nevisak

تهران هر کاری هم بکند، در دل من یکی نمی‌تواند جا باز کند، حتا هنگامی که هوا خوب باشد و خیابان‌ها خلوت [تر. یادم آمد تهران خیابان خلوت ندارد!]

حالا وسط این شهر بدشهرت، یکی که سر صبح با چشم‌های خواب‌آلود لبخند بزند، یا عاشق است، یا احمق [اولی به دومی فروکاستنی است!].

یکی را دیدم با آرایش غلیظ [از آنجایی که آرایش مردان باب نشده، فرد آرایش‌شده زن است]. با خود گفتم اگر مرا با چوب هم بزنند، این‌همه آرایش نمی‌کنم. خودم وارد دیالوگ می‌شوم: ظاهراً اگر او را بزنند، آرایش می‌کند. پاسخ می‌دهم: قیافه اش شبیه به کتک‌خورده‌ها نبود.

از شدت لوس بودن فکرهای‌م خنده ام گرفت.

مدتی است روزها خیلی شاد ام، و شب‌ها... هیچگاه از این غمگین‌تر نبوده ام. لاغرتر شده ام و بدخواب‌تر.

هوا که رو به تاریکی می‌گذارد، به روح‌م سایه می‌افتاد. غم‌م می‌شود. دل‌تنگ می‌شوم. افسرده‌حال می‌شوم. خودم را می‌بینم که به خیابان‌های تهران [لعنتی] می‌سپارم؛ به آدم‌ها.

شب‌ها من با تمام وجود غمگین ام [بغض]، اما روزها می‌خندم، لب‌های‌م را رنگی می‌کنم، سیگار می‌کشم و نگران سلامتی‌ام می‌شوم. فلسفه‌بازی‌های می‌کنم. نه اینکه شادی‌هایم از پس غم‌م رنگ گرفته باشد. شادی‌ها هیچ چیز نیستند مگر حواس‌پرتی‌هایی از روی ناهوشیاری. شادی نزیستن است. غم هم مرگ نیست.

«رنج» اصیل است. «شادی» هم زیادی هرز است.

[نمی‌توانم سکوت کنم. نمی‌توانم حرف حساب بزنم.]

[بهار است. گویی هنگامی که هوا خوب است، دلیلی ندارد چیز بدی وجود داشته باشد. اگر گمان می‌بریم مشکلی هست، آن در نگاه ما است. انگار دل‌م می‌خواهد هنگامی که هوا خوب است، همه چیز خوب باشد. بدبختی‌های‌م را بگذارم برای ۹ ماه دیگر سال.]

و چنین است. با کسی می‌پلکم که چندی پیش رویای‌ش را در سر می‌بافتم. کسی که با او بخوابم اما خیلی کاری به کار هم نداشته باشیم. کسی که آرام باشد و حالا حالا تمام نشود. مرموز بماند. زیبا بماند.

امان از لذت‌های زیادی که رنج زیاد به همراه دارند. امان از رویایی که نمی‌تواند ناب باشد. همانطور تروتمیز که در ذهن می‌بافم، بدون نخ و گره اضافی.

رویاها را یا نباید بافت، یا اگر بافت، نباید تن کرد، و اگر به تن رفت، باید درزهای‌ش را، پرزهایش را و اندازه‌اش را تحمل کرد. رویاها را معمولا اندازه‌ی خودمان نمی‌بافیم. یا آنقدر بزرگ اند که در واقعیت جا نمی‌گیرند یا گل‌وگشاد می‌شوند که کلافه‌مان کنند. یا آنقد تنگ اند که نفس‌مان را بِبُرد.

زیبایی‌یی که چشم‌م را پر کند، در واقعیت مرا کور می‌کند.

اینبار اما، می‌خواهم قد ِ رویای‌م شوم. می‌خواهم از آن لذت بِبَرم. کاش بتوانم. کاش تاب بیاورد. کاش تاب بیاورم.

هر چه نوشته ام، پر از تناقض و تکرار و بیهوده‌گویی است.

سلام!

[با روی خیلی خوش]

امشب با پسری قرار داشتم. نمی‌دانم چه نوع قراری بود. ولی می‌دانم «خوش» گذشت. مدت‌ها بود کسی را آنقدر نزدیک به خودش ندیده بودم. خیلی به دل‌م راه باز کرد. با همه‌ی جزئیات‌ش دوست‌ش داشتم. البته او «واقعاً» دوست‌داشتنی است. شنیدن یک جمله اما، مرا به فکر انداخت، گفت: با تو احساس راحتی می‌کنم!

