده‌ام، علاقه‌ام به عکاسی و اشتراک عکس بوده. اما با وجود جاگزین‌های مناسبی مانند پیکسلفد دیگر مانعی برای این کار بر سر راهم نیست. فعالیت در اینستاگرام دیگر هیچ فایده‌ای ندارد. پست‌ها درمیان انبوهی از محتوای تهوع‌آور گم می‌شود. پرسه زدن در آن نیز هیچ دستاوردی جز حس بدبختی و ناکافی بودن دربر ندارد. اگر شما هم مانند من به دنبال تجربه مجدد روزهای نخست اینستاگرام هستید، حتما شبکه‌های اجتماعی و سکوهای نرم‌افزاری آزاد و نامتمرکز #فدیورس بویژه #پیکسلفد را امتحان کنید. اینجا هنوز خبری از الگوریتم‌ها نیست. خبری از اینفونسرها، سلبریتی‌ها و سایر دلقک‌ها از این دست نیست.

ما که رفتیم نگرون... 😁

 
بیشتر بخوانید...

from Les poèmes de Leyan

Moïse & Pharaon

Pharaon, jouis abondamment de la vie, Chacun de ces instants, tu en paieras le prix.

Moïse, sois réjoui d'être un éprouvé, Ton maître te protègera des dépravés.

Pharaon, tu prends une part des biens des gens, Je laisserai ton âme en paix de ton vivant.

Moïse, d'aucun ne sera jamais croyant, Tant qu'il attendra que vienne un signe probant.

Pharaon, tu peux graver tes lois sur la pierre, Mais sache que tout finit recouvert de terre.

Moïse erre avec ceux qui croient dans le désert, Qu'ils boivent tes paroles comme l'eau de mer.

Pharaon, tu humilies les croyants sans droit, Mais tu restes une brebis perdue dans les bois.

Moïse, ici-bas l'amour sera ta seule voie, Sois un exemple pour ceux qui cherchent Sa voix.

Pharaon, sois pour toujours parmi les impurs, Enfin comprends que tu n'es qu'une créature.

Moïse, tu es du nombre des rapprochés, Ta patience, les anges ont rapporté.

Pharaon ne pourra plus empêcher sa perte, Il a été prévenu, lui et Ses ancêtres.

Oh Moïse, tu as placé ta confiance, Au seul à l'origine de toutes naissances.

 
Lire la suite...

from Les poèmes de Leyan

La goutte silencieuse

la graine d'hier sera l'arbre de demain Sans prière pour guider, nos efforts sont vains Je sème les verset du Livre dans mon cœur Que mes actions soient belles comme des fleurs

j'ai choisi les désirs qui plaisent à mon être Et les ai placés entre les mains de mon maître Il traça pour nous toutes les direction Nous ne pouvons que tourner notre attention

Il nous faut trois années pour apprendre une langue Mais une seule mauvaise journée pour se pendre Comme une goute de pluie qui tout les jours tombe Sur les pierres et les falaises qui se fondent

Quand nous désirons une chose plus que tout Nous oublions d'aimer ce qui est devant nous Nos égos sont comme de la neige au soleil Face à la mort rien n'arrêtera le sommeil

Ce qui est précieux se construit dans l'amour Si j'écris c'est pour me transformer chaque jour Je collectionne tous mes moments gênants Pour pouvoir en rire avec mes petits enfants

 
Lire la suite...

from manunkind

(brainbody stillstatic)

words muted, sounds unmoving

not-I,a plurality of frayed, out of f o c us synapses

synopsis of a

restless

isolated

cognitive assemblage(am I an I? my phone computer useless working environment streets of this city the pages by mircea cărtărescu embrac.ing.ed (by)my perceptionthinking are me:chanical digital flesh parts of my malfunctioning de vivre which stands here:watching m(ultiplem)e

notcreate

 
Lire la suite...

from Lobo ético

Me gustan los días lluviosos.

Cuando era niño me gustaba pensar los charcos como grandes lagos donde pequeños barquitos de papel navegaban. La lluvia entonces formaba grandes ríos que conectaban esos lagos.

