نویساک

کتاب دیروز بر نوشتن تاکید خاصی داشت. مرا برانگیخت. بی‌تا می‌گوید من خوب می‌نویسم. اما اصلا انگار کسی که فعل «نوشتن» را انجام می‌دهد، من نیستم. پیشتر هم گفته بودم، گویی لیلای دیگری درون من است که منظم‌تر است و بهتر می‌اندیشد. می‌دانم که او می‌نویسد، هر چند بیشتر اوقات گوشه‌گیر است. گاهی سر برمی‌آورد و شروع به نوشتن می‌کند، در این لحظات انگار که از او فاصله دارم. اکنون که این را می‌نویسد، درباره‌ی من می‌نویسد، عجیب است. آیا می‌خواهیم یکدیگر را بشناسیم؟ آیا می‌توانیم به هم اعتماد کنیم؟ به گمانم آن لیلا، من ِ درونگرای من است. می‌دانم پیچیده است. اما مطمئن ام همه چنان آشفتگی‌ای درونشان دارند.

آن لیلای نویسنده، که پیشتر اسمش «میرزا بنویس» بود، متحمل بیشترین سرزنش‌ها است. آنقدر احساس ناامنی می‌کند که حتا خودش را سوم شخص خطاب می‌کند.

-لیلا، ممنونم که می‌نویسی.

احتمالا هیچکس مشتاق شنیدن غم و غصه‌ی دیگران نیست، با اینحال موضوعِ بخش بزرگی از نوشته‌هایم درباره‌ی بدبختی‌ها است. اما چرا؟

من عموما آدم شادی به نظر می‌رسم. در جمع‌ها بذله‌گو هستم. برای چیزهای کوچک ذوق خود را نشان می‌دهم. معمولا من گفت‌وگوها را آغاز می‌کنم. لباس‌های شاد و رنگارنگ می‌پوشم. راحت‌ترین کار دنیا برای من، لبخندزدن است. در عین حال نیز قوی به نظر می‌رسم.

تا اینجا همه چیز خوب به نظر می‌رسد. اما اینطور نیست. یکی از چیزهایی که حال بد ما را بدتر می‌کند، دیدن آدم‌هایی است که همیشه شاد و قوی به نظر می‌رسند. دیدن آنها این تصور را در ما ایجاد می‌کند که آنها هرگز حالشان بد نمی‌شود و ما هرگز نمی‌توانیم مثل آنها شویم.

آدم‌های شاد و قوی همان اندازه که می‌توانند الهام‌بخش باشند، ممکن است ناامیدکننده باشند، به دو دلیل: آنها الگوی خوبی به نظر نمی‌رسند، زیرا به نظر اصلا مشکلی ندارند که بخواهند با آن سر و کله بزنند و نهایتا قوی باشند، دوم، ممکن است حال خوبشان چنان دور از دسترس به نظر برسد که ما را بیشتر سرخورده کند.

اما آدمهای شاد و قوی، همیشه چنین نیستند.

من هر از چندماه به خانه‌ی یکی از دوستانم سفر می‌کنم و حدود ده روز را در آنجا می‌گذرانم. در آنجا در یک گروه کتابخوانی شرکت می‌کردم. من به دلایل زیادی، مشارکت فعالی داشتم، چه وقتی که حضور داشتم و چه وقتی به‌صورت برخط شرکت می‌کردم. من در آن جلسه‌ها مانند همیشه سرزنده بودم. بیشتر از دیگران مشارکت داشتم و بیشتر شوخی می‌کردم. اگر حضوری بودم، معمولا لباس‌های روشن و رنگی می‌پوشیدم، آرایش می‌کردم و می‌کوشیدم زیبا به نظر برسم.

من برای شرکت در جلسه‌ها و مشارکت فعال، مسئولیت زیادی احساس می‌کردم‌. این بار مسئولیت بر همه‌ی مشکلات روانی دیگرم اضافه می‌شد. تحمل وضعیت از توانم خارح بود. تصمیم گرفتم از گروه خارج شوم و انرژی خود را ذخیره کنم.

دوستانی که یافته بودم، بسیار برایم با ارزش بودند. با اینحال، در گروه مجازی از همه‌شان خداحافظی کردم و خارج شدم.

هنگامی که اعضای گروه از دوستم که سرحلقه جلسه بود علت را پرسیدند، پاسخی که گرفتند، برایشان بسیار عجیب بود.

