Qua

Reader

A list of all postings of all blogs on Qua where the author has configured the blog to publish on this page.

from יומן קריאה

מאז שטנא נולד קראתי את מחברת הזהב. זה ספר משונה וגאוני, מייגע ומתורגם זוועה, וממש הייתי רוצה שיהיה לי עם מי לדבר עליו. לאורך הקריאה כל הזמן זכרתי את התרעומת של לסינג על האופן השגוי שבו הבינו את הספר המבקרים, שראו בו ספר פמיניסטי או ספר על מלחמת המינים שמתייצב באופן חד צדדי לצד הנשים. אני לא יודעת אם הקריאה שלי היתה שונה אם לא הייתי קוראת את ההקדמה הזו, אבל זה באמת היה נראה לי אידיוטי לחשוב שזה הנושא של הספר. מצד שני ברור שאלו הדברים שיש להם את העוצמה הרגשית הכי זמינה. תוך כדי קריאה וגם בדעבד אני לא בטוחה כמה בכלל הבנתי ממנו. חלק מזה קשור לתרגום הנוראי, אבל חלק לדעתי קשור לכתיבה שלה עצמה, שבהרבה מקומות נדמה שמניחה המון ידע מוקדם כמובן מאליו, ואני לא יודעת לומר אם בשנות הששים כשזה יצא ההנחה הזו היתה יותר סבירה, אבל עכשיו ברור שהידע הזה לגמרי לא נפוץ. זה גרם לי להצטער שאני לא עוסקת בהיסטוריה של המאה העשרים, בהיסטוריה פוליטית של המאה העשרים. הנקודה ההיסטורית שהספר מתאר היא משהו שבין התפוררות הקומוניזם (או משהו יותר מדויק – הקומוניזם כאידאולוגיה ואמונה חיה במערב?) לבין הפחד ממלחמה אטומית. זה לא בין לבין במובן של זמן שבו לא זה ולא זה התקיימו, אלא ששניהם התקיימו בו זמנית. למעשה זו פשוט המלחמה הקרה, אבל אני לא יודעת אם כל מה שהיא מתארת שם הוא פשוט וידוע. בכל אופן זה השאיר אותי מאוד סקרנית לגבי המלחמה הקרה, אבל יותר מזה לגבי האופי של המעורבות הפוליטית שהיה אפשרי או נראה אפשרי בזמנו. אבל על מה הספר בעצם? הוא תרגיל בספרות? הוא ספר על כתיבה? אם הספר של קרן (הלא בלתי אפשרי) מדבר על איך אפשר לבנות את החיים שלך באמצעות כתיבה אז מחברת הזהב מתאר איזה קשר יותר סבוך בין החיים לכתיבה. שם החיים צריכים להתפרק כדי שאפשר יהיה לכתוב, וההתפרקות בין כה נמצאת בשורש של המציאות עצמה. והיא מדברת, דרך אנה, על חוסר האפשרות לא רק לתרגם את המציאות באופן נאמן לכתיבה, אלא גם על חוסר האפשרות לתפוס את המציאות באופן נאמן. אבל הוא גם ספר מיסטי, למרות שנדמה לי שהוא שייך לתקופה הקדם מיסטית של לסינג. יש לה את העיסוק הזה באיזו אחדות קולקטיבית, שזה מעניין כי זה קיים גם בבסיס של הקומוניזם, אבל היא נוגעת בזה מהכיוון המיסטי, אחדות מיסטית של גורל, והשפעה הדדית ותודעה בעצם. היא מתעסקת בזה כאן וגם בשיקאסטה. אני ממש שואלת את עצמי מי מבין בכלל את הכתיבה שלה, ויותר משאני רוצה לכתוב על זה אני רוצה לקרוא מה כותבים עליה. בכל אופן התעלול של הספר הוא שכל הזמן את בטוחה שהמסגרת החיצונית ״נשים משוחררות״ היא תיאור המציאות הנאמן, האובייקטיבי, והקטעים שבין לבין – המחברות – הן הדבר המעובד, הסובייקטיבי, הלא ממש מדוייק. ואז בסוף היא הופכת את זה כמו גרב מבפנים החוצה ומתברר שנשים משוחררות הוא הרומן , ואת צריכה להחליט אם המחברות הן חלק ממנו או לא, ואם יש חלק כלשהו שנאמן בכלל, אם יש בכלל ״מקור״. ספר גאוני. מדהים אותי שקרן העיזה לכתוב ספר בהשראתו בלי שום בושה. היו כמה דברים קטנים שנשארו לי בראש ממנו, לאו דווקא חשובים במיוחד מבחינת הספר עצמו. האמירה של אמא סוכר שהפעמים היחידות שנאחנו בוכים באמת זה מתוך חלום כי כל בכי אחר הוא מתוך רחמים עצמיים. היחסים של אנה ושל אלה עם הגברים זעזעו אותי בדיוק של התיאור של הדפוסים, וברגעים שהן מאבדות את השפיות וסובלות אימים כשעוזבים אותן הרגשתי את זה בגוף ממש, נחנקתי כמו שנחנקתי ברגעים שעזבו או בגדו בי. אבל היו עוד דברים קטנים שאני לא ממש זוכרת.

 
Read more...

from 非普遍理性

#R

博学之,笃行之。

“虚则实之、实则虚之,攻其不备、出其不意……”达达利亚反复犁过最浅的神经密集处,接着猛地一杆到底,从往生堂客卿口中捣出一声急喘,尾音被拖成长长的低吟。他毫无规律地重复以上动作组合,兼以指掌或唇舌伺弄对方,一边气息不稳地道,“先生今日提点我战斗时不可遵循固定模式、叫人算到后招,又让我用上身体的所有部位来完成动作。我学得可对?”

钟离刚受了一记狠的,屏息捱过这一波淋漓。他自然不会在这时反驳年轻人的胡言乱语,闭目道:“公子一向悟性极佳……”声音犹在轻颤。执行官捉紧他的右手,用体重压在耳侧,他便转头吻在腕上的脉搏处。

达达利亚被他亲得一顿,又俯身去咬他的喉结,“先生还有什么教我?”

那节软骨在他唇下微微震动。“今日已是教了不少。公子不妨勤加练习,消化一下……交过学费,自然有下次。”钟离语带笑音。

年轻人拉过对方那只自由的手,叫他贴在自己的小腹上,一边往客卿掌心里顶,“那先生可要好好验收我的学费……”

钟离顺着他的力道按下去,顿时作不得声。几下之后,他先是仰头伸展,复又颤抖着试图蜷起身子,双腿也从执行官腰间落回床上,达达利亚几乎被他握断了手指。他把脸埋在客卿肩窝里平复呼吸,然后抬头舔净对方快乐过载的泪痕,同那双几乎带了点儿茫然之色的金目对视。

“学费多交几次没问题吧,先生?”

“自然可以……只是不能存到下回再用,公子阁下。”

 

END

 
阅读更多

from نویساک

چند روز پیش من توی شبکه اجتماعی ماستودون این سوال رو پرسیدم:

«دوستان میشه بیاید و درباره این موضوع نظر شخصیتون رو بگید و استدلال کنید براش.

