نویساک

سالها پیش در نوجوانی، آدم‌های افسرده را می‌دیدم و خودم چنان سرشار از زندگی بودم که گمان می‌کردم می‌توانم دنیایشان را زیر و زبر کنم. اما آنها کوچک‌ترین تمایلی به چنین توجهی نداشتند. هرگز نمی‌توانستم درک کنم که دقیقا با چه چیزی دستوپنجه نرم می‌کنند. وضعیتشان بسیار مبهم بود. در فیلم‌ها می‌دیدم آنها که افسرده اند، خانه‌شان بی‌شباهت به زباله‌دانی نیست. ظرف‌های غذا همه جا به چشم می‌خورد، خودشان یا الکلی می‌شوند یا مدام خواب اند. گمان می‌کردم این صحنه‌ها تنها برای تاکید به وضعیت اندوه‌بار آن شخص است، و هرگز کسی در واقعیت به چنین وضعی دچار نمی‌شود.

من هرگز آدم‌های افسرده را درک نکردم. حتا اکنون نیز نمی‌توانم به کسی که افسرده می‌شود بگویم درکش می‌کنم. با اینکه خودم دردناک‌ترین روزهایم را می‌گذرانم، نمی‌توانم بگویم چه حالی دارم. اگر کسی از من بخواهد تا برای او توضیح دهم که چه در سرم می‌گذرد، در بهترین حالت پوزخند می‌زنم.

حتا نمی‌توانم دقیقا بگویم شروعش چه زمانی بود. احتمالا حدود دوسال پیش نشانه‌هایی بیرون آمد و کم‌کم تبدیل به یک نسخه‌ی منحصربه‌فرد از آن شخصیت‌های غم‌انگیز و شلخته شدم. آدم‌هایی هم می‌آیند و می‌روند و دقیقا همان شور زندگی را دارند. اما من دیگر به هیچ بنی‌بشری اعتماد ندارم. به‌نحوی باید دست‌به‌سرشان کنم.

مگر نگهداری از گلی پژمرده او را برمی‌گرداند؟

وقتی مردم را می‌بیند که در صف نانوایی ایستاده اند، در پارک‌ها ورزش می‌کنند، برای مراسمی تدارک می‌بینند، زوجی که دست یکدیگر را گرفته اند، از خودش می‌پرسد چگونه ممکن است به زندگی روزمره ادامه داد؟ چرا مردم ظاهرا به‌سادگی اینکار را انجام می‌دهند؟ بعد می‌کوشد خودش را در میان آنها تصور کند. به نظر می‌رسد او نیز کارهای روزمره را به سادگی انجام می‌دهد. حتا گاهی چنان آسوده‌خاطر به نظر می‌رسد که اگر بگوید تصمیم خرید نان دست‌کم سه ساعت زمان می‌برد، اغراق‌آمیز است.

بیشتر بخوانید...

چنین نیست که از عمد چیزی را نخواهد. اصلا مگر آمدنش با قصد و نیتی بود که ادامه‌دادنش را قصدی باشد. با این حال چیزی نمی‌خواهد. البته زمانی که بی‌تا از او پرسید: تو چه می‌خواهی؟ کمی لبش را گزید. کسی در خانه نبود اما چشمانش را به اطراف گرداند که مبادا کسی در آنجا صدایش را بشنود. بعد چشمانش از شوری اشک سوخت و آخر صدای گرفته و آهسته‌ای گفت: نمی‌...دونم.

بیشتر بخوانید...

با همه اینها گاهی حس می‌کنم تنهایی برایش خطرناک است. گاهی حال و روز غم‌انگیزی دارد. حواسش خیلی پرت می‌شود. وارد اتاق یا آشپزخانه می‌شود اما نمی‌داند چرا. مجبور است همه چیز را جایی یادداشت کند که فراموش نکند، اما فراموش می‌کند کاغذهای یادداشت را نگاه بیندازد.

بیشتر بخوانید...

درب فلاسک را با صدای قژقژی بست و زیر لب غر می‌زد: اصلا منو نمی‌بینه. نمی‌دونم از عمده یا مدلش اینجوریه!

بعد فلاسک را عقب‌تر گذاشت و یادش افتاد که در همه‌ی زندگی نامرئی بوده است. نه پدر و مادرش، نه دوستانش در مدرسه و نه حتا معلمانش، با اینکه همیشه در میان سه نفر اول کلاس بود، او را نمی‌دیدند.

بیشتر بخوانید...

حالم چطور است؟ باید بگویم عادی است. اما عادی نیست، کمی پایین‌تر از عادی است. غمگین نیستم. غم پایین نیست. در واقع هر تجربه‌ای از احساسات بالا است. عادی یعنی مرض بی‌حسی و کمی پایین‌تر یعنی خوگرفتن به آن.

نمی‌توانم بگویم حالم چطور است چون حال خاصی ندارم، نه حتا اضطراب. امروز نسیم بهاری را روی پوست تنم، لابه‌لای موها و صورتم حس می‌کردم و دنبال آن لذت خاص می‌گشتم، نبود. به نظر عجیب بود.