لیلا به لحاظ روانی ضعیف شده است.

برای همه عجیب بود، زیرا مگر لیلا هم روزهای بد دارد؟ دوستم پاسخ داده بود: احتمالا بیشتر از همه‌ی ما.

برای من روایت روزهای ناجور، سودی ندارد. تقریبا همه‌ی حرف‌های من در جلسات روانکاوری بیان می‌شود. با اینحال من نه آنقدرها که به نظر می‌رسد قوی هستم و نه شاد.

شاید پربسامدترین باور من این است که آدمها در امور ابتدایی تفاوت چندانی ندارند. با اینحال هنگامی که به یک بدبختی دچار می‌شویم، تقریبا شک نداریم که چنان چیزی فقط برای ما رخ می‌دهد. در حالی که دقیقا کنار گوشمان، آدم‌های ظاهرا شاد و قوی هم چنین چیزی را از سر می‌گذرانند.

من خوشحال ام که شاد و قوی به نظر می‌رسم. همیشه دوست دارم الهام‌بخش آدم‌های اطرافم باشم اما می‌ترسم گاهی این شاد و قوی بودن نمایشی به نظر برسد، با اینکه واقعا نمایشی درکار نیست. تنها علت بازگویی رنج و ضعف‌های من این است که مخاطب من بداند، یک آدم گمنامی در گوشه‌ی دیگری هم چنان بدبختی را از سر می‌گذراند و کج‌ دار و مریز طی می‌کند. نه یک شخصیت مشهور و افسانه‌ای، نه یک شخصیت تخیلی، بلکه دقیقا یک آدم گمنام و تصادفی.

یوتیوبر محبوب من که بسیار پیگیر ویدیوهایش بودم، زمانی برای من جدی‌تر شد که دریافتم او نیز با اضطراب و افسردگی دست و پنجه نرم می‌کند و گاهی به سختی از رخت‌خواب بیرون می‌آید.

آنجا متوجه شدم او به‌رغم همه‌ی مشکلات می‌کوشد بهتر زندگی کند.

رفیق عزیزم س، در یکی از لحظات بحرانی من که در اشک و آه غوطه‌ور بودم، گفت: قوی بودن، خسته نشدن نیست، بلکه ادامه دادن با وجود همه‌ی خستگی‌هاست.

رواقی‌ها بر این باورند، یکی از اصول زندگی خردمندانه این است که چیزهایی که زیر اراده‌ی ما هستند را از چیزهایی که چنین نیستند، بازشناسیم. ما نباید اندیشه‌مان را بر چیزی بگذاریم که نمی‌توان تغییر داد.

اینکه چه نژادی داریم، چه جنسیتی داریم، یا در کدام خانواده بزرگ شدیم و مانند اینها، هرگز در اراده ما نیست. بلکه این گونه مسائل، بخشی از زمین بازی هستند. اینها راهنمای بازی هستند. بازشناسی این دوگونه مسائل از این جهت است.

در یک بازی، ما اراده‌ای کاملا آزاد نداریم. باید قواعدی وجود داشته باشد. در نگر من رواقی‌ها بهترین قاعده‌ها را ارائه داده اند. اما این قوانین بسیار کلی اند. زیرا زمین بازی هر کسی در زندگی منحصربه‌فرد است. لازم است برای بازی، همزمان هم پیش برویم، هم زمین را بشناسیم. تمام مشکلاتی که در طول بازی به آن برمی‌خوریم، یا آن گونه اند که می‌توانیم تغییر دهیم، یا نمی‌توانیم. اگر تغییرپذیر باشند، می‌کوشیم تغییر دهیم. اگر نه، آن مانع را باید روی نقشه‌ی زندگیمان علامت بزنیم، با همه‌ی جزییاتش باید آن را ثبت کنیم؛ هم برای اینکه بتوان از آن دوری کرد، هم اینکه شاید ان نقطه‌ضعف یا مسئله روزی به کارمان بیاید.

حتا معیار برنده‌بودن هم منحصربه‌فرد است. زیرا هدف ما، وابسته به معنایی است که این بازی/زندگی برای ما دارد. و نمی‌توان معنای زندگی را بدون شناختِ امکانات و ضعف‌ها یافت.

