Qua

Reader

A list of all postings of all blogs on Qua where the author has configured the blog to publish on this page.

from c10

En la misma linea de lo anterior ; sobre “ocuparse de sí mismo”.

Aquí importa entonces elegir a los amigos y saber cultivar la preciosa amistad, por su magnificas cualidades e interesantes beneficios etc.

Se podría decir que ambos textos – aunque de bella grandilocuencia – en el plano intelectual son bastante banales. Pero para mi que no tengo amigos, y que ciertamente no me ocupo de mi como debería, se trata de una significativa banalidad... que seria por lo menos imprudente seguir pasando por alto.

 
Lire la suite...

from 非普遍理性

#G #化月

「化月」之三。天地偶然留砥柱,江山有此障狂澜。

钟离架着达达利亚的胳膊,承担了大部分体重,不过仍然步履从容,将人一路带到孤云阁东南方。

日前,摩拉克斯把本体转移到此处。这里将是反抗天理的第二战场:撕开虚假之天以后,岩之执政的本体会飞升为新的月亮,掌管此后提瓦特朝潮夕汐。

达达利亚曾问过岩君神躯为何,钟离回答:“在普通人看来,是一块比较大的石头。”问题在于,公子并非常人。三个月的深渊之旅除了令他从血海磨砺出极致武艺,也让他拥有了在某些时候过强的感知能力。

譬如说,他曾经认为,尽管谦逊是璃月古来推崇的美德,钟离自称“中人之姿”还是多少有些过分了。后来才知,岩君肉身还真是按中人水平打造,只有自己这般灵觉太高者,方能享受到那人类视觉光谱以外的美貌。

“什么嘛,璃月人追捧先生居然主要是因为心灵美?”执行官大呼意外。

“公子觉得我不配吗?还是璃月人不配?”钟离顺着他的话逗他。

达达利亚觉得怎么答都输了,哼哼唧唧地说,“璃月人亏了我赚了。”扑过去用嘴堵他。

总而言之,离摩拉克斯本体越近,他被深渊洗礼过的身躯表现出来诸如目眩耳鸣之类的异常症状就越严重;常人无法彻底感知的存在对他而言则是难以承受。或许多少有些无谓的自尊心还在要求他维持执行官和人类的体面,他的理智与情感则认为偶尔依赖自己的男朋友是合情合理的,何况整个提瓦特的命运都有赖于他。

“公子感觉如何?需要到此为止吗?”

他如闻仙乐——钟离的声音确实正是,将他不知何时开始幻视的可怖景象涤荡一清。

“还、还行。别说了钟离,我今天一定要见到。”

“往后每夜都能见到。”钟离说。

“那不一样。”他坚持,“而且要不是为了见你,我现在应该在先锋队。”

“阁下不在先锋队是因为伤兵不上前线。”钟离提醒他,然后道,“好吧,作为对公子英勇负伤的补偿。”他陪执行官缓缓绕过最后一座岩枪化作的巨砄,直面最古老魔神的神躯。

——难以想象旁人会窥见怎样的“石头”,因为达达利亚看到无数提瓦特存在和从未存在的事物;它们无休无止地诞生和堙灭,激起无数能量的涟漪。任何投入其间的神识,仿佛都会被激烈地彻底熔炼为黄金。

亿万个崭新的宇宙在他脑中轰然炸开。他想起不知从哪儿听来的枫丹科学院提出的假说,认为物体的引力与质量成正比,面前岩之权柄的具象无疑正是最为沉重之物,以至于不仅吸引了自己的目光,连一丝心神都无法逃离。他的本能相信这是一种压倒一切的美,他的大脑则无法理解;不过达达利亚非但不愿逃离,甚至胆敢驱动自己的意志,去触碰那庞然的壮阔。

毕竟那是钟离。

而钟离是神。

祂是时空结构折痕的汇聚之处,是稳定了世界秩序的锚点,是航行于无尽幽邃之海的提瓦特这座孤舟的压舱石。在认为自己触碰到神的一瞬间,执行官觉得自己洞悉了世间一切秘密,可下一秒又尽数忘记,连同他自己。

先生,我找不着自己了。他以为自己只是想想,说不出声;然而不知过了多久,他听到钟离说,我们都在。

他慢慢意识到两人已经身在码头,并肩倚着一截岩礁。钟离问他,“看到了,好看吗?”

“好看。就是我本来以为还能做点别的什么……”他喘了口气,“比如,嗯,留点遗传信息在你身上之类的。”

饶是钟离见识过六千年大风大浪,也不禁为这厚颜无耻的发言怔了几秒。“公子对我的任何形态都有兴趣,我理应感到荣幸,不过阁下最好还是量力而为……”

达达利亚笑出了声,然后靠过去吻他。钟离微微侧头,让这个情人之间表达感情的正常方式深入了些。

“该动身了。”一分钟后,他说。

“……要是没成,先生得在下一个轮回喝火水的时候想我。”至冬人要求道。

钟离瞧他一眼,又亲一下,说,“知道了。”

达达利亚这才放开环住他腰的手,率先转身,走向泊在不远处的快艇。


半个多小时后,他登上旗舰,进行战前准备。全体船员彼此见证,立下守护的誓言,然后他们转身,望向孤云阁的方位。

从远处看,历经水磨风蚀的巨大石柱呈现出明显的枪尖形状,有金色之物正从其间升起。在如此距离之外和元素辉光的映照下,达达利亚看到的景象已与旁人并无不同;年轻的指挥官知道,那就是自己方才有幸目睹的岩君本体。

璃月兵法曰:以正合,以奇胜,而摩拉克斯即是此役奇兵。在这千年前的决胜故地,武神打响了推翻天理的发令枪。祂将暂时引开天空岛的全部注意,为正面战场赢得宝贵时间窗口。在此期间,布防于云来海的舰队会负责周边国家的安全;至于承受绝大部分攻击的摩拉克斯——世间恐怕没有比祂更加坚固之物了。

璃月人如今也知道,帝君从未停止注视他们,此后亦将继续注视挣脱束缚后的提瓦特。他们全体脱帽致意,带动其他船员一道,达达利亚也摘下面具。今晚的“月亮”升到预定高度时,他沉声下令:“鸣礼炮。”