آن شب همه چیز تغییر کرد. البته شب‌های آن-چنانی بسیاری چیزها را درون من دگرگون کردند. حتا شمارشان از انگشتان دستم بیرون است. اما همه‌شان یک نقطه مشترک دارند: یک نفر می‌رود؛ آن یک نفر یا من ام یا دیگری. البته من معمولا همینطور بی‌جهت نمی‌روم، یا هیچکس بی‌جهت نمی‌رود. اما وقتی کسی به من می‌گوید برو، کمی سرم را به پهلو خم می‌کنم، خیره می‌شوم و راهم را می‌کشم. می‌توانم برای ماندن اصرار کنم، اما آن لحظه‌ی خاص فقط فرمان رفتن صادر می‌شود. همچنین هیچ تلاشی هم برای ماندن دیگری نمی‌کنم. مثل تلاش برای نگه‌داشتن کسی که مرده، بی‌فایده است. کسی که می‌خواهد برود، برای من مرده و خدا می‌داند چقدر غم‌انگیز است اما کاری از من ساخته نیست. به سوگ می‌نشینم.

پیشتر به خودم خرده می‌گرفتم که چرا در آن زمان خاص و در آن رفتنِ خاص گیر افتاده ام، بعد جایی خواندم که ویتگنشتاین گفته که فیلسوفان کند می‌اندیشند. وقتی آن جمله را خواندم، راست نشستم، گلویم را صاف کردم و ابرویی بالا انداختم و فکر کردم: خب پس من مانند یک فیلسوف رفتار می‌کنم.

کند بیاندیشید، جای دوری نمی‌رود.

من نمی‌توانم از تجربه‌هایم دست بکشم. دوست ندارم لحظاتم را از جادو پاک کنم و علت همه چیز را بیابم، اما آدم نمی‌تواند بیخیال کندن زخم‌های خشک‌شده بشود، هرقدر هم که گوشزد کنند که ممکن است جایش بماند. بگویید: خب بماند. اینها یادگارهای ارزشمندی هستند.

درباره‌ی آن رفتن خاص، دیگر همه عالم و آدم می‌دانند که مرگ مادرم را می‌گویم. مادرمرده‌شدن کوچک نیست. اگر کسی مادر دارد که او را بزرگ کرده و سالها با او بوده، حتا اگر صرفا برچسب مادر داشته باشد، رفتنش غریب است.

سرپرست، تنها آدمی است که با او خاطره بسیار داریم. مانند جعبه سیاه زندگی ماست. به تعبیر دیگری، وجودمان درهم تنیده است.چیزهای خوب و بدش را در ما کاشته است.

وقتی می‌میرد و او را دفن می‌کنیم، بخش بزرگی از وجودمان را دفن می‌کنیم. می‌توان گفت ما هم به سوگ دوری او، و هم به سوگ خودمان می‌نشینیم. آن حفره‌ی خالی که کوچک هم نیست، هرگز پر نمی‌شود یا بهتر است نشود! تنها یاد می‌گیرم که چگونه با این حفره بزیم.

پس از آن هرکس می‌رود، یا دقیق‌تر بگویم، می‌میرد، آن حفره‌ها چیز چندان نویی نیستند. دردش آشناست و آشنا خوب است یا در بدترین حالت، تحمل‌پذیر است.

از تاکسی پیاده شد. شلخته به نظر می‌رسید. شال سرش افتاده بود. دکمه‌های مانتوی بلندش باز بود و باد آن را به هوا می‌برد. یک کیسه‌ی بزرگ کتاب و کیف دستی قهوه‌ای در یک دست و باقی کرایه تاکسی و گوشی‌اش نیز در دست دیگرش بود.

سرش گیج می‌رفت. چند لحظه ایستاد و سپس با عجله از خیابان رد شد. به خودش نگاهی انداخت و فکر کرد که شلخته به نظر می‌رسد. به آن طرف خیابان که رسید بلافاصله دستش را درون کیف شلوغش کرد و دنبال پاکت سیگارش می‌گشت.

تند قدم برمی‌داشت. و همزمان سیگارش را در باد روشن می‌کرد. پک اول سیگار، کار خودش را می‌کند.

هنوز گیج و منگ بود. با خودش می‌گفت: وقتی قراره تنها بمیرم، خب بذار با سرطان ریه بمیرم. چه فرقی می‌کنه.

انگار به کسی جواب پس می‌داد: سیگار کشیدن من دلیلی نداره، علت چرا.

جمله‌ی بعدی چنان سهمگین بود که قدم‌هایش آرام شد. اطرافش را نگاه کرد. باد موهایش را می‌کاوید.

من به خودم آسیب می‌زنم و می‌دانم که چنین می‌کنم. من بابت چیزی خودم را تنبیه می‌کنم!