برای ساختن انیمیشن/فیلم‌های اقتباسی از داستان‌هایی که به طور سنتی از شخصیت سفیدپوست استفاده شده، نباید از بازیگر سیاه‌پوست استفاده کرد.

بگید موافقید یا مخالف و چرا؟»

و یک سری جواب دریافت کردم که ترجیح دادم درباره‌شون بنویسم چون این موضوع مدت‌ها روی دلم سنگینی می‌کرد. (همه نظرات و نقل قول‌ها در گیومه آورده شده)

در ادامه هم می‌خوام نظرات مخالف و موافق رو بیارم و با فکر و نگاه خودم بسنجم. در آخر هم میگم که چرا به نظرم این موضوع با اینکه در نگاه اول حاشیه‌ای به نظر میاد، توجه بهش مهمه. در نهایت همچنان دوس دارم بیشتر به این مسئله فکر کنم و بیشتر صحبت کنم.

دو توضیح

یکی از نظرات این بود که:

«مشکل رنگ پوست نیست، بعضی فیلم هایی که اینطوری ساخته میشن ضعف نویسندگی و کارگردانیشون رو پشت این Diversity قایم می‌کنند.»

به طور کلی این حرف ممکنه درست یا غلط باشه. اما بحث اینجا درباره رنگ پوست و نژادپرستیه، نه نیت شرکت‌هایی که این اقتباس‌ها رو می‌سازن، و نه مهارت کارگردان. بیاید فرض کنیم بهترین کارگردان دنیا می‌خواد کار رو پیش ببره. در نتیجه برای دیده شدن اثرش یا پنهان‌کردن مشکلاتش به دنبال انجام این کار نیست. مسئله فقط قراره درباره رنگ پوست یا به طور کلی نژاد (که هنوز با خود مفهومش هم مشکل دارم) باشه.

دوم اینکه یک تعریفی خیلی دم دستی از نژادپرستی بذاریم که بدونیم درباره چی حرف میزنیم. ظاهرا ما بیشتر از اینکه بدونیم نژادپرستی چیه، بعضی از مصادیق مشخصش رو میشناسیم. مثلا الفاظ تحقیرآمیز یا پیشفرض‌هایی که بلاخره به عنوان نژادپرستانه پذیرفته شدن. تعریف: نژادپرستی در واقع تفاوت‌های بیولوژیکیِ واقعی یا خیالی را مبنای برتری حقوقی گروهی از انسان‌ها بر گروهی دیگر می‌داند. اما نژادپرستی فقط به ویژگی‌های بیولوژیکی محدود نمیشه و الان درباره قوم و دین و فرهنگ و ... هم به کار میره. (هزارمدل تعریف با همین معنای کلی وجود داره که با جستوجوی ساده میشه پیدا کرد.)

موافق‌ها: رنگ پوست نباید تغییر کنه.

۱. «موافقم. به دو دلیل: •شخصیت‌های سیاه‌پوست لایق داستان‌های مستقل خودشون هستن. نه داستان‌های عاریه‌ای از سفیدپوست‌ها.

•اتفاق خطرناک دیگه‌ای که داره به صورت تکرار شونده توی سینما میفته، استفاده از شخصیت‌های سیاه‌پوست توی فیلم‌ و سریال‌های تاریخیه. این موضوع در درازمدت باعث تحریف تاریخ می‌شه انگار هیچ‌وقت هیچ ظلم و تبعیض نژادی نبوده.»

جواب من: در پاسخ حرف اول باید بگم که سفیدپوست‌ها یا سیاه‌پوست‌ها انسان‌های متفاوتی نیستن که به داستان‌های متفاوتی نیاز داشته باشن. در واقع دغدغه‌های انسانی در وهله اول همگی مثل همه. مگر داستان‌هایی که مشخصا درباره خود تبعیضه. مثل داستان‌هایی درباره برده‌داری یا قتل عام سرخ پوست‌ها. آیا سیاه‌پوست‌ها به جز داستان‌هایی در این موضوع، مسائلشون متفاوت از سفیدهاست یا با بقیه انسان‌ها مشترکن. اگر سیاه‌پوست‌ها به عنوان عضوی از گونه انسانی بخوان پری دریایی سیاه‌پوست داشته باشن، دیگه موضوع خودشون نیست؟ به عبارت دیگه، چه معیاری برای «موضوع اونا» هست؟ غیر از اینه که همه آدمیم و در زندگی روزمره بدون نژادپرستی، مسائل یکسان داریم؟

بخش دوم حرف هم موافق نیستم چندان چون اگر کسی بخواد واقعا به دنبال تاریخ باشه، منابع موثقی هست. آثار سینمایی و هنری در نهایت برداشت هنرمنده. بیشتر یک اثر هنریه تا منبع تاریخی. حتا قصدی هم در ارائه تاریخ نداره احتمالا. شاید مستند برای رجوع منبع بهتری باشه. (هرچند در نهایت هر متن و داستان و فیلم و ... برداشت مولفه اما تفاوتشون با هم چشمگیره. پژوهشگر به هر حال به یک روش خاص مقید میشه اما هنرمند در ساخت اثرش محدود به روش علمی یا پژوهشی نیست.)

۲. «من به‌نظرم نباید تغییر کنه. باید با همون ملیت باشه. مثل این میمونه که الان برای ساخت مجدد «پوکوهانتس» بیان از یه سفیدپوست استفاده کنن. یا مثلا برای ساخت مجدد فیلم هری‌پاتری، بیان هرماینی رو سیاه‌پوست کنن. خب نبوده از اول! چرا برای جلوگیری از نژادپرستی باید به چیزی که ازش اقتباس میشه گند زده بشه! میشه کلی فیلم و... جدید ساخت با شخصیت سیاه‌پوست.»

اول اینکه ما درباره ملیت حرف نمی‌زنیم و درباره نژاده. که فرق دارن. چون افراد از نژادهای مختلف ممکنه توی ملیت باشن یا برعکس یعنی یک نژاد در ملیت مختلف پخش شده باشن. این نکته مهمیه.

قسمت اول نظر از مقابله به مثل استفاده می‌کنه یعنی میگه همونطور که به جای یک شخصیت سرخ‌پوست نمیشه، سفید گذاشت، برعکسش هم ممکن نیست. به نظر قانع‌کننده است اما باید یه چیزی رو روشن کنیم.

پوکوهانتس یک شخصیت سرخ‌پوست در یک قبیله سرخ‌پوسته. مثل اینه که توی داستان کلبه عمو تام که برده است، یک شخصیت سفید بذاریم. نیازه بگم که چقد بی‌معنی و متناقضه؟ این داستان‌ها تمرکزشون بر تبعیض و اتفاقات ستمیه که بخاطر نژاد رخ میده. رنگ پوست هدف نویسنده داستانه. عوض کردنش کل هدف داستان رو زیر سوال می‌بره.