روز یکم از سال/قرن جدید، مسئله‌ای بزرگ را شناختم. شاید بتوانم بگویم مسئله‌ای که از یک سال پیش از به‌دنیا آمدنم وجود داشت. من کسی را از زندگی خود بیرون کردم که بخش بزرگی از انرژی روانیم صرف او می‌شد. دو روز گذشته است و من در روزهای حساسی هستم. برای خودم تخت‌درمانی تجویز کردم. یعنی به آن نیاندیشیدم، بلکه واکنش نشان دادم. امروز در میان خواب و بیداری متوجه شدم که همه‌ی کاری که باید بکنم این است که این مانع را با همه‌ی بیچارگی‌ای که برای من به همراه داشته، روی نقشه علامت بزنم. من باید از او دوری کنم، و دوری از او چنان انگیزه‌ای به من می‌دهد که سخت بکوشم تا راه جدیدی بسازم. این مسئله، بخشی از زمین بازی من است. اگر آن را نبینم، متوجه نمی‌شوم که در پسِ آن، مردابی است مرگبار.

امیدمند ام، همه‌ی آدم‌ها فرصت زندگی خردمندانه را داشته باشند. و از این جهت، سال نو بر ایشان مبارک باشد.

چهار روز دیگر سال نو را تحویل می‌گیریم. اما شکوفه‌های گیلاس پیشباز رفته اند. شکوفه‌های گیلاس تنها نماینده‌ی بهاری‌شدن درختان نیستند، آنها الهام‌بخش زندگی اند؛ از نشانه‌های نخست بهار، پس از چندین ماه بی‌بَر. چنین شکوفه‌های زیبایی می‌توانند طعم میوه‌شان را معنا دهند. آن زیبایی‌های خوشمزه...

می‌خواهم در زندگی پسین، شکوفه‌های گیلاس شوم. زیبا و الهام‌بخش

تنها یه هفته تا نوروز سال جدید باقی مانده است. و من سخت تا آخرین لحظه می‌کوشم تا لیلایی که وارد سال جدید می‌شود، نسخه‌ی تازه‌ای باشد. یکی از این کوشش‌ها، پاک کردن همه‌ی شبکه‌های اجتماعی از روی گوشی همراه است. گمان نمی‌کردم تا این حد به آنها معتاد شده باشم، اما دوری از آنها دشوارتر از چیزی است که به نظر می‌رسد. حتا یکی دو بار وسوسه شدم که دوباره نصب‌شان کنم با این دلیل که تنها راه ارتباطی من با آدم‌ها آنجاست. اما توانستم خودم را قانع کنم که چرا باید به این رویه‌ی تازه ادامه دهم.

اگر واقعا بنا باشد با آدمیزادی در ارتباط باشم که حضورش مرا دلگرم می‌کند و اضطراب تازه‌ای در من بالا نمی‌آورد، چنان کسی را نمی‌توان یافت مگر آنکه خودم به آدم تازه‌ای تبدیل شوم.

اکنون من دوست‌داشتنی نیستم اما این دلیل نمی‌شود که من تا ابد دوست‌داشتنی نباشم. تمام سختی ماجرا همین است. با تمام زشتی‌های خودم روبه‌رو شوم، دردش را به جان بخرم. حتا اگر نمی‌توانم به‌تنهایی آن‌ها را دگرگون سازم، می‌توانم آن‌ها را بشناسم.

مانند تهیه‌‌ی یک نقشه با جزییات بالا از یک خیابان است: ترسیم پیاده‌روها و درختچه‌ها، و تمام چاله‌ها و دست‌اندازها.

نمی‌توانم چاله را پر کنم، اما دست کم می‌توانم بدانم چنان نقطه ضعفی دارم.

البته آدمیان آینه‌هایی هستند که ما خودمان را در آنها بررسیم. و متوجه شده ام چه خروار تجربه‌ی نیازموده‌ای از ارتباط با آن‌ها دارم. البته نمی‌خوام این کنکاش‌ها را از راه ژرف‌اندیشی پیش ببرم. بلکه می‌خوام در میان تجربه‌های دیگران بروم، داستان‌ها. و می‌خوام در میان آناکاوی‌های منتقدان غرق شوم، یعنی فلیسوفان.