二十余艘舰船主炮依次炸响,声浪摇撼大洋,送别岩君。这些炮膛紧接着被装填实弹,用以阻击即将降临的天罚——它们在摩拉克斯接近天空岛的海拔时如约而至。无数能量洪流同时喷涌,顷刻之间飞跃千里,落在神躯之上。甲板上有人克制地低呼一声,随即松一口气——那些光束无声无息地溶入玉璋,没有激起一丝涟漪。

不过所有人都明白,这只是小打小闹的序幕。整座浮岛开始发光——沉眠已久的天理堡垒启动了。

更多能量倾泻而来,过饱和攻击制造了无法预测的乱流,命中陆地时直接将物质消弭。舰炮开始真正地轰鸣,以中和那些可能落在沿海城市的可怖光束,只是偶有漏网之鱼撞上璃月港亮起的护盾。然而天空岛仍在加大输出的烈度;他们不得不放过一些相对无害的,任由它们砸向云来海边纷纷展开的各色光盾。

公子抽空观察上方的战况。摩拉克斯悬停半空,玉璋忽明忽暗,仿佛被阻于此,不过参与计划的他自然明白,这只是简单有效的诱敌之计,以及钟离想以这个身份,最后一次护佑璃月,护佑提瓦特。

浓云正以祂为中心、以肉眼可见的速度聚拢,意欲困锁神明。天光转暗,岩盾之辉也被密云遮断,唯有横亘长空的闪电刹那间照亮一切。似乎为了接下来的一击,天空岛放缓攻势,开始蓄积能量;云来海上肆虐的元素平息了些,炮声也渐稀疏。达达利亚得有余暇深吸一口气,等待亲眼见证最多一生一回的场面:天理之钉。

——此战之后,若非第一王座退场,即是提瓦特重启。

当天理惩罚胆敢僭越天空——胆敢撕开虚假之天之人,便会投下天钉。如今提瓦特现存两处遗迹,一在龙脊,一在层岩,前者至今仍为凡人禁区,后者则似乎被坎瑞亚遗民加以研究利用。指挥官怀疑岩君亦以隐秘的方式参与其中,只是钟离总是巧妙带过这个话题,他就明白此事还是自己不可触及的机密。

此刻,在他面前,天空岛的下半部分开始形变,既像机械,又像某种幻想中的生物体。一枚银柱从新生成的孔隙排出,甫一出现就仿佛吸走了一切颜色,叫天地间只余黑白,然后似慢实快地向璃月港坠落。船上有神之眼持有者认出了这东西的性质,惊叫出声。港口居民已经全部疏散,然而仍有同袍驻防于此,城市毁坏亦不仅是物质损失。

数息之后,近十颗元素炮弹向它飞去,却如泥牛入海,没有造成任何战果。

层云最暗处蓦地探出一只玄底金纹的巨手。

巨手拨开暗云,随后金光照彻。待众人又能看清东西,岩君那仅在上古壁画中出现过的白衣法身正手执断虹,顶天立海。此时云峰倒悬,反似拱卫这位群山之主。祂挥落武器,凭空留下一道裂痕,接着翻腕旋枪,搅动空间。

银钉去势一顿;扭曲的空间如同漩涡,离心力将它扯往摩拉克斯的方向。几艘舰船擅自开火,他们的指挥官却不在意,因为就连公子本人都无视了“不得干扰魔神战场”的禁令,召唤出命座本相。据他所知,女皇早同岩君在雪山与巨渊暗中探索反制方案,且卓有成效,亦清楚这方案的实施者会是钟离,然而事到临头,他也想为对方承担可能微不足道的一点儿伤害。

此时此地元素异常活跃,又或许因为他心中恳切,魔鲸较往日身形更巨。它自海中跃出,带起一片星光,游至神明身侧时却被握住尾巴,往祂背后一带。

摩拉克斯松开他命座后武器换手,倒拖长枪走向天钉。一步,两步,祂踏浪而前,墨色长臂上的发光线条勾勒出肌肉的起伏。痴迷战斗的武人看得出来,祂是在控制腰腹与四肢,在行走中收拢全身的力量。无论武神接敌前调整姿态的方式还是祂的存在本身都叫执行官瞧得头晕目眩。

第三步走完,岩君恰好侧对银钉,拧腰送拳。

从公子的视角来看,天钉仿佛只是轻轻碰上摩拉克斯的手,但他却有好几分钟听不到任何声音。万物静止之中,玉璋闪烁数次,随后彻底熄灭。无形气浪卷起神明雪白的袍角,推开长鲸和整片天空的乌云,甚至吹散了他们的编队。银钉龟裂,化作灰烬,一同洒落的还有熔金般的神血,叫孤云阁下海水沸腾,将沙滩炼出一色琉璃。巨鲸急于返回,因为他看到黑岩之中亦露出金色神骨。钟离叫他放心,用那只手摸了摸他的鼻尖,却在独角上留下一道金痕。

正面战场上,先锋队在天空岛投下天钉后的空虚之际发起进攻,天理已无暇顾及此地。自此,岩君在提瓦特最后的任务圆满结束。祂挥手撤下法身,回归本体,继续向天外飞去。达达利亚控制命座之相游弋在旁,云来海上响起悠远鲸歌,直到升至魔鲸难以为继的高度,这才飘散为雨。

舰队整编返航时,大家间或举目望天。摩拉克斯在离开提瓦特足够远的位置开始吸收岩元素,体量急剧扩大,始终没有离开众人的视线。有船员向指挥官报告自己违背作战计划、擅向天钉开火一事,公子只是掏了掏耳朵:“啊?你说什么?刚刚太响了,我还在耳鸣。”

此事就这么揭过了。

之后他在舰尾见到钟离。他不知何时来的,仍是方才那袭白衣,面朝大海坐在栏杆上。达达利亚知道他需要休息,或许还在回顾自己的千年神生,几多故人。

如果一切顺利,他同天理的契约将终结于今日。

旁人显然看不到他,执行官也不便去亲吻那泛金的辫梢,只好假装此夜的月亮并没有落在自己船上。不过第四次刻意路过舰尾的时候,他还是忍不住稍稍提高音量,作感叹状:“月色真美啊!”

太阳未落,其他船员不明所以,也无意追究。钟离到底被他逗笑了,转身翻到甲板上。“谢谢?”他说。

“不客气。”达达利亚目不斜视,用口型回道。

 

END

 
阅读更多

from تنها

ثبت خاطره و گوشه‌ای از زیبایی یک روز بهاری بارانی در تنگ عریض واقع در روستای طلحه، شهرستان دشتستان، استان بوشهر.