ما باید فرق بذاریم بین داستانایی که با تغییر نژاد خط داستانی از هم نمی‌پاشه، بلکه فقط «رنگ پوست» عوض شده، و داستان‌هایی که نژاد تاثیری توشون نداره. دقیقا مثل داستانای سیندرلا و سفیدبرفی و ... . (این درباره بقیه تفاوت‌های زیستی هم صادقه مثل جنسیت، گرایش جنسی و ...)

اما تنها بخش نظر که برای من دردآور بود این بود که: چرا برای جلوگیری از نژادپرستی باید گند زده بشه به داستان؟ چون نژادپرستی وحشتناکه، چون ستمه. چون نه تنها باید برای ازبین بردنش تلاش کرد بلکه باید هر داستانی که ممکنه تبعیض نژادی رو بازتولید کنه، به نحوی عوض بشه یا از بین بره. هیچ داستانی اونقدر ارزشمند نیست که نخوایم تبعیض و ستم و نگاه تحقیرآمیز علیه میلیون‌ها نفر از بین بره.

در آخر که باید برای سیاه‌پوستا داستان جدا درست کرد، به جز جوابی که توی نظر اول دادم یه جواب دیگه هم هست. خلق داستان جدید برای هر نژادی شدنیه و انجام میشه. نکته ما در اقتباسه. اینکه دلیلی برای تغییر رنگ شخصیت‌های داستان‌هایی که به نژاد وابسته نیست، وجود نداره. در نهایت به جز اختلافای ظاهری چه فرقی بین نژادها هست که نیاز به داستان جداگانه داره؟

۳. «موافقم، بیشتر یه نگاه ترحمی داره که آخی شما هم بازی. باید براشون داستان‌های خودشون رو نوشت. ولی خب ازون‌جایی که شورشو درآوردن دیگه داستان‌های جدید دیده نمی‌شن و مجبورن برای جذب مخاطب داستانای قدیمی رو خراب کنن.»

این نظر جالب بود چون جمله اول عجیب بود. آیا سیاه‌پوست‌ها احساس ترحم می‌کنن، یا این چیزیه که ما داریم میذاریم توی دهنشون. فقط کسی میتونه ادعا کنه سیاه‌پوستان در این وضعیت احساس ترحم می‌کنن یا نه، خود سیاه‌پوستا هستن. پس اگر میخوایم این حرف رو بزنیم باید چندتا نقل قول یا بیانیه از زبون خودشون پیوست حرفمون کنیم.

در نتیجه اولا ما نمی‌تونیم بفهمیم سیاه‌پوستان واقعا چه احساسی دارن چون ما هرگز تجربه اونا رو نداریم. اما نکته عجیب‌تر اینکه چطور شما این احساس ترحم رو حس می‌کنید اما بازیگر نقش آریل که سیاه‌پوسته نه تنها احساس ترحم نداشته بلکه حاضر شده این نقش رو بازی کنه! یا خیلی از مقالاتی که خود سیاه‌پوستان در این زمینه نوشتن.

اما یک نکته مهم‌تر: خیلی از کسانی که در اقلیت اند ممکنه ندونن که داره بهشون ستم میشه یا دارن سرکوب میشن. مثلا برای سالیان سال زنان که عملا مایملک شوهر و پدرشون بودن، این موضوع رو به عنوان یک امر جهانشمول و حقیقی و مشیت الهی و غیره پذیرفته بودن. بسیاری از کلیشه‌هایی که ما هنوز داریم میبینیم نشون میده صرف «زن بودن» به معنی «آگاه شدن از تبعیض» نیست. ممکنه دراقلیت باشیم و ندونیم.

اما از طرفی برعکس هم رخ میده. مثلا گروه یا اقلیتی به صرف بودن در اقلیت، هر شکلی از بدرفتاری با خودشون رو ستم تلقی کنن. به عبارتی ممکنه هر مشکلی که دارن رو تقصیر جنس یا نژاد و ... بندازن. در واقع وضعیت قربانی درون اونا چنان نهادینه شده که هر رفتار بد رو ستم، و هر رفتار خوب رو «ترحم» تلقی کنن. یعنی اون آدم در درون خودش چنان احساس حقارت یا قربانی بودنی داره که کارهایی از این دست رو ترحم معنی کنه. و ممکنه احساسی خودشون رو (قربانی بودن) رو فرافکنی کنن و معتقد باشن داره بهشون ترحم میشه. این هم نشونه ناآگاهیه.

بخش دوم هم که درباره نیت سازنده‌هاست که مسئله من نیست. نیت اونا هرقدر بد باشه، باید یه بحث جداگانه داشت. قطعا من هم باور دارم که توی «صنعت» سینما هدف پوله ولی خب این خودش یه بخث دیگه است.

نکته دیگه اینکه، حتا اگر نیت این شرکت‌ها اخلاقی نباشه، نتیجه ممکنه خوب باشه یا بد باشه. صرف اینکه کسی بخاطر پول اینکارو میکنه، به این معنی نیست که کارش نتیجه بدی داره. نیت و نتیجه لزوما وابسته به هم نیستن!

۴. «مخالفم ، این به معنی نژادپرستی نیست ولی سندرلا با پوست تیره یا چشم و ابرو مشکی رو نمیتونم قبول کنم ، همونطور که بلک پانتر رو نمیتونم قبول کنم یک سفید پوست بازی کنه»

این نظر در واقع استدلال نیست. صرفا یک «قبول نداشتن» ه. خب ما خیلی چیزا رو قبول نداریم اما دلیلی نمیشه وجود نداشته باشن یا اشتباه باشن. اما دلیلی داشت که این نظر رو آوردم. چون منو یاد یه حرف از یه دوست انداخت که شفاهی بهم گفت: من چون با این شخصیت بزرگ شده ام، تصورات کودکیم خراب میشه ازش. سوال من این بود، اگر تصورات کودکیت بخشی از یه فرهنگی باشه که نژادپرستی رو بازتولید میکنه، ترجیح نمیدی خراب بشه؟ چرا انقد احساسات ما برامون مقدس و خارج از دسترسه. مگر ما همه باورهای کودکیمون سالم و خوب اند. پدر و مادر ما توی بچگی قهرمان‌های ما بودن، فقط ده سال بعدش، نه تنها قهرمان نبودن بلکه کلی خطاکار به نظر میرسن. چرا تغییر کردن «احساسات» ما انقد ترسناک میاد؟ یا بهتر بپرسم، چرا دباره تغییر احساسات «معیارهای دوگانه» داریم؟ چرا نباید به این نگاه کنیم که بخش بزرگی از احساسات ما صرفا براساس یه دریافت ناخودآگاه و غیرارادی از جهان اطرافمونه؟ چرا نمیگیم «خب این هم اشتباه بود» به سادگی!

مخالف‌ها: تغییر رنگ پوست شخصیت‌ها مشکلی نداره.

این نظرات تقریبا همون حرفای منه. فقط واسه منصفانه بودن متنم آوردمشون.

۱. «اوکیه به نظر من. یادمه اون تایمی که پری دریایی تریلرش منتشر شد یه فیلم گذاشتن که این تریلره رو برا بچه‌های سیاه‌پوست گذاشتن و همه‌شون ذوق کرده بودن. یعنی داستان‌های خیالی به نظرم اوکیه و تاریخ نیست که بخوایم دقیقا شخصیتارو بازسازی کنیم.»