می‌خواهم دوباره شاگرد مدرسه‌ی فلسفه شوم. جایی که نه تنها یاد می‌گیرم که به‌راستی «درست» و «نادرست» وجود دارد، بلکه بیاموزم آن را بزیم. سپس شاید روزی بتوانم بفهمم که چه زندگی‌ای برای من ارزش زیستن دارد یا کدام معنادارتر است. چرا که این زندگی با همه‌ی پاسخ‌های ازپیش تعیین شده، رخوت‌انگیز و بی‌مایه است.

به یک خانه تکانی وجودی نیاز دارم. حتا اگر تا آخرین لحظه‌ی زندگی به درازا بکشد.

نوروز پیشاپیش مبارک

Leila.bakizade@protonmail.com

نمی‌توانم بگویم تا به حال چنین خشمگین نبوده‌ام، اما می‌توانم با اطمینان بگویم که مدتهاست چنین خشمگین ام. از همه‌ی کسانی که در زندگی‌م حضور دارند، و بیشتر از همه از خودم. یک چیزی درون‌م می‌جوشد. آنقد ادامه دارد که تا به زیر پوستم می‌رسد. گاهی همچون اکنون، احساس می‌کنم چیزی نمانده تا پوست تن‌م را بشکافد یا ذوب کند و بیرون بزند. اما ساکت و آرام یک گوشه می‌نشینم. به اطراف خیره می‌شوم. و سیگار می‌کشم. گاهی گمان می‌کنم بهترین دوست من سیگارهایم هستند. مثل مرهم‌هایی بر زخم، مانند مُسکنی قوی همیشه حضور دارند. یک پناهگاه امن و ابدی. من سیگارهایم را با آتش خشمم روشن می‌کنم. من سیگارهایم را با خشم می‌سوزانم. سیگارها فداکار اند.

آن چیز جوشان که هر لحظه سوزناک‌تر می‌شود، بالا می‌آید تا زیر حنجره‌م. خوراک می‌خواهد و من یکی از آن سیگارهای ارزان قیمت را به او می‌دهم.

اگر خوراکش ندهم؟ دردناک است. سوختن درد دارد. چنین نیست که تنها یک دلشوره‌ی ساده باشد، نه! فشار را تا زیر ناخن‌هایم، تا ریشه‌ی مژگانم، درون لثه‌هایم، زیر پوست نازک گردنم یا... در تمام مویرگ‌هایم احساس می‌کنم. مثل یک سرطان پیشرفته، از قلبم آغاز می‌شود، مغزم را بی‌حس می‌کند و تک تک اعضای بدنم را فتح می‌کند.

البته ماجرا همین اندازه جسمانی نیست. زمانی که نعره می‌کشد که: تو سزاوار ای!

«له شدن» در مقابل چیزی که تجربه می‌کنم تنها «آوای مبهمی» است.

گاهی از خودم می‌پرسم چرا گمان می‌کنم که سزاوار چنین جهنمی هستم؟ مگر آن سالهای دور نمی‌توانند کمرنگ شوند؟

تو اکنون در میان کسانی زندگی می‌کنی که تو را بیشتر تحسین می‌کنند تا سرزنش.

سرم را پایین می‌اندازم: کدام کسان؟ لازم نیست برای اینکه به کسی بگویی کافی نیستی، دقیقا بگویی «کافی نیستی!» کافی است نباشی، همین!

دقیقا داشتم سیب‌زمینی خرد می‌کردم که این فکر به ذهنم رسید. آشپزی واقعا الهام‌بخش است.

داستان من چیست؟ این پرسش از همان صبح فکر مرا مشغول کرد. پس از خواندن آن نوشته. پرسش نویی نبود. تمام این ۱۱ ماه روان‌کاوی دقیقا حول این پرسش می‌گشت. داستان من چیست؟

اینکه تمام کودکی من از «تو نمی‌توانی»ها پر بود، اینکه سرپرست‌هایم یک الگوی بی‌نظیر در ناقص‌بودن بودند، یا اینکه مراقبت نشدم، تنها گوشه‌ای از تمام اضطراب‌ها و گوشه‌گیری‌ها و بدبختی‌هایم بود. امروز هنگام خردکردن سیب‌زمینی‌ها از بخش مهمی از این تصویر بر من پیدا شد.

من تقریبا هیچ خاطره‌ای از کودکی خود به یاد ندارم و این بسیار مرا می‌آزرد. برخلاف من، خواهرم به خوبی چیزهای بسیار و حتا چیزهای کوچک بسیاری به خاطر دارد. چندی پیش بخشی دیگر از خاطراتمان را بازگو کرد و مقدمه‌ی دیگر این کشف را آماده ساخت.