#بهار #هیرون #جنوب #برازجان #بوشهر #دشتستان #باران #کوهستان #ابر #iran #bushehr #borazjan #mountains #nature #rain #spring

 
بیشتر بخوانید...

from تنها

خاطرهٔ تصویری از یک گشت و گذار خانوادگی در دامنه و ارتفاعات گردنهٔ بهمرد در یک روز بارانی.

#بهار #هیرون #جنوب #برازجان #بوشهر #دشتستان #بهمرد #کوهستان #ابر #غروب #iran #bushehr #borazjan #mountains #nature #sunset

 
بیشتر بخوانید...

from 非普遍理性

#R

博学之,笃行之。

“虚则实之、实则虚之,攻其不备、出其不意……”达达利亚反复犁过最浅的神经密集处,接着猛地一杆到底,从往生堂客卿口中捣出一声急喘,尾音被拖成长长的低吟。他毫无规律地重复以上动作组合,兼以指掌或唇舌伺弄对方,一边气息不稳地道,“先生今日提点我战斗时不可遵循固定模式、叫人算到后招,又让我用上身体的所有部位来完成动作。我学得可对?”

钟离刚受了一记狠的,屏息捱过这一波淋漓。他自然不会在这时反驳年轻人的胡言乱语,闭目道:“公子一向悟性极佳……”声音犹在轻颤。执行官捉紧他的右手,用体重压在耳侧,他便转头吻在腕上的脉搏处。

达达利亚被他亲得一顿,又俯身去咬他的喉结,“先生还有什么教我?”

那节软骨在他唇下微微震动。“今日已是教了不少。公子不妨勤加练习,消化一下……交过学费,自然有下次。”钟离语带笑音。

年轻人拉过对方那只自由的手,叫他贴在自己的小腹上,一边往客卿掌心里顶,“那先生可要好好验收我的学费……”

钟离顺着他的力道按下去,顿时作不得声。几下之后,他先是仰头伸展,复又颤抖着试图蜷起身子,双腿也从执行官腰间落回床上,达达利亚几乎被他握断了手指。他把脸埋在客卿肩窝里平复呼吸,然后抬头舔净对方快乐过载的泪痕,同那双几乎带了点儿茫然之色的金目对视。

“学费多交几次没问题吧,先生?”

“自然可以……只是不能存到下回再用,公子阁下。”

 

END

 
阅读更多

from نویساک

چند روز پیش من توی شبکه اجتماعی ماستودون این سوال رو پرسیدم:

«دوستان میشه بیاید و درباره این موضوع نظر شخصیتون رو بگید و استدلال کنید براش.

برای ساختن انیمیشن/فیلم‌های اقتباسی از داستان‌هایی که به طور سنتی از شخصیت سفیدپوست استفاده شده، نباید از بازیگر سیاه‌پوست استفاده کرد.

بگید موافقید یا مخالف و چرا؟»

و یک سری جواب دریافت کردم که ترجیح دادم درباره‌شون بنویسم چون این موضوع مدت‌ها روی دلم سنگینی می‌کرد. (همه نظرات و نقل قول‌ها در گیومه آورده شده)

در ادامه هم می‌خوام نظرات مخالف و موافق رو بیارم و با فکر و نگاه خودم بسنجم. در آخر هم میگم که چرا به نظرم این موضوع با اینکه در نگاه اول حاشیه‌ای به نظر میاد، توجه بهش مهمه. در نهایت همچنان دوس دارم بیشتر به این مسئله فکر کنم و بیشتر صحبت کنم.

دو توضیح

یکی از نظرات این بود که:

«مشکل رنگ پوست نیست، بعضی فیلم هایی که اینطوری ساخته میشن ضعف نویسندگی و کارگردانیشون رو پشت این Diversity قایم می‌کنند.»

به طور کلی این حرف ممکنه درست یا غلط باشه. اما بحث اینجا درباره رنگ پوست و نژادپرستیه، نه نیت شرکت‌هایی که این اقتباس‌ها رو می‌سازن، و نه مهارت کارگردان. بیاید فرض کنیم بهترین کارگردان دنیا می‌خواد کار رو پیش ببره. در نتیجه برای دیده شدن اثرش یا پنهان‌کردن مشکلاتش به دنبال انجام این کار نیست. مسئله فقط قراره درباره رنگ پوست یا به طور کلی نژاد (که هنوز با خود مفهومش هم مشکل دارم) باشه.

دوم اینکه یک تعریفی خیلی دم دستی از نژادپرستی بذاریم که بدونیم درباره چی حرف میزنیم. ظاهرا ما بیشتر از اینکه بدونیم نژادپرستی چیه، بعضی از مصادیق مشخصش رو میشناسیم. مثلا الفاظ تحقیرآمیز یا پیشفرض‌هایی که بلاخره به عنوان نژادپرستانه پذیرفته شدن. تعریف: نژادپرستی در واقع تفاوت‌های بیولوژیکیِ واقعی یا خیالی را مبنای برتری حقوقی گروهی از انسان‌ها بر گروهی دیگر می‌داند. اما نژادپرستی فقط به ویژگی‌های بیولوژیکی محدود نمیشه و الان درباره قوم و دین و فرهنگ و ... هم به کار میره. (هزارمدل تعریف با همین معنای کلی وجود داره که با جستوجوی ساده میشه پیدا کرد.)

موافق‌ها: رنگ پوست نباید تغییر کنه.

۱. «موافقم. به دو دلیل: •شخصیت‌های سیاه‌پوست لایق داستان‌های مستقل خودشون هستن. نه داستان‌های عاریه‌ای از سفیدپوست‌ها.

•اتفاق خطرناک دیگه‌ای که داره به صورت تکرار شونده توی سینما میفته، استفاده از شخصیت‌های سیاه‌پوست توی فیلم‌ و سریال‌های تاریخیه. این موضوع در درازمدت باعث تحریف تاریخ می‌شه انگار هیچ‌وقت هیچ ظلم و تبعیض نژادی نبوده.»