۲. «به طور کلی با این مخالفم. در شرایطی خاص که این داستان مال منطقه‌ای ناشناخته برای دنیا با فرهنگی در خطر نابودی باشه موافقم که باید جزء‌به‌جزء به داستان وفادار باشیم. ولی در غیر این صورت نه. چرا که فرهنگ یه چیز سیّاله و هنرمندان هم اثر مهمی روی فرهنگ دارند. می‌شه تغییرش داد و باهاش بازی کرد. می‌شه از بازیگر سیاهپوست یا شرق‌آسیایی هم استفاده کرد. در مناطق چندفرهنگی یا چندنژادی چنین داستانی می‌تونه جالب‌تر هم باشه چون انگار تناسب داره با محل زندگی آدم‌ها.»

۳. «به نظرم اگر به اصل اون اثر و محتواش خدشه‌ای وارد نشه و یا به قول عرفان مختص به منطقه خاصی نباشه، اوکیه. مثلا نمی‌شه که دوازده سال بردگی رو بدیم یه سفیدپوست بازی کنه. :// اما از نظر من اگر سفیدبرفی رو یک سیاه‌پوست بازی کنه خیلی هم قشنگه، چرا که نه.»

۴. «من مشکلی با استفاده از شخصیت سیاه پوست ندارم ولی نکته مهم این هست زمانی که داستان در مورد یک موضوعی هست و اتفاقا نوع نژاد و فرهنگ مشخصا به جایی خاصی مربوط هست احمقانه است که کسی بخواد به بهانه های مختلف از شخصیت غیر منطبق استفاده کنه ( مثلا سفید برفی سیاه). بطور کلی در مواردی که داستان اصلی دارای ویژگی های خاصی هست به نظرم یا باید کلا یک اقتباس تمام عیار با تغییرات زیادی باشه یا هم به  ویژگی های اصل داستان وفا دار باشه.»

سفیدبرفی فقط اشاره به زیبایی جادویی سفیدبرفی اشاره داره. اینکه سفیدی اون دلیل زیباییشه. که خب ربطی به برف نداره. اسمشو عوض کنن و هفتا کوتوله بذارن کنارش. چرا نشه؟

سخن آخر

اما تصور من از نژادپرستی چیه؟ باتوجه به اینکه نژادپرستی شکل‌های گوناگون داره و بسیار پیچیده و نهادینه شده من واسه خودم اینطوری تعریف می‌کنم: هرجایی در مواجه با هر کسی، من متوجه تفاوت‌های بیولوژیکی یا فرهنگی شدم، و برای قضاوت شخص به جای رفتارش، تفاوت‌هاش رو مبنای قصاوت قرار بدم، من نژادپرستم. و بله من نژادپرستم و این موضوع سالیان سال ذهنم رو مشغول کرده. همیشه در حال سنجش پیشفرضام هستم و حواسم هست که آیا براساس رفتارش قضاوت کردم، یا تفاوت‌هاش؟ در این موضوع خاص، هر جا من حتا «متوجه تغییر رنگ پوست بشم» نژادپرستم». چرا انقد این تفاوتا باید به چشم بیاد. من معتقدم باورامون رو باید شخم بزنیم. ما نیاز داریم باورهامون رو زیر سوال ببریم. دقت کنیم که چقدر روی رنگ پوست حساسیم. به عبارتی چقدر نژادپرستیم و باورهای نژادپرستانه تا کجا ممکنه رسوخ کرده باشه توی افکارمون.

اما چرا پرداختن به این موضوع مهمه؟ برای ما اصلا محل پرسش نیست چون ما اصلا با سیاه‌پوستا زندگی نمی‌کنیم! مهمه چون می‌تونیم خودمون رو بسنجیم. ما ممکنه حتا در مسائلی که باهاشون درگیر نیستیم هم جانبدارانه رفتار کنیم. می‌تونیم بفهمیم نژادپرستی می‌تونه تا کجاها پیش بره. اینکه ما از نژادپرستی مصون نیستیم. اتفاقا بسیار مستعدشیم. مسئله مهاجران کشور ما همیشه هست و گاهی فقط پررنگ میشه. حتا آدمهای بسیار موجه و «مودب» هم در بزنگاه رنگ عوض می‌کنن و برای نپذیرفتن باورهای نژادپرستانه دست به استدلال‌هایی مثل استدلال‌های بالا میزنن. در حالی که تنها چیزی که نیاز داری اینه که خودمون رو به جای اون اقلیت تحت ستم بذاریم تا بفهمیم باورمون اشتباهه.

اولا ممنون که تا اینجای متن خوندید و دوم من همیشه آماده صحبت و گفت‌وگو هستم.

 
Read more...

from אני זוכרת

החיים עשויים בעיקר משכחה והשמטה. אני לא בטוחה שאני יכולה לכתוב משהו שלא כתבתי קודם. לרגע אתמול כשהסתכלתי על מכתבים ישנים הרגשתי את התחושה המפורסמת של חיים שתוכננו מראש. שסך הרכיבים בהם סופי, וברגע מסויים מתגלה התרמית – פנס נופל מהשמיים באמצע הרחוב. אתמול הייתי בסערת רגשות גדולה. הבוקר קמתי רגועה יותר, נזכרתי שאני יודעת שהחיים הם רק הסיפורים שאנחנו מספרים.

 
Read more...

from manunkind

data as capta

commodified through code, a codemodified me lies (too many, too often) into my own devices: adrift in this digitally inflicted writing

brainpress CTRL+ALT+DEL if reboot = false: try(again) (again) (again) no else: burn(out)

 
Lire la suite...

from c10

Il y a un parallèle à faire entre l'utilisation de médicaments en psychiatrie, et les engrais chimiques en agriculture. Dans les deux cas on voit la vie d'un point de vue matérialiste : comme s'il ne s’agissait que d'un phénomène électrochimique, où n'importe quel problème pourrait être résolu en jouant avec des molécules...

 
Lire la suite...

from 非普遍理性

#G

达达利亚也会好奇:约会前等待他的钟离在做什么?