سرپرستانمان رفتار بد ما را سرزنش می‌کردند و رفتار خوب ما را نادیده می‌گرفتند.

نتیجه، رفتار ما چه خوب و چه بد، هرگز تاثیری در بازخوردها نداشت. همیشه ناکامی در پیش بود. و این همان الگویی است که در زندگی من تکرار می‌شد. تفاوتی نداشت که چه دستاورد یا رفتار زشتی می‌داشتم، نتیجه ناکامی بود.

پس از رفتن آنها، تنها قاضی رفتار من خودم هستم. و البته سرپرستانی درون خودم که از همان الگو پیروی می‌کردند.

داستان من این است: باور کنم که رفتار خوب و بد واقعا نتایج مختلفی خواهند داشت. چه این خوبی‌ها پیامدی در واقعیت داشته باشند، چه به خودی خود خوب یا بد باشند، متفاوت اند.

برای جهان متفاوت است که من چه می‌کنم.

ماکارونی حاضر است!

اصلا اشتباه ما آنجاست که فرض گرفته‌ایم زندگی یک چیزی است و زخمی‌شدن بخش کوچکی از زندگی است. زخم‌هایی که بر ما می‌افتد و پس از مدتی التیام میابد.

چنین نیست. زندگی مثل یک تابلوی نقاشی است. هر زخم مانند اثر تصادفی قلمو بر بوم است. اثری که گمان می‌کنیم پس از مدتی ناپدید می‌شود، پوشیده می‌شود، التیام میابد. خیالتان را راحت کنم، التیامی درکار نیست. اصلا چنان از این فرض جدا افتاده‌ایم که گمان می‌کنیم زخم چیزی است که ما را ناقص و زشت می‌کند، پس باید به نحوی آن را بپوشانیم؛ اگر بتوان پوشاند.

زخم زمانی ما را زشت و ناقص نشان می‌دهد که آن را سر و سامان ندهیم. یعنی رد قلمو را به شاخه‌ی درخت و لکه‌های خون را به گل تبدیل نکنیم. حالا تصور کنید که با زخم‌های بسیار چه گلستانی نمی‌توان خلق کرد. زندگی کردن مثل نقاشی‌کردن می‌ماند. یا تراشیدن یک سنگ برای خلق یک مجسمه.

زخم‌ها هرگز کاملا چیزی بدیع و منحصر به‌فرد نیستند. ما نقاشی یکدیگر را درمیابیم. زشت را از زیبا تشخیص می‌دهیم. نقاشی‌مان می‌ماند به یادگار برای آنان که زخم‌های ما را می‌چشند.

وظیفه‌ی ما این است که خوب نقاشی کنیم.

امروزه باورهای اندکی هستند که آدم‌های زیادی بر آن اتفاق نظر داشته باشند، اما گمان می‌کنم این باور که: هر کس مرکز جهان ِ خودش است، بدون استدلال پیچیده‌ای پذیرفتنی است. (در پس نپذیرفتن برخی هم یک نوع ریا یا گیجی وجود دارد)

اکنون نمی‌خواهم نشان دهم که این باور درست است یا نه. بلکه می‌خواهم درباره‌ی «چگونه در مرکز جهان خود بودن» بگویم. پیشتر دریافته ام که اگر لحظه‌ای بخواهم مرکز جهان خودم نباشم، جهانم فرومی‌پاشد. یعنی اگر بخواهم به معنی دقیق کلمه خودم را جای شخصی دیگر یا حتا پدیده‌ای دیگر بگذارم، به این معناست که من دیگر خودم نباشم. (این امر متفاوت است از تخیل اخلاقی، زیرا چنین چیزی تخیل نیست، و مسئله برتری دادن نیازهای خویش است)