جواب من: در پاسخ حرف اول باید بگم که سفیدپوست‌ها یا سیاه‌پوست‌ها انسان‌های متفاوتی نیستن که به داستان‌های متفاوتی نیاز داشته باشن. در واقع دغدغه‌های انسانی در وهله اول همگی مثل همه. مگر داستان‌هایی که مشخصا درباره خود تبعیضه. مثل داستان‌هایی درباره برده‌داری یا قتل عام سرخ پوست‌ها. آیا سیاه‌پوست‌ها به جز داستان‌هایی در این موضوع، مسائلشون متفاوت از سفیدهاست یا با بقیه انسان‌ها مشترکن. اگر سیاه‌پوست‌ها به عنوان عضوی از گونه انسانی بخوان پری دریایی سیاه‌پوست داشته باشن، دیگه موضوع خودشون نیست؟ به عبارت دیگه، چه معیاری برای «موضوع اونا» هست؟ غیر از اینه که همه آدمیم و در زندگی روزمره بدون نژادپرستی، مسائل یکسان داریم؟

بخش دوم حرف هم موافق نیستم چندان چون اگر کسی بخواد واقعا به دنبال تاریخ باشه، منابع موثقی هست. آثار سینمایی و هنری در نهایت برداشت هنرمنده. بیشتر یک اثر هنریه تا منبع تاریخی. حتا قصدی هم در ارائه تاریخ نداره احتمالا. شاید مستند برای رجوع منبع بهتری باشه. (هرچند در نهایت هر متن و داستان و فیلم و ... برداشت مولفه اما تفاوتشون با هم چشمگیره. پژوهشگر به هر حال به یک روش خاص مقید میشه اما هنرمند در ساخت اثرش محدود به روش علمی یا پژوهشی نیست.)

۲. «من به‌نظرم نباید تغییر کنه. باید با همون ملیت باشه. مثل این میمونه که الان برای ساخت مجدد «پوکوهانتس» بیان از یه سفیدپوست استفاده کنن. یا مثلا برای ساخت مجدد فیلم هری‌پاتری، بیان هرماینی رو سیاه‌پوست کنن. خب نبوده از اول! چرا برای جلوگیری از نژادپرستی باید به چیزی که ازش اقتباس میشه گند زده بشه! میشه کلی فیلم و... جدید ساخت با شخصیت سیاه‌پوست.»

اول اینکه ما درباره ملیت حرف نمی‌زنیم و درباره نژاده. که فرق دارن. چون افراد از نژادهای مختلف ممکنه توی ملیت باشن یا برعکس یعنی یک نژاد در ملیت مختلف پخش شده باشن. این نکته مهمیه.

قسمت اول نظر از مقابله به مثل استفاده می‌کنه یعنی میگه همونطور که به جای یک شخصیت سرخ‌پوست نمیشه، سفید گذاشت، برعکسش هم ممکن نیست. به نظر قانع‌کننده است اما باید یه چیزی رو روشن کنیم.

پوکوهانتس یک شخصیت سرخ‌پوست در یک قبیله سرخ‌پوسته. مثل اینه که توی داستان کلبه عمو تام که برده است، یک شخصیت سفید بذاریم. نیازه بگم که چقد بی‌معنی و متناقضه؟ این داستان‌ها تمرکزشون بر تبعیض و اتفاقات ستمیه که بخاطر نژاد رخ میده. رنگ پوست هدف نویسنده داستانه. عوض کردنش کل هدف داستان رو زیر سوال می‌بره.

ما باید فرق بذاریم بین داستانایی که با تغییر نژاد خط داستانی از هم نمی‌پاشه، بلکه فقط «رنگ پوست» عوض شده، و داستان‌هایی که نژاد تاثیری توشون نداره. دقیقا مثل داستانای سیندرلا و سفیدبرفی و ... . (این درباره بقیه تفاوت‌های زیستی هم صادقه مثل جنسیت، گرایش جنسی و ...)

اما تنها بخش نظر که برای من دردآور بود این بود که: چرا برای جلوگیری از نژادپرستی باید گند زده بشه به داستان؟ چون نژادپرستی وحشتناکه، چون ستمه. چون نه تنها باید برای ازبین بردنش تلاش کرد بلکه باید هر داستانی که ممکنه تبعیض نژادی رو بازتولید کنه، به نحوی عوض بشه یا از بین بره. هیچ داستانی اونقدر ارزشمند نیست که نخوایم تبعیض و ستم و نگاه تحقیرآمیز علیه میلیون‌ها نفر از بین بره.

در آخر که باید برای سیاه‌پوستا داستان جدا درست کرد، به جز جوابی که توی نظر اول دادم یه جواب دیگه هم هست. خلق داستان جدید برای هر نژادی شدنیه و انجام میشه. نکته ما در اقتباسه. اینکه دلیلی برای تغییر رنگ شخصیت‌های داستان‌هایی که به نژاد وابسته نیست، وجود نداره. در نهایت به جز اختلافای ظاهری چه فرقی بین نژادها هست که نیاز به داستان جداگانه داره؟

۳. «موافقم، بیشتر یه نگاه ترحمی داره که آخی شما هم بازی. باید براشون داستان‌های خودشون رو نوشت. ولی خب ازون‌جایی که شورشو درآوردن دیگه داستان‌های جدید دیده نمی‌شن و مجبورن برای جذب مخاطب داستانای قدیمی رو خراب کنن.»

این نظر جالب بود چون جمله اول عجیب بود. آیا سیاه‌پوست‌ها احساس ترحم می‌کنن، یا این چیزیه که ما داریم میذاریم توی دهنشون. فقط کسی میتونه ادعا کنه سیاه‌پوستان در این وضعیت احساس ترحم می‌کنن یا نه، خود سیاه‌پوستا هستن. پس اگر میخوایم این حرف رو بزنیم باید چندتا نقل قول یا بیانیه از زبون خودشون پیوست حرفمون کنیم.

در نتیجه اولا ما نمی‌تونیم بفهمیم سیاه‌پوستان واقعا چه احساسی دارن چون ما هرگز تجربه اونا رو نداریم. اما نکته عجیب‌تر اینکه چطور شما این احساس ترحم رو حس می‌کنید اما بازیگر نقش آریل که سیاه‌پوسته نه تنها احساس ترحم نداشته بلکه حاضر شده این نقش رو بازی کنه! یا خیلی از مقالاتی که خود سیاه‌پوستان در این زمینه نوشتن.