از نوک انگشتان پا شروع می‌شود. بالا می‌آید، ساق پا و ران‌ها همه بی‌حس می‌شوند. به کمرم که می‌رسند احساس عجیب و خوشایندی دارد. گویی از تخت فاصله دارم. پوستم چیز مشخصی را حس نمی‌کند. بعد هم کمرم بی‌حس می‌شود و سپس شکم و پستان‌هایم و آخر سر، گردن و پوست سرم آرام می‌گیرد. لَخت و بی‌حرکت در جای خود می‌مانم. دوست داشتم تا ابد ادامه میداشت. یا شاید دقیقا به قلبم سرایت می‌کرد و آن تنها تلاش منظم زندگی را آرام می‌کرد.

پاها را درون شکمم می‌کشم و انگشتانم را میان موهایم می‌برم. گویی دنبال چیزی می‌گردم. بعد خاطره‌ی آن نوازش خاص را در ذهنم پخش می‌کنم. دقیقا آن حس را ندارد. دستان او بزرگ‌تر و گرم‌تر است. شلخته‌تر نوازش می‌کند. خاطره‌ی کوتاهی است زیرا من بلافاصله همانطور خوابم برده بود.

سپس انشتانم را رو شانه و گردنم می‌کشم. پایین‌تر می‌آیم. پوست نرمی دارم. از خودم می‌پرسم: او نیز متوجه شده بود؟ و خاطره را مرور می‌کنم. حس ناخن‌هایش را نیز به‌دقت به یاد دارم. هرگز کلامی وجود نداشت و این خاطره‌هایم را بی‌نظیر می‌کند.

بوسه؟ گمان می‌کنم تنها یک بوسه وجود داشت. آری تنها یک بوسه بود.

و تنها یک عبارت محبت‌آمیز گفت، آن هم در خواب و بیداری. بعید میدانم خودش به یاد آورد زیرا هرگز دیگر چیزی نشنیدم.

اما وعده‌های غذایی بسیاری داشتیم. حتا در کوتاه‌ترین دیدارها نیز چیزی می‌خوردیم یا می‌نوشیدیم. سلیقه‌ی او بهتر بود.

هربار می‌دانستم این دقیقا همان حسی است که باید در کنار کسی داشت. آسوده و سبک بودم.

تنهایی.

تنهایی بسیار شلوغی دارم. آدمهای خیالی بسیاری اطراف من هستند. نه تنها با آنها صحبت می‌کنم، مثلا: اوه قطار را از دست می‌دهم، تندتر بیا. بلکه با آنها غذا می‌خورم و نظرشان را می‌پرسم. دعوا می‌کنیم، قهر می‌کنیم، تو گویی آنها شخصیت خودشان را دارند، نظرات و سلیقه‌ی خاصی دارند و باورهایی که با من سازگار نیستند.

عجیب است که در خیالمان نیز آدمها آن طور که می‌خواهیم نیستند.

چشمانم را می‌بندم و می‌کوشم برای مدت طولانی روی تصویر یا خاطره‌ای تمرکز کنم. نمی‌توان در زمان حال بزیم. یا رویا می‌بافم یا خاطراتم را مرور می‌کنم و همین بسی فرساینده است.

سیگار روشن می‌کنم. می‌بلعم‌شان. می‌دانید، همه چیز درون من بسیار نخراشیده است و مرا زخمی می‌کند. نمی‌توانم لحظه‌ای آرام باشم. تو گویی روی زخم‌هایم دراز می‌کشم. نمی‌توانم ثابت بمانم.

چنان از جهان واقعی به‌دور ام که حتا نوشته‌هایم از دغدغه‌های روزمره دور است. چرا گمان می‌کنم همیشه چیز پیچیده‌تری از آنچه پیرامون من می‌گذرد وجود دارد؟ چطور می‌توان به دنبال چیزی بود که نمی‌دانم چیست؟ راز هستی یا راز هستی من؟ چرا خودم را جدی می‌گیرم و چرا پاسخی برای پرسش‌هایم ندارم؟

روی تخت ولو می‌شوم. اینگونه نوشتن را می‌آغازم، نه پشت میز، نه در یک کافه‌ی شیک و پیک. دقیقا زمانی که احساس می‌کنم به استراحت نیاز دارم. نیاز دارم واژه‌های بیشتری بدانم. باید بتوانم بهتر درباره‌ی چیزی که تجربه می‌کنم/می‌کنیم بنویسم.

نوشتن مانند زندگی کردن است‌. نمی‌توان همه‌ی آن را یکجا به‌جا آورد. این چندمین بار است که می‌آیم و این نوشته را ادامه می‌دهم، نوشتن به‌مثابه استراحت؛ درازکشیدن روی شن‌های داغ. رویای من درازکشیدن روی شنهای داغ، همراه با نور کورکننده آفتاب، رطوبتی سنگین. و نوشتن همان صدای موج‌هاست. یک نوای پیوسته، نتراشیده، طبیعی، و گاهی خشن است. موج‌ها احساس زندگی می‌دهند. پیش‌بینی‌ناپذیر اند. معنابخش اند، به شن‌ها، به نور خورشیدی که روی آب می‌درخشد، به رطوبت هوا.

و موج‌ها ناکام اند.