اما اکنون دریافته ام که حداقل دوگونه می‌توان مرکزجهان‌بودن را تجربه کرد: یک بار یک «من» منفعل و دیگری «من»ـي فعال یک بار «من» آن کسی است که تجربه‌ها بر سرش آوار می‌شود. «من» منفعل هرگز تمایزی میان آنچه در اراده‌ی اوست و آنچه خارج از اراده‌ی اوست نمی‌گذارد. و چون خود را عامل نمی‌بیند، هرگز گمان نمی‌کند برخی از تجربه‌های او پیامد تصمیمات خودش است. و بالعکس او قربانی تصمیمات و رخدادهای بیرونی است. «من» منفعل نه تنها در مرکز جهان خودش است، همچنین خود را در مرکز جهان می‌پندارد. او گمان می‌کند که جهان به دور او می‌گردد. و هرگاه چیزی بر مراد او نباشد، خشمگین یا ناامید می‌شود. یک بار نیز یک «من» فعال که به ضعف‌هایش از آن جهت که فرد خاصی است و بار دیگر از آن جهت که انسان است، آگاهی دارد. این سبب می‌شود که رنج زندگی برای او معنادار شود. بتواند ضعف و پیامدهای ضعف‌هایش را برای خود صورتبندی کند و برای آن راه حلی بیابد. او می‌داند که برخی چیزها تحت اراده‌ی اوست، خود را دارای توانایی برای تغییر می‌داند، و البته با گوشه‌چشم داشتن بر محدودیت‌ها. البته تجربه‌ها بر سر ما آوار می‌شود. اما اینکه بتوانیم جان سالم از زیر آوار تجربه به در ببریم، مستلزم این است که اندکی بجنبیم و تقلا کنیم.

در وضعیت اول، آدمی گمان می‌کند همه‌چیز در جهان در طول خواهش و میل‌های او هست یا نیست. و گمان می‌کند باید امور بیرون از خودش را اساس تصمیماتش بگذارد و همزمان می‌داند امر پایداری در خارج از او نیست. نمی‌تواند امور بیرونی را انگیزه خود قرار دهد. پس سرانجام ناامید می‌شود. در مقابل، «من» فعال می‌داند تنها چیزی که تا لحظه‌ی مرگ با اوست، خودش است. پس انگیزه‌ی کارهایش باید خودش باشد. (این انگیزه‌ها می‌توانند در طول انگیزه‌های بیرونی باشند، اما باید بداند که در وهله‌ی نخست، خودش وجود دارد. به عبارت دیگر، اینکه محتوای انگیزه ما چیست، و اخلاقا درست یا نادرست است، از این بحث جداست.)

رسالت زندگی ما نه با توانایی‌هایمان، بلکه با شناخت ناتوانی‌هایمان تعریف می‌شود. زیرا معنای زندگی از درون رنج‌ها بیرون می‌آید. و رنج‌ها همه پیامد ضعف‌های ماست.

«من» فعال خوشحال‌تر از «من» منفعل نیست، اما امیدمند است. و آدمی به امید زنده است.