اما یک نکته مهم‌تر: خیلی از کسانی که در اقلیت اند ممکنه ندونن که داره بهشون ستم میشه یا دارن سرکوب میشن. مثلا برای سالیان سال زنان که عملا مایملک شوهر و پدرشون بودن، این موضوع رو به عنوان یک امر جهانشمول و حقیقی و مشیت الهی و غیره پذیرفته بودن. بسیاری از کلیشه‌هایی که ما هنوز داریم میبینیم نشون میده صرف «زن بودن» به معنی «آگاه شدن از تبعیض» نیست. ممکنه دراقلیت باشیم و ندونیم.

اما از طرفی برعکس هم رخ میده. مثلا گروه یا اقلیتی به صرف بودن در اقلیت، هر شکلی از بدرفتاری با خودشون رو ستم تلقی کنن. به عبارتی ممکنه هر مشکلی که دارن رو تقصیر جنس یا نژاد و ... بندازن. در واقع وضعیت قربانی درون اونا چنان نهادینه شده که هر رفتار بد رو ستم، و هر رفتار خوب رو «ترحم» تلقی کنن. یعنی اون آدم در درون خودش چنان احساس حقارت یا قربانی بودنی داره که کارهایی از این دست رو ترحم معنی کنه. و ممکنه احساسی خودشون رو (قربانی بودن) رو فرافکنی کنن و معتقد باشن داره بهشون ترحم میشه. این هم نشونه ناآگاهیه.

بخش دوم هم که درباره نیت سازنده‌هاست که مسئله من نیست. نیت اونا هرقدر بد باشه، باید یه بحث جداگانه داشت. قطعا من هم باور دارم که توی «صنعت» سینما هدف پوله ولی خب این خودش یه بخث دیگه است.

نکته دیگه اینکه، حتا اگر نیت این شرکت‌ها اخلاقی نباشه، نتیجه ممکنه خوب باشه یا بد باشه. صرف اینکه کسی بخاطر پول اینکارو میکنه، به این معنی نیست که کارش نتیجه بدی داره. نیت و نتیجه لزوما وابسته به هم نیستن!

۴. «مخالفم ، این به معنی نژادپرستی نیست ولی سندرلا با پوست تیره یا چشم و ابرو مشکی رو نمیتونم قبول کنم ، همونطور که بلک پانتر رو نمیتونم قبول کنم یک سفید پوست بازی کنه»

این نظر در واقع استدلال نیست. صرفا یک «قبول نداشتن» ه. خب ما خیلی چیزا رو قبول نداریم اما دلیلی نمیشه وجود نداشته باشن یا اشتباه باشن. اما دلیلی داشت که این نظر رو آوردم. چون منو یاد یه حرف از یه دوست انداخت که شفاهی بهم گفت: من چون با این شخصیت بزرگ شده ام، تصورات کودکیم خراب میشه ازش. سوال من این بود، اگر تصورات کودکیت بخشی از یه فرهنگی باشه که نژادپرستی رو بازتولید میکنه، ترجیح نمیدی خراب بشه؟ چرا انقد احساسات ما برامون مقدس و خارج از دسترسه. مگر ما همه باورهای کودکیمون سالم و خوب اند. پدر و مادر ما توی بچگی قهرمان‌های ما بودن، فقط ده سال بعدش، نه تنها قهرمان نبودن بلکه کلی خطاکار به نظر میرسن. چرا تغییر کردن «احساسات» ما انقد ترسناک میاد؟ یا بهتر بپرسم، چرا دباره تغییر احساسات «معیارهای دوگانه» داریم؟ چرا نباید به این نگاه کنیم که بخش بزرگی از احساسات ما صرفا براساس یه دریافت ناخودآگاه و غیرارادی از جهان اطرافمونه؟ چرا نمیگیم «خب این هم اشتباه بود» به سادگی!

مخالف‌ها: تغییر رنگ پوست شخصیت‌ها مشکلی نداره.

این نظرات تقریبا همون حرفای منه. فقط واسه منصفانه بودن متنم آوردمشون.

۱. «اوکیه به نظر من. یادمه اون تایمی که پری دریایی تریلرش منتشر شد یه فیلم گذاشتن که این تریلره رو برا بچه‌های سیاه‌پوست گذاشتن و همه‌شون ذوق کرده بودن. یعنی داستان‌های خیالی به نظرم اوکیه و تاریخ نیست که بخوایم دقیقا شخصیتارو بازسازی کنیم.»

۲. «به طور کلی با این مخالفم. در شرایطی خاص که این داستان مال منطقه‌ای ناشناخته برای دنیا با فرهنگی در خطر نابودی باشه موافقم که باید جزء‌به‌جزء به داستان وفادار باشیم. ولی در غیر این صورت نه. چرا که فرهنگ یه چیز سیّاله و هنرمندان هم اثر مهمی روی فرهنگ دارند. می‌شه تغییرش داد و باهاش بازی کرد. می‌شه از بازیگر سیاهپوست یا شرق‌آسیایی هم استفاده کرد. در مناطق چندفرهنگی یا چندنژادی چنین داستانی می‌تونه جالب‌تر هم باشه چون انگار تناسب داره با محل زندگی آدم‌ها.»

۳. «به نظرم اگر به اصل اون اثر و محتواش خدشه‌ای وارد نشه و یا به قول عرفان مختص به منطقه خاصی نباشه، اوکیه. مثلا نمی‌شه که دوازده سال بردگی رو بدیم یه سفیدپوست بازی کنه. :// اما از نظر من اگر سفیدبرفی رو یک سیاه‌پوست بازی کنه خیلی هم قشنگه، چرا که نه.»

۴. «من مشکلی با استفاده از شخصیت سیاه پوست ندارم ولی نکته مهم این هست زمانی که داستان در مورد یک موضوعی هست و اتفاقا نوع نژاد و فرهنگ مشخصا به جایی خاصی مربوط هست احمقانه است که کسی بخواد به بهانه های مختلف از شخصیت غیر منطبق استفاده کنه ( مثلا سفید برفی سیاه). بطور کلی در مواردی که داستان اصلی دارای ویژگی های خاصی هست به نظرم یا باید کلا یک اقتباس تمام عیار با تغییرات زیادی باشه یا هم به  ویژگی های اصل داستان وفا دار باشه.»