达达利亚约会迟到了。

达达利亚是有意迟到的。他从深渊和现实的罅隙窥视提瓦特;这是七神也难以感知的地方,而他窥视的对象正是曾经的七神之一。

钟离在德波大饭店门口等他。他们挑了外乡的情人节于异邦相聚,因为年轻的执行官虽不介意公开,也颇乐于应对可能随之而来的各种麻烦,却更享受这种偷情一般的刺激。他没有特地向钟离说明这一点,但他的神明男友大约拥有洞悉人心的能力,人前向来落落大方,即使怀疑他们的关系会因为他的态度打消所有不够光风霁月的想法。

是以此时他很好奇,自己久久不至时对方会有怎样的反应。他能看到前任岩君坐立不安的样子吗?那场面不好想象,并且确实没有出现:钟离怡然自得地立在枫丹二月不够热烈的太阳底下,仿佛发出较之更为明亮的光,来往行人无不侧目。有位遛娃的母亲没拉住自己的孩子,塞了刚剥好的泡泡橘给他。钟离笑纳,从兜里变魔术般摸出条不知材质的金色小鱼,哄得小孩眉开眼笑。去皮水果不好安置,母女俩走后,他分几口用完,仪态高贵仿佛手中是某种绝世珍馐,衬得身后餐厅都奢华了几分。

纵使达达利亚见识过足够多类似景象,这会儿也不禁同旁人一道沉醉在客卿的光彩之中。待他回过神来,已有三个美露莘蹦蹦跳跳地跑来询问璃月人是否需要帮助,他解释后又想替他寻人。他手中甚至多了一杯奶茶,不过看起来一口未动——德波的侍者说担心南边来的外国人受冻,请他暖暖手,他便捧在手中暖着。

这饮料执行官熟悉得很,钟离曾对他娓娓道来茶叶如何起源璃月,传至须弥蒙德后当地加糖加奶的做法又在本国得到改良,再度流行开来。于他而言,枫丹的做法恐怕太甜了。

附近的咖啡厅为钟离送来巧克力时,他终于忍不住趁四下人少钻了出来,从身后搂住自己太受欢迎的恋人。

“叫先生久等了。”达达利亚将那巧克力换成自己带来的。

钟离不必回头,直接抬手,将奶茶吸管送到他嘴边。“公子来尝尝?这儿的奶茶恐怕更符合你的口味。”他自然道,没有为对方的突然出现表露出一丝惊讶。

达达利亚低头吸一大口,在他手上嗅到芸香科浓郁的香气,然后被甜得咪起眼睛。

 

END

 
阅读更多

from Amassando ideas

Introducción

Creo que una de las formas más importantes de mejorar el mundo es aumentando el conocimiento de las verdades que gobiernan nuestra existencia. Entendiendo cómo funciona nuestro mundo (y nuestro universo) tendremos las herramientas para solucionar los problemas que lo aquejan y encontrar oportunidades para hacer de este un lugar mejor. También creo que saber la verdad, es decir, coincidir nuestras creencias con la realidad, es en sí un bien a alcanzar. Por todo eso es que en este artículo busco trazar un camino sobre el cual poder acercarnos lo más posible a la verdad.

Primero modelemos

Como soy computín, he pensado en concebir cada ser como un objeto. No me refiero a deshumanizar a la gente, sino a usar los principios de la Programación Orientada a Objetos. Cada objeto tiene un conjunto de atributos y valores asociados a esos atributos. Por ejemplo, agarremos una persona adulta ordinaria de nuestro tiempo y país. Esta persona:

  • Nombre: Juan Gutiérrez
  • Edad: 38
  • País: Chile
  • Previsión de salud: Fonasa
  • etc
  • etc
  • etc

En este caso Nombre sería un atributo, y Juan Gutiérrez sería el valor asociado a dicho atributo.

También podemos usar un modelo inspirado en el realismo aristotélico, en el que cada ser es una substancia con esencia y accidentes. Cada atributo sería ya sea parte de la esencia o de los accidentes, pero no en ambos.

Personalmente pienso que debemos tener una consideración por todos los seres conscientes, es decir, aquellos que pueden pensar sobre si mismos, reflexionar sobre su propia existencia. No tienen que ser humanos necesariamente. El ideal es que todos ellos encuentran las respuestas a todas las preguntas universales. Veamos a qué me refiero con ésto.

Con preguntas universales, me refiero a las preguntas que todo el mundo puede hacerse. Las preguntas estereotípicas como ¿Quién soy?, ¿De dónde vengo?, ¿Para dónde voy? son ejemplos clásicos de preguntas universales, pero también pueden haber preguntas menos conocidas, tal como “¿Cómo garantizo mi supervivencia el mayor tiempo posible?” Esta pregunta tan cotidiana también es universal pues todos los seres vivos buscan sobrevivir.

¿Debemos saberlo todo?

Bajo este modelo, yo me he preguntado si es que tener respuestas a todas las preguntas universales implica conocer todo lo que existe. Usemos el modelo que acabo de exponer para responder a esta interrogante.

Entendamos el universo como lo que contiene todo lo existente. Entonces cada ser existente, existe dentro del universo. Por tanto, conocer el valor del atributo “Descripción completa de todo lo existente en el universo al que pertenezco” implica saber todo lo existente. Quizá no contenga lo no existente, pero si podemos imaginar lo no existente entonces lo no existente existe en nuestra imaginación.

Si consideramos lo anterior, y como cada ser existente pertenece a este mismo universo, entonces ¿Cuál es la descripción completa de todo lo existente en el universo al que pertenezco? es una pregunta universal y responderla significa tener una respuesta para todo lo existente.

Pero saberlo todo es una tarea titánica! ¿Será posible que algún día lo sepamos todo?

En la vida hay que ser pragmátic@s, rayemos la cancha

Encontrar las respuestas a todas las preguntas universales parece una tarea imposible, pues tomaría demasiado tiempo, y hay preguntas que podrían ser imposibles de responder. Entonces, llegar lo más posible a la verdad no consiste en saberlo todo. Propongo una forma de medir el progreso en esta materia según qué tanto nos distanciamos de la verdad.

¿Cuánto cuesta llegar a la verdad?

Daré un ejemplo de lo anterior. ¿Sabes cuánto es 2+2? Asumo que sí. ¿Pero podrías memorizar el valor de a+b para cualquier par de números enteros a y b? Obvio que no porque existen infinitos números enteros. Existen infinitas proposiciones verdaderas, así que en vez de intentar de memorizar todas las sumas, que es imposible, mejor creemos un método eficaz para conocer el valor de a+b para los valores de a y b que queramos o necesitemos. Actualmente es muy fácil hacerlo con ayuda de la calculadora, pues ésta combina una implementación de un algoritmo genérico que sirve para calcular sumas de números y un inmenso poder de cómputo. Pero antiguamente no era el caso y era necesario que los humanos calculáramos la suma usando nuestro cerebro como computador, lo que era mucho más lento. Lo que hicimos como especie fue reducir el costo de acceder a la verdad. Esta reducción de costos también ocurrió con la masificación de internet, la educación pública, etc.

Materia pasada, materia olvidada!

Ya tenemos el costo de acceder a la verdad, que claramente nos distancia de ésta. Ahora la educación es mucho más accesible, ¿pero qué tan efectivo es meter en la cabeza de las personas los contenidos? Seguramente has olvidado gran parte de lo que aprendiste en el fomegio (me refiero al colegio xd) o universidad. ¿Entonces de qué te sirvió pasar tantas horas estudiando esas materias obligatorias, aparte de obtener una buena nota? Por eso, otro factor que considero de suma importancia considerar, es la retención de las verdades que aprendemos. Existen técnicas para no olvidar, como la repetición espaciada, y se ha estudiado qué es lo que se recuerda mejor a largo plazo, por tanto ya hemos tenido avances al respecto.

¿Bajo costo o alta retención?