هوا ملس بود. آفتاب می‌زد و تا چشم کار می‌کرد دشت بود که به کوه‌ها و تپه‌ها ختم می‌شد. مگر جاده‌ی روبه‌روی‌مان که گویی تا ابد ادامه داشت. چرا که پیوسته روی تپه‌های بزرگی در افق محو می‌شد. هیچ جنبنده‌ای نبود. حتا می‌توانم تعداد ماشین‌هایی که در مسیر دیدیم را به‌خاطر آورم‌: دو تراکتور، یک کامیون و دو خودروی سواری. برای آن مسیر نیم‌ساعته این تعداد کم است. گه‌گاه از دور چند درخت نمایان می‌شد که نشان از یک روستای دورافتاده بود. چشم‌اندازها بی‌اندازه زیبا بودند. تمام مدت سر را می‌چرخاندم و از تماشای آن طبیعت بکر دلم هُری می‌ریخت: دشت‌ها با پوشش گیاهی بیابانی و کم، تپه‌ها، کوه‌ها که بخاطر زاویه تابش خورشید در طیف رنگی آبی-بنفش-خاکستری بودند. آسمان کاملا آبی بود و ابرهای سفید پنبه‌ای و نزدیک به زمین بودند. من و راننده، رفیق شفیق‌م ح، هردو هم‌نظر بودیم که چشم‌انداز همان اندازه که زیباست، هولناک نیز است. در میان چنین پدیده‌هایی بسیار کوچک و شکننده به نظر می‌رسیم، که واقعا هم چنین هستیم. اگر در چنین جایی گم شویم، به‌سختی می‌توانیم بفهمیم از آن تپه یا درخت چقدر فاصله داریم. حتا بینایی‌مان لنگ می‌زند. می‌توانستم تصور کنم همه چیز چقدر می‌تواند ناامن باشد. راه گریزی وجود ندارد. جایی برای پنهان شدن نیست. اما این چیزی از زیبایی آن چه می‌دیدم کم نمی‌کرد. همه چیز پیوسته باشکوه و پابرجا بود. ح معتقد بود که علت شگفتی من از چشم‌اندازها این است که در شهر بزرگ شده‌ام و این دست چیزها را کمتر تجربه کرده‌ام، اگر نگوییم تابه‌حال تجربه نکرده‌ام. این سخن بی‌راه نیست، اما نکته‌ این است که من در شهرهای شلوغ نیز با همین شدت شگفت‌زده می‌شوم. هرچند تعابیر دیگری برای توصیف آن به‌کار می‌برم. در فاصله‌ی کمی از یک روستا، جاده به تندی به راست می‌پیچید. در واقع علت اینکه جاده مرتب در افق محو میشد این پیچ‌ها بودند که ادامه‌ی جاده را پشت یک تپه یا سراشیبی پنهان می‌کردند. پیش از آخرین پیچ، که از حضورش خبر نداشتیم، به انگشت درختانی در دور دست سمت چپ را نشان دادم و پرسیدم که آیا آنجا نیز یک روستاست. نگاهی انداخت و گفت آری. همهنگام به پیچ رسیده بودیم. سرعت‌مان کمی بالا بود. ترمز گرفت. وارد خاکی شدیم. فرمان را به راست پیچید. من ح را تماشا می‌کردم که چگونه فرمان را می‌پیچاند تا به جاده برگردیم. سرعت‌مان کم شد اما ماشین، که یک نیسان آبی‌رنگ بود، تاب نیاورد. بعد ماشین به سمت چرخ‌های سمت راستش غلتید و با سقف میان جاده سُر خوردیم. ما نیز از روی صندلی به روی شیشه‌ی خودرو سرانده شدیم و پایین آمدن پشت ماشین روی بدن‌مان را احساس کردیم. صداهایی که نه فریاد بودند و نه حرف عادی از دهانمان خارج شد. رخداد وحشتناکی نبود. فقط باورپذیر نبود. همه‌ی اینها در لحظه‌ی کوتاهی رخ داد. و تمام مدت هوشیار بودیم. پرسش من درست بعد از اینکه چشمانم را باز کردم: «ح! به نظرت زنده می‌مونیم؟» و البته قبل از آن از خود پرسیده بودم «یعنی زندگی‌م قراره اینجوری تموم شه؟» چمباتمه‌زده روی شیشه‌ی ماشین نشسته بودم. زانویم خراشیده شده بود و به کمرم فشار می‌آمد‌. با آسودگی خاطر خنده‌داری دنبال راه خروج می‌گشتیم. پس از لحظاتی از شیشه‌ی سمت راننده که خرد شده‌ بود، خارج شدیم و ماجرا تقریبا همینجا تمام شد. هر دو تنها کمی کوفتگی داشتیم. آن هم نه از جنس ضربه‌خوردن، بلکه از جنس له شدن. هراس و هر احساسی که چنین لحظاتی باید از آدمی سر بزند، در من خاموش بود. گویی می‌خواستم همه‌چیز را به بعد بسپارم. زیرا من نیز در این رخداد سهیم بودم و درون خودم پیوسته خودم را سرزنش می‌کردم که چرا نگاه ح را از جاده برگرداندم؟ کم‌کم کسان دیگری جمع شدند و دورمان شلوغ شد. تنها پس از مدتی متوجه شدم به آغوش نیاز دارم. یا می‌خواهم به کسی بگویم درد دارم. اما این‌ها نیز تنها اندیشه‌های زودگذری بودند. زیرا همان چیزی که پیش‌تر مرا مبهوت کرده بود، همان‌جا بود. کنار جاده روی خاک‌ها نشستم. به خودم که آمدم، دوباره داشتم پیرامون‌م را تماشا می‌کردم. همه چیز مانند قبل بود. هر چیزی از شعاع چندمتری همچنان همانگونه زیبا بود؛ زیبایی هراسناک.

البته این تجربه‌ی من بود که احتمالا کاملا متفاوت از تجربه‌ی ح بود. او درگیر تماس با برادرش و دیگران برای کمک بود. آن ماشین را باید از وسط جاده جمع می‌کردند.