سفیدبرفی فقط اشاره به زیبایی جادویی سفیدبرفی اشاره داره. اینکه سفیدی اون دلیل زیباییشه. که خب ربطی به برف نداره. اسمشو عوض کنن و هفتا کوتوله بذارن کنارش. چرا نشه؟

سخن آخر

اما تصور من از نژادپرستی چیه؟ باتوجه به اینکه نژادپرستی شکل‌های گوناگون داره و بسیار پیچیده و نهادینه شده من واسه خودم اینطوری تعریف می‌کنم: هرجایی در مواجه با هر کسی، من متوجه تفاوت‌های بیولوژیکی یا فرهنگی شدم، و برای قضاوت شخص به جای رفتارش، تفاوت‌هاش رو مبنای قصاوت قرار بدم، من نژادپرستم. و بله من نژادپرستم و این موضوع سالیان سال ذهنم رو مشغول کرده. همیشه در حال سنجش پیشفرضام هستم و حواسم هست که آیا براساس رفتارش قضاوت کردم، یا تفاوت‌هاش؟ در این موضوع خاص، هر جا من حتا «متوجه تغییر رنگ پوست بشم» نژادپرستم». چرا انقد این تفاوتا باید به چشم بیاد. من معتقدم باورامون رو باید شخم بزنیم. ما نیاز داریم باورهامون رو زیر سوال ببریم. دقت کنیم که چقدر روی رنگ پوست حساسیم. به عبارتی چقدر نژادپرستیم و باورهای نژادپرستانه تا کجا ممکنه رسوخ کرده باشه توی افکارمون.

اما چرا پرداختن به این موضوع مهمه؟ برای ما اصلا محل پرسش نیست چون ما اصلا با سیاه‌پوستا زندگی نمی‌کنیم! مهمه چون می‌تونیم خودمون رو بسنجیم. ما ممکنه حتا در مسائلی که باهاشون درگیر نیستیم هم جانبدارانه رفتار کنیم. می‌تونیم بفهمیم نژادپرستی می‌تونه تا کجاها پیش بره. اینکه ما از نژادپرستی مصون نیستیم. اتفاقا بسیار مستعدشیم. مسئله مهاجران کشور ما همیشه هست و گاهی فقط پررنگ میشه. حتا آدمهای بسیار موجه و «مودب» هم در بزنگاه رنگ عوض می‌کنن و برای نپذیرفتن باورهای نژادپرستانه دست به استدلال‌هایی مثل استدلال‌های بالا میزنن. در حالی که تنها چیزی که نیاز داری اینه که خودمون رو به جای اون اقلیت تحت ستم بذاریم تا بفهمیم باورمون اشتباهه.

اولا ممنون که تا اینجای متن خوندید و دوم من همیشه آماده صحبت و گفت‌وگو هستم.

 
Read more...

from manunkind

data as capta

commodified through code, a codemodified me lies (too many, too often) into my own devices: adrift in this digitally inflicted writing

brainpress CTRL+ALT+DEL if reboot = false: try(again) (again) (again) no else: burn(out)

 
Lire la suite...

from تنها

خاطره‌ای از یک روز زیبای زمستانی کنار ساحل شهر بوشهر. من و روزبه در کنار هم از آن لذت بردیم و قطعه‌ای از آن را در این ویدیو ثبت کردیم.

#بوشهر #ساحل #دریا #هیرون #جنوب #غروب #خاطره #bushehr #iran #sea #sunset #nature #memory

 
بیشتر بخوانید...

from 非普遍理性

#G

达达利亚也会好奇:约会前等待他的钟离在做什么?

达达利亚约会迟到了。

达达利亚是有意迟到的。他从深渊和现实的罅隙窥视提瓦特;这是七神也难以感知的地方,而他窥视的对象正是曾经的七神之一。

钟离在德波大饭店门口等他。他们挑了外乡的情人节于异邦相聚,因为年轻的执行官虽不介意公开,也颇乐于应对可能随之而来的各种麻烦,却更享受这种偷情一般的刺激。他没有特地向钟离说明这一点,但他的神明男友大约拥有洞悉人心的能力,人前向来落落大方,即使怀疑他们的关系会因为他的态度打消所有不够光风霁月的想法。

是以此时他很好奇,自己久久不至时对方会有怎样的反应。他能看到前任岩君坐立不安的样子吗?那场面不好想象,并且确实没有出现:钟离怡然自得地立在枫丹二月不够热烈的太阳底下,仿佛发出较之更为明亮的光,来往行人无不侧目。有位遛娃的母亲没拉住自己的孩子,塞了刚剥好的泡泡橘给他。钟离笑纳,从兜里变魔术般摸出条不知材质的金色小鱼,哄得小孩眉开眼笑。去皮水果不好安置,母女俩走后,他分几口用完,仪态高贵仿佛手中是某种绝世珍馐,衬得身后餐厅都奢华了几分。

纵使达达利亚见识过足够多类似景象,这会儿也不禁同旁人一道沉醉在客卿的光彩之中。待他回过神来,已有三个美露莘蹦蹦跳跳地跑来询问璃月人是否需要帮助,他解释后又想替他寻人。他手中甚至多了一杯奶茶,不过看起来一口未动——德波的侍者说担心南边来的外国人受冻,请他暖暖手,他便捧在手中暖着。

这饮料执行官熟悉得很,钟离曾对他娓娓道来茶叶如何起源璃月,传至须弥蒙德后当地加糖加奶的做法又在本国得到改良,再度流行开来。于他而言,枫丹的做法恐怕太甜了。

附近的咖啡厅为钟离送来巧克力时,他终于忍不住趁四下人少钻了出来,从身后搂住自己太受欢迎的恋人。

“叫先生久等了。”达达利亚将那巧克力换成自己带来的。

钟离不必回头,直接抬手,将奶茶吸管送到他嘴边。“公子来尝尝?这儿的奶茶恐怕更符合你的口味。”他自然道,没有为对方的突然出现表露出一丝惊讶。

达达利亚低头吸一大口,在他手上嗅到芸香科浓郁的香气,然后被甜得咪起眼睛。

 

END

 
阅读更多

from Amassando ideas

Introducción

Creo que una de las formas más importantes de mejorar el mundo es aumentando el conocimiento de las verdades que gobiernan nuestra existencia. Entendiendo cómo funciona nuestro mundo (y nuestro universo) tendremos las herramientas para solucionar los problemas que lo aquejan y encontrar oportunidades para hacer de este un lugar mejor. También creo que saber la verdad, es decir, coincidir nuestras creencias con la realidad, es en sí un bien a alcanzar. Por todo eso es que en este artículo busco trazar un camino sobre el cual poder acercarnos lo más posible a la verdad.