Escribiendo sobre los dos factores anteriores, consideré la posibilidad de que una alta retención de una verdad requiera un mayor costo de adquirir dicha verdad. Por ejemplo, si aplicamos la técnica de la repetición espaciada, tendremos que repasar varias veces lo que estamos aprendiendo, lo que incrementaría el costo de conocer esa verdad si queremos conocerla por más tiempo. No obstante, el beneficio obtenido de cada repaso es mayor porque con cada repaso el cerebro retiene lo aprendido por más tiempo. Por tanto, a largo plazo sí vale la pena invertir ese tiempo.

Importancia y alcance de lo que aprendemos

Con los dos primeros puntos satisfechos, ya tendríamos una forma fácil y rápida de saber las cosas que necesitamos y recordarlas a largo plazo. ¿Pero de qué sirve memorizar una bolsa de Oreo cualquiera? ¿Qué tanto nos va a ayudar para otras cosas? ¿No sería mejor aprender algo más útil? A continuación mostraré qué verdades son, a mi juicio por supuesto, las que por lo general más valen la pena encontrar para llegar a la verdad, sin considerar las ventajas no intrínsecas de saber la verdad.

Volvamos al ejemplo de las sumas: ¿Qué es mejor? ¿Memorizar un montón de sumas, o dominar un método general para calcular cualquier suma? Claramente la segunda opción es superior, porque para cualquier suma, se reduce el costo de llegar a su resultado. ¿Notas qué es lo que hace que sea mejor? Es su generalidad. Mientras más general sea una respuesta, mejor será porque reducirá el costo de llegar a verdades particulares. Las verdades más generales de todas son las verdades universales. Por eso creo que conocer respuestas a verdades universales ayudará mucho a acercarnos a la verdad.

Pero por otra parte, en algunos casos puede ser mejor trabajar en llegar a verdades particulares. En el ejemplo anterior sí convenía encontrar un método general porque hay infinitos números, pero si el costo de encontrar una verdad general es demasiado alto y no reduce suficientemente el costo de llegar a una verdad particular, será mejor trabajar en encontrar respuestas a varias preguntas de carácter más específico. Debido a esto es que no considero que la generalidad de las verdades sea un factor intrínseco a considerar para determinar qué tanto la población ha llegado a una verdad, sino que sirve en la medida que ayude a reducir el costo o aumentar la retención de otras verdades, pero aún así reconozco que la verdad general es una verdad en sí misma.

Cada quién es la medida de su verdad

Hay afirmaciones verdaderas para todo el mundo (¿o casi?), como que 2+2=4, pero también hay algunas que son muy relativas. Por ejemplo, para mí hace frío en Concepción pero para una familiar mía, más acostumbrada al clima, no hace frío en Concepción, sino que hace calor. Entonces, ¿la afirmación “Hace frío” es verdadera o falsa? La respuesta es depende, porque alude a una experiencia subjetiva del que emite dicha afirmación.

A pesar de que muchas verdades son subjetivas, es posible establecer un punto de partida para acercarnos a la verdad, o mejor escrito, a nuestra verdad. El objetivo entonces, es aumentar la retención y la generalidad y reducir el costo de llegar a nuestra verdad.

¿Lo sé de corazón, de cerebro, o de guata?

Me ha pasado muchísimas veces que he fracasado, ya sea en un concurso de programación o en el amor romántico, y he llegado a sentir que nunca voy a tener éxito. Claramente es falso, pues he llegado a obtener buenos resultados con práctica y perseverancia y otras personas también. El punto es que sé que es falso pero aún así se siente real, desde el estómago. Si dentro de nosotr@s hay múltiples “yo” conscientes, entonces hay que tener en cuenta todos esos “yo” existentes, tanto el consciente como el inconsciente, que al menos en los seres humanos es mucho mayor que la parte consciente. Aún no puedo afirmar mucho más al respecto porque no sabría identificar los “yo” existentes dentro mío, o al menos no todavía.

¿Y las mentiras y falsedades?

Hasta ahora he propuesto una referencia para medir qué tanto la gente se acerca a las verdades. ¿Pero qué pasa con las creencias falsas? Fácil, basta con invertir los dos factores que presenté antes: hay que aumentar la dificultad y el costo de llegar a creencias falsas y reducir la retención de dichas creencias.

Conclusión

He introducido factores a considerar para construir un punto de partida para acercarnos a la verdad. El ideal es conseguir, para la mayor cantidad de seres conscientes posible (incluso de los que no sepamos), una máxima retención y mínimo costo, y viceversa en el caso de lo que es falso.

 
Read more...

from c10

Lorsqu'on dit “sol vivant” ; souvent on fait référence à Ce qui vit dans le sol -en termes d'insectes & microorganismes, et on oublie malheureusement sa propre vie. Celle de la Planète où on habite. On ne devrait pas confondre la force vitale de la Terre, et Ce qui d'elle rend humble témoignage.

 
Lire la suite...

from تنها

آن روز متفاوت از روزهای دیگر آغاز شد. آن روز زیبا و ماندگار... . در شهری که گرمای هوایش در جسم و روح و سرشت مردمانش جای گرفته. در محله‌ای که وجب به وجبش برایم خاطره است. در کوچه‌ای که شاهد تمام بازی‌ها و شیطنت‌های کودکیم بوده است و در خانه‌ای که شیرین‌ترین روزهای ابتدایی زندگیم را در آن به خاطر می‌آورم. درون خانه بودم که صدای زیبای مادرم را از ورودی خانه شنیدم که با هیجان اسم‌مان را صدا می‌زد و می‌گفت: «بچه‌ها بیایید مه اومده!». تا جایی که خاطراتم را به یاد می‌آورم، آن روز نخستین باری بود که مه‌ را می‌دیدم. با هیجان به سمت حیاط دویدم. برخلاف سایر روز‌های سال که گرم و مرطوب است، آن روز هوا بسیار خنک و دلنشین بود. به همین دلیل احتمالا روزی از روزهای پاییز یا زمستان بوده است. لحظه‌ای نگذشته بود که متوجه تغییرات در محیط پیرامون خود شدم و به دنبال آن به آسمان نگاه کردم. خدای من! انگار توی ابرها بودم. همه جا سپید بود. در آسمان و بر روی زمین چیزی سپید، غلیظ و خنک تمام محیط را پر کرده بود. چیزی که تا آن روز هرگز ندیده بودم. سریع به سمت در رفتم و وارد کوچه شدم. آنجا بود که شوق و ذوقم به حد نهایی خود رسید. ابتدا و انتهای کوچه پیدا نبود و آن چیز سپید که مادرم به آن مه می‌گفت همه جا را در خود فرو برده بود. از شادی و هیجان با صدای بلند می‌خندیدم و به این سو و آن سو می‌دویدم. به هرطرف که نگاه می‌کردم تا چند قدم بعد از خودم را بیشتر نمی‌دیدم. نسیم خنکی می‌وزید و گونه‌هایم را نوازش می‌داد و به همراهش، سُر خوردن آن سپیدی مرطوب را بر روی پوست خود احساس می‌کردم. بانگ و آواز گنجشک‌ها محله را پر کرده بود و صدای شادی بچه‌ها از حیاط تمام خانه‌ها شنیده می‌شد. صحبت‌ها و خوش و بش همسایه‌ها با یکدیگر از درب منزل آن‌ها به گوش می‌رسید. محو تماشا و غرق در شادی کودکانه، سعی می‌کردم مکان‌های اطرافم را در دل آن سپیدی شناسایی کنم. در همین زمان صدای دو کودک دیگر را شنیدم که از پشت سر نزدیک می‌شدند. لحظه‌ای بعد آن دو را دیدم که از دل مه سپید و غلیظ نمایان شدند و همانطور که مشغول خندیدن و بازی بودند از کنارم گذشتند و لحظه‌ای دیگر دوباره در دل سپیدی ناپدید شدند. این خاطره زیبا در همین نقطه در یاد من به پایان می‌رسد. اما زیبایی آن همواره در زندگیم جاریست و با هر بار مرورش، آن حس و حال زیبا را دوباره و دوباره می‌چشم و لذت می‌برم. خاطرهٔ روزی زیبا و مه‌آلود در شهر #بوشهر، محلهٔ #هلالی، کوچه‌ای که در آن روزگار نام #خیام را بر خود داشت.