 
Leer más...

from 非普遍理性

#R

「海誓岩契」情人节贺文,前篇:《壶中无日月》

千年似一日,一日胜千年。

钟离落下的姿态仿佛桌子自动接住了他,而非仓促之间被甩到上面。达达利亚又一次从类似的细枝末节意识到自己的情人是一位神明——且不论先前桌上一满一空的两只酒杯在对方挥手后就此消失,任何一名人类都无法如此精确、优雅、毫不费力地控制自己的肢体——当然,他也绝无可能对任何一名人类做出如此粗鲁野蛮的行为。

但这是钟离。而钟离可以接受并应对他的一切。

他很快就顾不上考虑这些了。钟离的手指从他看不见的角度搭上他的腰带,然后这根腰带不翼而飞。达达利亚腾不出嘴,忙于摄取对方口中的甘霖,顾不上询问自己没有听到神瞳和其它一些挂在边上的危险小玩意儿落地的声音,只能怀疑它们连腰带一起跟酒杯去了同一个袖子。

那只手没有继续往下,却探进来本就敞着的衬衣下摆,指尖画出肌肉的轮廓,画完一圈半又径自转向,挑开一颗衬衣纽扣。

执行官低头瞧了一眼,纽扣还在,没有前往某个未知空间。他握住那只手,拉起来压在对方耳侧。“说好我来伺候帝君大人的。”他佯作不满。

钟离不去计较从来没有说好这件事,只低声笑了笑,那声音一如往常叫他胸中鼓胀。“公子可曾听闻,山中方一日,世上已千年?不知阁下有无请假,不然只怕等公子在我这山间‘伺候’完,出去发现自己旷工数月。”

达达利亚被他摸得不知今夕何夕,也算是种“世上已千年”了,好一会儿才反应过来,此前洞天里的时间流速和外界并无差异,有几回似乎还更快一些,便知道自己又被打趣。借着半真半假的忿忿,他扯开钟离腰间锦带,石珀带钩“铛”地撞在白玉桌案上,但这是仙人的带钩和仙人的桌案,所以它们都会没事的。

仙人当然也不会有事,但公子不想让他如此笃定。他用腰带蒙住对方的眼睛,试图制造一些意料之外的冲击。片刻后,冰凉的液体无规律地滴落在钟离胸腹各处,惹得他抽了口气,幸而立刻被揉开了,因两人的体温而激发出雪松的香气——至冬人特意避开桂花霓裳之类带了这个,指望引来一些与雪乡相关的缱绻之思。

他隔着锦缎亲了亲钟离的眼睛,双手从颈侧肩窝一路纯洁地按到腰际——相识以来,从他尚不知道这位前执政魔神的身份时起,钟离在他面前永远神采奕然,而达达利亚此刻希望尽己所能,让那些似乎从未存在的千年重担消失哪怕一点点。不过在这些常人往往因工作而紧绷的地方,他毫不意外地只感觉到掌下完美的肌肉。

“公子百忙之中至我洞天,竟是来做这个?”钟离低声笑道。

“是呀。”他答,手却滑向上方,握起对方饱满的胸肌,又顺势捏住乳头。钟离轻嘶一下,另一边便也落入对方口中,糖果一般被抵在舌尖上品玩。

达达利亚追逐仙君人类之躯胸腔里的呼噜声和一点儿多半是自己幻想出来的甜味,又在那种奇妙的小声音透出不耐烦之前住了嘴(虽然对他本人而言只能算浅尝辄止),跳过大片淌着蜜一般的美味腹肌——钟离现在穿的裤子比他平日那条好脱得多。他径直含住半勃的阴茎,倾注自己为数不多的技巧与完完全全的感情,很快把那活儿吸得硬了,又蘸着精油开拓起后方的穴道。

钟离顺着他的动作放松身体,在恰当的时候抬腰,还会在被碰到好地方时发出赞美般的呻吟。公子尝试着做了几次深喉,一边用舌面寻找性器上的青筋,感受对方在自己手指上不由自主的收缩。直白的手指接着换作滚烫的唇舌,他尝到雪松的清苦,钟离则几乎半坐起身,又被他哄着躺回去。没过多久他要求主菜——钟离总是如此,坚持自一切事物之中追求最顶级的快乐,并且从不掩饰,而达达利亚忍耐至此,就是为了给他一切。