Primero modelemos

Como soy computín, he pensado en concebir cada ser como un objeto. No me refiero a deshumanizar a la gente, sino a usar los principios de la Programación Orientada a Objetos. Cada objeto tiene un conjunto de atributos y valores asociados a esos atributos. Por ejemplo, agarremos una persona adulta ordinaria de nuestro tiempo y país. Esta persona:

  • Nombre: Juan Gutiérrez
  • Edad: 38
  • País: Chile
  • Previsión de salud: Fonasa
  • etc
  • etc
  • etc

En este caso Nombre sería un atributo, y Juan Gutiérrez sería el valor asociado a dicho atributo.

También podemos usar un modelo inspirado en el realismo aristotélico, en el que cada ser es una substancia con esencia y accidentes. Cada atributo sería ya sea parte de la esencia o de los accidentes, pero no en ambos.

Personalmente pienso que debemos tener una consideración por todos los seres conscientes, es decir, aquellos que pueden pensar sobre si mismos, reflexionar sobre su propia existencia. No tienen que ser humanos necesariamente. El ideal es que todos ellos encuentran las respuestas a todas las preguntas universales. Veamos a qué me refiero con ésto.

Con preguntas universales, me refiero a las preguntas que todo el mundo puede hacerse. Las preguntas estereotípicas como ¿Quién soy?, ¿De dónde vengo?, ¿Para dónde voy? son ejemplos clásicos de preguntas universales, pero también pueden haber preguntas menos conocidas, tal como “¿Cómo garantizo mi supervivencia el mayor tiempo posible?” Esta pregunta tan cotidiana también es universal pues todos los seres vivos buscan sobrevivir.

¿Debemos saberlo todo?

Bajo este modelo, yo me he preguntado si es que tener respuestas a todas las preguntas universales implica conocer todo lo que existe. Usemos el modelo que acabo de exponer para responder a esta interrogante.

Entendamos el universo como lo que contiene todo lo existente. Entonces cada ser existente, existe dentro del universo. Por tanto, conocer el valor del atributo “Descripción completa de todo lo existente en el universo al que pertenezco” implica saber todo lo existente. Quizá no contenga lo no existente, pero si podemos imaginar lo no existente entonces lo no existente existe en nuestra imaginación.

Si consideramos lo anterior, y como cada ser existente pertenece a este mismo universo, entonces ¿Cuál es la descripción completa de todo lo existente en el universo al que pertenezco? es una pregunta universal y responderla significa tener una respuesta para todo lo existente.

Pero saberlo todo es una tarea titánica! ¿Será posible que algún día lo sepamos todo?

En la vida hay que ser pragmátic@s, rayemos la cancha

Encontrar las respuestas a todas las preguntas universales parece una tarea imposible, pues tomaría demasiado tiempo, y hay preguntas que podrían ser imposibles de responder. Entonces, llegar lo más posible a la verdad no consiste en saberlo todo. Propongo una forma de medir el progreso en esta materia según qué tanto nos distanciamos de la verdad.

¿Cuánto cuesta llegar a la verdad?

Daré un ejemplo de lo anterior. ¿Sabes cuánto es 2+2? Asumo que sí. ¿Pero podrías memorizar el valor de a+b para cualquier par de números enteros a y b? Obvio que no porque existen infinitos números enteros. Existen infinitas proposiciones verdaderas, así que en vez de intentar de memorizar todas las sumas, que es imposible, mejor creemos un método eficaz para conocer el valor de a+b para los valores de a y b que queramos o necesitemos. Actualmente es muy fácil hacerlo con ayuda de la calculadora, pues ésta combina una implementación de un algoritmo genérico que sirve para calcular sumas de números y un inmenso poder de cómputo. Pero antiguamente no era el caso y era necesario que los humanos calculáramos la suma usando nuestro cerebro como computador, lo que era mucho más lento. Lo que hicimos como especie fue reducir el costo de acceder a la verdad. Esta reducción de costos también ocurrió con la masificación de internet, la educación pública, etc.

Materia pasada, materia olvidada!

Ya tenemos el costo de acceder a la verdad, que claramente nos distancia de ésta. Ahora la educación es mucho más accesible, ¿pero qué tan efectivo es meter en la cabeza de las personas los contenidos? Seguramente has olvidado gran parte de lo que aprendiste en el fomegio (me refiero al colegio xd) o universidad. ¿Entonces de qué te sirvió pasar tantas horas estudiando esas materias obligatorias, aparte de obtener una buena nota? Por eso, otro factor que considero de suma importancia considerar, es la retención de las verdades que aprendemos. Existen técnicas para no olvidar, como la repetición espaciada, y se ha estudiado qué es lo que se recuerda mejor a largo plazo, por tanto ya hemos tenido avances al respecto.

¿Bajo costo o alta retención?

Escribiendo sobre los dos factores anteriores, consideré la posibilidad de que una alta retención de una verdad requiera un mayor costo de adquirir dicha verdad. Por ejemplo, si aplicamos la técnica de la repetición espaciada, tendremos que repasar varias veces lo que estamos aprendiendo, lo que incrementaría el costo de conocer esa verdad si queremos conocerla por más tiempo. No obstante, el beneficio obtenido de cada repaso es mayor porque con cada repaso el cerebro retiene lo aprendido por más tiempo. Por tanto, a largo plazo sí vale la pena invertir ese tiempo.

Importancia y alcance de lo que aprendemos

Con los dos primeros puntos satisfechos, ya tendríamos una forma fácil y rápida de saber las cosas que necesitamos y recordarlas a largo plazo. ¿Pero de qué sirve memorizar una bolsa de Oreo cualquiera? ¿Qué tanto nos va a ayudar para otras cosas? ¿No sería mejor aprender algo más útil? A continuación mostraré qué verdades son, a mi juicio por supuesto, las que por lo general más valen la pena encontrar para llegar a la verdad, sin considerar las ventajas no intrínsecas de saber la verdad.

Volvamos al ejemplo de las sumas: ¿Qué es mejor? ¿Memorizar un montón de sumas, o dominar un método general para calcular cualquier suma? Claramente la segunda opción es superior, porque para cualquier suma, se reduce el costo de llegar a su resultado. ¿Notas qué es lo que hace que sea mejor? Es su generalidad. Mientras más general sea una respuesta, mejor será porque reducirá el costo de llegar a verdades particulares. Las verdades más generales de todas son las verdades universales. Por eso creo que conocer respuestas a verdades universales ayudará mucho a acercarnos a la verdad.