مرور خاطرات #خاطره #مه

 
بیشتر بخوانید...

from Práticas Educativas Mediadas por Tecnologias

Recursos diversos


  • Markdown cheatsheet [Guia rápido da linguagem de marcação Markdown. Útil para editores de texto e HTML minimalistas e focados. Em inglês.]
  • Notação matemática com LaTeX [Guia rápido de notação matemática com LaTeX. Em inglês.]
  • AutoRadStudio “[...] uma coleção de ferramentas construtoras/geradoras gratuitas e rápidas que rodam no lado do cliente. Nossas ferramentas são escritas em C# e compiladas para WebAssembly, permitindo que você aproveite seu poder de processamento para obter desempenho ideal. Oferecemos uma variedade de ferramentas que geram arquivos como mapas estelares, códigos QR e embalagens de copos. Para usar nossas ferramentas, basta inserir seus dados de entrada e baixar os arquivos de saída em formato SVG, PNG ou PDF.” [Tradução das informações do site do AutoRadStudio em 22 jan. 2024.]

Downloads de artigos e livros

 
Leia mais...

from 非普遍理性

#G #至冬行动

电影《莫斯科行动》paro。

旧至冬落幕、愚人众解散的两年后,“公子”终于接到一件像样的任务。

达达利亚猜了九点四十,安全局的副局长也循这个等差数列往后推了五分钟。正式行动中自然不设彩头,这场“赌局”只是为了缓解气氛。他们安静等到九点三十八,对讲机传来机动车马达声。

三人戴上夜视设备。“公子猜中了。”钟离道,“这次就交给你来指挥吧,阁下也和安全局的人磨合了小一周了。”

副局长没有表示异议,两人显然已经事先商议过。前特工来不及对此产生什么想法,只答了“收到”接过对讲机,第一架摩托便从窗口跃入车库。他深吸一口气,默数鱼贯出现的敌人。第二架摩托落地,车手仍未立即理解自己的处境,举起喇叭用蹩脚的璃月语声嘶力竭地喊:“释放犯人,否则——”

车队终于进来了三分之二,达达利亚没等他说完,直接对话筒道:“关门关灯关音响,打开夜视镜。”

正如钟离所说,这周他已和现场的安全局队员反复修订行动方案,进行过十次以上演练。厂房大门落下,照明和扩音器应声关闭,达达利亚接着报出指令:“一二队射击载具,射击后控制目标,必要时自由交火!”

两队分别负责车库内外,前者少量藏身高处,大部分位于列车内,以铁制厢壁为掩体展开攻击。他也候在窗侧观察 ,左手握着对讲机,单手从身后拔枪,拨开保险,以防任何意外发生。

当然没有什么意外。对方被安全局的精心布置打得措手不及,有的没能成功开火,有的开了火却打中己方成员,为数不多能造成威胁的也会在几十秒内被集火点掉。

二十分钟后,达达利亚核对报上来的俘获人数,示意恢复照明,打扫战场。他把夜视镜拉到头顶,直接从窗口跃出,踩过几滩血泊前去收尾,留下又一行暗红色的脚印。后备小队在他的安排下打开排气扇,回收散落的武器和弹壳,用水枪将所有痕迹冲洗干净。

收官之战顺利得不可思议。他按捺高涨的情绪,确认过所有犯罪分子都被彻底解除武装、押解上车,回头便见钟离和副局长立在身后不远处。路灯将光浇在璃月人发顶,又从他的发梢淌出来。前特工走近了听他们彼此客套,耳尖地捕捉到前大使说“下月回国”,顿时满腹心事,但还得腾出一点儿精神留意那边的对话,预备在恰当的时机上前汇报。

那位副局长猝不及防向他道:“‘公子’,阿贾克斯,你的任务要结束了,算得上超额完成啊!今天有什么体会?考不考虑干脆加入安全局?”

达达利亚怔了片刻。多年以来,这个真名只有至亲唤过,此刻被外人叫出,令他格外不自在,就像先前在基金会读到的璃月神话中被道破本相的精怪。他下意识瞧了钟离一眼,那双金瞳在夜色中静静照着他,眼神中没有任何暗示。前特工稍稍整理思路,顺应本心回答:“非常感谢,不过现在我恐怕适应不了军事生活了,哈哈。”

他随即意识到,对上周在安全局见过他的副局长来说,这个托辞有些不够真诚,只好摸了摸鼻子又道:“我想再去念个书……什么的。”

对方再次邀请后钟离开口:“如此大事,公子大概需要多加考虑才好决定。”于是他们终于握手道别,目送副局长坐车离开,钟离带他穿过厂房,一同在停于侧门的汽车后排落座。硝烟和血迹都已清理完毕,室内只余湿漉漉的水汽,大巴陆续将被疏散的列车乘客和车库人员送回这里。他们不会知道先前此地发生了什么,只是打着哈欠小声抱怨,登车或是开始工作。

钟离没有露面,只在车里看着。一位浅蓝头发的璃月女子负责协调,她行事利落、言语温和,很快将所有人安抚下来,离开前冲他们的方向微微躬身致意。接着有人坐进驾驶席,报出目的地,发动汽车。那是边境附近最大的城市,行程大约一小时。

达达利亚抬腕看表。零时已过;以钟离的风格,他大约已经安排好了今天或是明天返回至冬宫的航班。那就是此行终点了吗?璃月人下月回国,这样的私人安排自然不必知会临时搭档,可经过所有那些冒险之后,达达利亚很难认同他们止于这样的关系;又或者对方早知自己即将离开,所以总是将自己推出足够亲密的一臂之外……他几乎想当着司机的面直接问个明白,扭头却见钟离闭目倚着靠背,似乎睡了。

车打了个弯,离心力将人甩了过来,达达利亚忙托住他的头,慢慢放在自己肩上。新的行驶方向让月光落进车窗,照亮了璃月人的半张脸,皎然月色似乎洗去了他曾在上面见到的一切思虑。对方平稳而绵长的呼吸拂动他的领子,年轻人忽然一个字也说不出来了。