他没去动蒙眼的缎带,头发洒在整张白玉桌上,身上因精油反射着外景的暧昧天光,不断飘落的桂花也染上冬的气息。没有什么能比眼前的人更加重要,拥有对方胜过了拥有全世界——执行官在大约仍未消退的微醺中想道。他知道这是激素造成的幻觉,但即使以清醒时的逻辑判断,这句话似乎也没问题。

两人转移到巨木之侧时,金色的碎花在玉台上隐约堆出了一个人形轮廓。钟离任由他用腰带和一些水元素力把自己的双手挂在枝杈上。随后他们幕天席地,相拥而卧,落花在身下悉悉簌簌。达达利亚嗅着对方身上掺入了金桂和雪松和微不可察的酒香,轻声道:

“海灯节快乐,钟离先生。”

“但是海灯节已经过去半个月了,”钟离说,“在你醉酒昏迷的时候。”

“………………先生逗我的吧?!”他好一会儿才反应过来。

“对。”钟离笑道。

达达利亚扑过去咬他,又被他以一个吻轻易化解。尘歌壶外,岩港千灯飘摇,明宵如昼;溯碧水原寻其源流,雪正悄无声息地落在轻策以北的璃月大地和至冬广袤的冻土上。而在壶中,仙桂在他们头顶纷纷扬扬,千年似一日,一日胜千年。

 

END

 

(不是那个日。)

 
阅读更多

from Rolistologie

Petite aide de jeu d'INS/MV adlib.

Le plopage (le fait que les corps des anges et des démons disparaissent à leur mort, avec leurs effets personnels) est un élément marquant de l'univers d'INS/MV, et est issu des règles même du Grand Jeu.

Cependant, l'on peut se demander ce qu'il en est en détail des différents autres acteurs du Grand Jeu, et c'est que nous allons lister ici.

Anges & Démons Ça plop, c'est une règle du Grand Jeu

Renégats Ils plopent (par contre ils vieillissent...)

Familiers objets Pas plop (souvenez-vous de la voiture de lady D). La différence avec les familiers humains vient du fait que les objets n'ont pas d'âme à l'origine.

Familier humains Plop (même mécanisme qu'un démon)

Familier animaux Plop (même mécanisme qu'un familier humain)

Morts vivants Pas plop (d'ailleurs sinon, pour faire disparaître un cadavre humain, il suffirait de le zombifier et le détruire)

Démons mineurs Pas plop : l'âme humaine est toujours présente.

Succubes, fils de Dieu Pas plop : ils sont dans leur propre corps

Serviteurs angéliques pas plop (ce sont des humains dans leur corps d'origine)

Dieux païens Plop Que ce soit un avatar, ou un corps échappé de leur marche, donc onirique, il est artificiel, et disparaît avec le dieu.

Héros païens Pas plop. Il s'agit de l'incarnation d'une âme humaine dans un corps humain. Cela ne tombe pas sous la règle du Grand Jeu concernant l'incarnation des alignés dans des corps humains, donc pas de plop imposé. Et le corps est humain, donc pas de plop à cause de son irréalité.

Créatures oniriques Ça dépend (comme tout ce qui concerne la MRC) Dans un yes-men land, pas plop (et une éventuelle autopsie donnera des résultats cohérents avec le rêve). Ailleurs, généralement ça plop.

Psis, sorciers Pas plop (ce sont des humains)

#INSMVadlib #JdR

 
Lire la suite...

from clo.gnz

Ne soyez pas naïfs ; ce n'est pas du domaine de l'impossible qu'un même effet puisse provenir de deux causes différentes – et inversement – que deux effets différents puissent trouver naissance dans la même cause. La plus part de vos tribulations ne sont rien d'autre que le résultat de vos propres inadvertances, et vous le savez !

 
Lire la suite...

from clo.gnz

Par logique simple, l’étendue de l'inconnu est inconnu ! Donc il se peut bien que l'extension maximale de nos superbes connaissances, équivaille à un fragment presque-égal-à-rien-du-tout. Et tout aussi ÉVIDENT & INDISCUTABLE que cela puisse paraître, c'est l'une des choses les plus négligées au monde.

 
Lire la suite...