Pero por otra parte, en algunos casos puede ser mejor trabajar en llegar a verdades particulares. En el ejemplo anterior sí convenía encontrar un método general porque hay infinitos números, pero si el costo de encontrar una verdad general es demasiado alto y no reduce suficientemente el costo de llegar a una verdad particular, será mejor trabajar en encontrar respuestas a varias preguntas de carácter más específico. Debido a esto es que no considero que la generalidad de las verdades sea un factor intrínseco a considerar para determinar qué tanto la población ha llegado a una verdad, sino que sirve en la medida que ayude a reducir el costo o aumentar la retención de otras verdades, pero aún así reconozco que la verdad general es una verdad en sí misma.

Cada quién es la medida de su verdad

Hay afirmaciones verdaderas para todo el mundo (¿o casi?), como que 2+2=4, pero también hay algunas que son muy relativas. Por ejemplo, para mí hace frío en Concepción pero para una familiar mía, más acostumbrada al clima, no hace frío en Concepción, sino que hace calor. Entonces, ¿la afirmación “Hace frío” es verdadera o falsa? La respuesta es depende, porque alude a una experiencia subjetiva del que emite dicha afirmación.

A pesar de que muchas verdades son subjetivas, es posible establecer un punto de partida para acercarnos a la verdad, o mejor escrito, a nuestra verdad. El objetivo entonces, es aumentar la retención y la generalidad y reducir el costo de llegar a nuestra verdad.

¿Lo sé de corazón, de cerebro, o de guata?

Me ha pasado muchísimas veces que he fracasado, ya sea en un concurso de programación o en el amor romántico, y he llegado a sentir que nunca voy a tener éxito. Claramente es falso, pues he llegado a obtener buenos resultados con práctica y perseverancia y otras personas también. El punto es que sé que es falso pero aún así se siente real, desde el estómago. Si dentro de nosotr@s hay múltiples “yo” conscientes, entonces hay que tener en cuenta todos esos “yo” existentes, tanto el consciente como el inconsciente, que al menos en los seres humanos es mucho mayor que la parte consciente. Aún no puedo afirmar mucho más al respecto porque no sabría identificar los “yo” existentes dentro mío, o al menos no todavía.

¿Y las mentiras y falsedades?

Hasta ahora he propuesto una referencia para medir qué tanto la gente se acerca a las verdades. ¿Pero qué pasa con las creencias falsas? Fácil, basta con invertir los dos factores que presenté antes: hay que aumentar la dificultad y el costo de llegar a creencias falsas y reducir la retención de dichas creencias.

Conclusión

He introducido factores a considerar para construir un punto de partida para acercarnos a la verdad. El ideal es conseguir, para la mayor cantidad de seres conscientes posible (incluso de los que no sepamos), una máxima retención y mínimo costo, y viceversa en el caso de lo que es falso.

 
Read more...

from تنها

آن روز متفاوت از روزهای دیگر آغاز شد. آن روز زیبا و ماندگار... . در شهری که گرمای هوایش در جسم و روح و سرشت مردمانش جای گرفته. در محله‌ای که وجب به وجبش برایم خاطره است. در کوچه‌ای که شاهد تمام بازی‌ها و شیطنت‌های کودکیم بوده است و در خانه‌ای که شیرین‌ترین روزهای ابتدایی زندگیم را در آن به خاطر می‌آورم. درون خانه بودم که صدای زیبای مادرم را از ورودی خانه شنیدم که با هیجان اسم‌مان را صدا می‌زد و می‌گفت: «بچه‌ها بیایید مه اومده!». تا جایی که خاطراتم را به یاد می‌آورم، آن روز نخستین باری بود که مه‌ را می‌دیدم. با هیجان به سمت حیاط دویدم. برخلاف سایر روز‌های سال که گرم و مرطوب است، آن روز هوا بسیار خنک و دلنشین بود. به همین دلیل احتمالا روزی از روزهای پاییز یا زمستان بوده است. لحظه‌ای نگذشته بود که متوجه تغییرات در محیط پیرامون خود شدم و به دنبال آن به آسمان نگاه کردم. خدای من! انگار توی ابرها بودم. همه جا سپید بود. در آسمان و بر روی زمین چیزی سپید، غلیظ و خنک تمام محیط را پر کرده بود. چیزی که تا آن روز هرگز ندیده بودم. سریع به سمت در رفتم و وارد کوچه شدم. آنجا بود که شوق و ذوقم به حد نهایی خود رسید. ابتدا و انتهای کوچه پیدا نبود و آن چیز سپید که مادرم به آن مه می‌گفت همه جا را در خود فرو برده بود. از شادی و هیجان با صدای بلند می‌خندیدم و به این سو و آن سو می‌دویدم. به هرطرف که نگاه می‌کردم تا چند قدم بعد از خودم را بیشتر نمی‌دیدم. نسیم خنکی می‌وزید و گونه‌هایم را نوازش می‌داد و به همراهش، سُر خوردن آن سپیدی مرطوب را بر روی پوست خود احساس می‌کردم. بانگ و آواز گنجشک‌ها محله را پر کرده بود و صدای شادی بچه‌ها از حیاط تمام خانه‌ها شنیده می‌شد. صحبت‌ها و خوش و بش همسایه‌ها با یکدیگر از درب منزل آن‌ها به گوش می‌رسید. محو تماشا و غرق در شادی کودکانه، سعی می‌کردم مکان‌های اطرافم را در دل آن سپیدی شناسایی کنم. در همین زمان صدای دو کودک دیگر را شنیدم که از پشت سر نزدیک می‌شدند. لحظه‌ای بعد آن دو را دیدم که از دل مه سپید و غلیظ نمایان شدند و همانطور که مشغول خندیدن و بازی بودند از کنارم گذشتند و لحظه‌ای دیگر دوباره در دل سپیدی ناپدید شدند. این خاطره زیبا در همین نقطه در یاد من به پایان می‌رسد. اما زیبایی آن همواره در زندگیم جاریست و با هر بار مرورش، آن حس و حال زیبا را دوباره و دوباره می‌چشم و لذت می‌برم. خاطرهٔ روزی زیبا و مه‌آلود در شهر #بوشهر، محلهٔ #هلالی، کوچه‌ای که در آن روزگار نام #خیام را بر خود داشت.

مرور خاطرات #خاطره #مه

 
بیشتر بخوانید...