如果钟离真的要走,他也已经安排好了远超临时搭档该做的一切。达达利亚对名义上“继承”愚人众的至冬安全局抱有难以厘清的复杂情绪,这在对方看来想必一目了然,特地为自己准备展示舞台,替两方牵线。他曾因被扫地出门难以释怀,又不满于后来局中无能,不过经此一役,种种纠结都得以放下。副局长的工作邀约如果来得再早几年,他会为此欣喜若狂;若是没有最近一个月的经历,那儿也不失为一个好去处。但他结识了钟离,于是一切都不一样了——达达利亚也没有料到,自己的价值体系都会据此发生变化。现在的安全局颇有稳步向好的势头,不需要他多少有些一厢情愿的热情,他不想从事一份显然难以出国、更别说不宜与异国政治人物保持私人关系的工作了。

自觉已经像钟离圆场时说的那样“多加考虑”完毕,达达利亚放任困倦在这几小时的大起大落后袭来。半睡半醒间,霓裳花的异香又萦绕在鼻端。


之后他们在一家达达利亚看来略显奢侈的酒店分享了一个套间。第二天,年轻人收拾完自己时,钟离已经在开放式书房阅读文件。见人出来,他指向一个档案袋。

“本想回去之后正式提出,没想到至冬人比我习惯的直接得多,险些被截了胡。”钟离微笑道。

前特工先归还了剩余的任务资金和其它临时交予他的设备与武器,等待对方清点核验,这才带着几分好奇打开袋子。

一封来自古闻基金会的录用通知。

达达利亚忍不住抬头看了一眼自己唯一直接接触过的基金会成员,顾不上留意工作内容和薪水,直接跳到最后寻找署名。摩拉克斯,字迹和他曾有幸见过的完全一致。他屏息把纸翻过来盖在桌上,以免屈服于这份巨大的诱惑,无法坚持自己昨晚打定的主意。

“钟离先生,非常感谢您为我所做的一切。但也因为您,我必须拒绝。”他说。

他第一次见到钟离露出接近困惑的神色,这叫他忍不住微笑一下,继续说明自己的想法:“经过考虑,我准备去璃月。”

“去璃月?做什么?”

“具体还没想好,不过眼下各种机会都不少吧?先前和那些列车劫案受害人接触的时候我就感觉,现在至冬璃月跨国贸易大有可为。”想到对方刚才提到的“习惯”与“直接”,达达利亚深深吸一口气,盯着那双金色的眼睛,“我想离你更近一些,钟离先生。”

他希望这句话对璃月人来说足够含蓄,也足够明白。就算对方确实打算当两人之间到此为止,冷处理他们的关系,他也要传达清楚自己的心意。

钟离沉默片刻,轻轻舒了口气,向后靠进座位里。“公子有这样的打算,是因为我昨夜提到回国?”

他点头,听对方续道:“下月二十五日,我的一位故人之女即将成年。我会陪她度过十八岁生日,然后返回至冬,我为自己在这里安排的任务还没有结束。长期而言,我确实计划回国,不过这个计划随时可以调整。”

达达利亚愣了一下,姑且没有被解除误会和得到承诺的狂喜冲昏头脑。“‘为自己’?”他喃喃着重复了一遍这个不太自然的表述。

“我是摩拉克斯。”钟离说。

他坐在办公椅上,明丽的日光从背后的落地窗扑入房间,掩去几分面容上的细节,又为他的身躯镀上一层金边。这个形象确实与达达利亚脑中的摩拉克斯重合了——他仿佛高卧于某个王座,等待整个世界向他竞相俯首。

然后这位至冬宫的地下帝君举起他刚才还来的相机,对他咔嚓一下。

“公子阁下现在的表情值得留念。“他含笑解释。

而达达利亚忙于回顾自己曾经发现却没有深入挖掘的所有蛛丝马迹。钟离是唯一在摩拉克斯的基金会现身过的人,创立伊始即参与其中,还有权调动大量资源——两重身份互为表里,这是最简单也最合理的解释;只能说自己被对“他们”的好感蒙蔽了心智,以至于错过宝贵真相。他随即意识到这是一条价值万金的情报。“先生不该告诉我的。”他脱口而出。

“谁知道你会拒绝‘摩拉克斯’的工作呢。”钟离道,“水宫一夜,我以为公子多少猜到了,才会讲述自己的故事……向你道谢也非只为那口氧气,而是感谢公子让我知道,曾经做过的事终究带来了积极的变化。”

达达利亚已经想起那晚他如何给出提示,自己却听而不闻——不过这一切都已经无伤大雅了,他急于收回意见。“没有拒绝!合同呢?我现在就签。”

钟离轻笑一声。“听闻公子有意继续学业,我十分赞同。至冬宫大学允许烈士后人免试入学,并提供可观的助学金,公子恰好符合要求。照此安排,合同需要稍加修改,配合你未来的假期。”

年轻人一时词穷了。钟离确实为他考虑了一切,即使那句“念书”无论如何听来只是他随意寻到的借口。“……先生对我太好了。”他最后道。

“还能更好些。之前公子邀我上天兜风,不知是否仍然作数?”

“当然!”

“我已提交空域许可申请;上回流程和操作都合法合规,这次想必无需等待太久。刚好我没有来过这个城市,公子不妨陪我盘桓几日,再一起回至冬宫。”

套间的办公桌很长;虽然再长绕过去也花不了几秒,但达达利亚小心推开桌上文件,觉得直接翻越更能表达自己此刻的心情。“……说实话,自从开过战斗机,我一直在想什么时候能再用上从愚人众那儿学到的东西。终于让我等到了。”他说。

“是什么?”钟离配合地问。

“接吻。可以吗?”

“摩拉克斯一言九鼎,全毁在你这小乌鸦身上了。”他佯作无奈。

达达利亚知道他说的是初次见面时承诺用不上乌鸦技能的事。“胡说,这又不是任务。”那声“小乌鸦”喊得他心口直跳。

钟离已经阖上双目,微微仰脸。年轻人见他的睫毛压住红痕,实在忍不住低头亲在眼皮上,然后将自己的热情一路烙到太阳穴,又往下轻啄。他在面颊上徘徊许久,直到钟离先侧过头,被他顺势衔住嘴唇。

前特工模模糊糊地意识到自己也说了大话。曾经接受的理论训练早被满腔炽诚蒸发殆尽,他完全循着本能舔舐吮咬,勉强记得如何呼吸。钟离在他唇下发出他想象里摩拉克斯绝对不会发出的声音,又被他如啜甘霖般饮下。最后璃月人将他推开一些,却用同一只手环住他的脖子。

“抱歉啦,先生。许久不练,技艺生疏了。”他以退为进地说。

另一只手抚上他的脸。“公子切勿妄自菲薄。”钟离噙着一丝笑音回答,“至冬安全局不会明白自己错过了什么。”

达达利亚不知如何回应这出于偏爱的得意,只好再次吻了上去。

 

END

 
阅读更多