این جمله را تقریباً از همه‌ی پسرهایی که به نحوی با آن‌ها در ارتباط بودم شنیدم. اگر این بخشی از یک جور تکنیک مخ‌زنی نباشد، یک هشدار است. برای من خوب است که پسری [دختری نبوده که با او احساس راحتی نکنم!] با من احساس راحتی کند و خودش باشد. جایی که در مقابل هم «برهنه» باشیم. اما واقعا شنیدن چنین چیزی عجیب است. چطور ممکن است جایی آدم با کسی راحت نباشد. چنین نیست که من همچون وضعیتی را تجربه نکرده باشم، یعنی نا-راحت بودن با کسی، اما شمارَش چنان اندک است که به خاطر نمی‌آورم. حتا می‌دانم در حین آن تجربه، تعجب کرده ام. من موجودات سیاره‌های دیگر را ملاقات نکرده ام. فرشتگان و خدا را هم مستقیماً نه. اما هیچ توجیهی برای نا-راحت بودن وجود ندارد. حداقل نه آنقدر زیاد که راحت بودن برای‌مان وضعیت جدیدی باشد، چنان که به زبان بیاوریم. زیرا درنهایت ما یک جور موجوداتی هستیم. محدودیت‌های‌مان بسیار شبیه به یکدیگر است. مخصوصاً در نوازیدن و نوازانده شدن.

ما تشنه‌ی یک جور محبت ایم که فرسنگ‌ها از ما دور و دریغ کرده اند. فاصله‌ی ناجوری میان آدم‌ها افتاده است. رفتارمان طوری است، گویی ما و جهان‌مان و آنچه در آن است، یکتاست. چنان یکتا که نباید با کسی درمیان گذاشته شود. انگار برای اینکه از این اندیشه که «چگونه زیر پایم را پر کنم؟» بگریزند، خودشان را تکیه‌گاه خودشان می‌کنند و دیگران را انکار.

می‌چشند و می‌کِشند.

یک خاطره می‌گویم و می‌روم. ترم پیش یک کلاس درسی عمومیِ اجباری داشتیم. یک روحانی ناجور جوانی تدریس می‌کرد. در یک جلسه‌یی درباره خانواده و وظایف همسر و غیره صحبت می‌کرد. یک فرمول ساده و زننده داشت :مردها همیشه پول دربیاورند و دهان زن‌شان را بسته نگه دارند و گاهی به زن‌شان بگویند: دوست‌ت دارم. زن‌ها نیز روی حرف مردشان حرف نزنند که غرور مردها شکسته نشود، اما حیله‌های زنانه را به کار ببرند!

نتیجه آن‌که، هم آن سنتی که مادر و پدرمان در آن بالیدند و هم این فرهنگ کنونی‌مان یک‌جای کارشان بد می‌لنگد. مهرورزی و مهرگیری را نیاموزانده اند.

بر اساس یک باور ِ دینی، امروز را که تولد دختر پیامبر اسلام است، روز زن(مؤنث ناباکره) و روز مادر گرفته اند. برای گرامی‌داشت ِ آنها. [درباره‌ی اینکه تعیین چنین روزی واقعا برای گرامی‌داشت زن است یا نه، پس‌تر سخن می‌توان گفت.] من می‌خواهم درباره‌ی مادر خود سخن بگویم.

مادر من، تجسم درد و رنج است. [مهربان هم هست.] من مادرم را می‌دیدم، رنج را می‌دیدم. من با ناله‌های او خوابیدم، و با ناله‌هایش برخاستم. من از زمانی که مادرم را به یاد می‌آورم بیمار است. تمام بدنش بیمار است و بیماری‌های گوناگون دارد. او همیشه از رنج بدنی می‌نالد. درد و بیماری جسمی، روان‌ش را نیز آشوب کرده است. با همه‌ی این‌ها او واقعا مهربان است، شاید خودش نداند. درد جسمی را نمی‌توان درک کرد، حتا اگر به آن مبتلا باشیم. من فقط می‌توانستم او را تماشا کنم و در بهترین حالت او را به آغوش بکشم. مادرم به من هستی داد. اما مهمتر از آن، من از او دیدن رنج را فرا گرفتم. نصیحت او، چه از روی خیرخواهی و چه از روی خشم، این بود: درک کنید! حال پس از این همه سال، اینکه می‌توانم رنج‌ها را ببینم، از هستی‌م ارزشمندتر است.

مادر من اثر دیگری هم داشت. او خود رنجور بود. او ما را می‌رنجاند. ما می‌رنجیدیم، اما می‌بایست قوی می‌بودیم‌. او ما را قوی بار آورد. [اینکه او ما چنان را بار آورد یا نتیجه‌ی تصادف است را دقیقاً نمی‌دانم.] ما قوی هستیم.

من هم به هستی آمده ام، رنج دیدن را لمس کرده ام، رنجیدن را چشیده ام.

مادر من که می‌رنجد، همه‌ی جهان می‌رنجند. همه‌ی مادرها و همه‌ی آدمها. مادرم خیلی تلاش می‌کرد به ما بیاموزد که دیگران را نرنجانیم، در هیچ شکلی. ما کوشیدیم (که نرنجانیم). [نمی‌دانم می‌توانیم موفق شویم یا نه.]

این چنین شد که من به رنج می‌اندیشم. می‌خواهم آدم‌ها را به آغوش بکشم و بگویم او گناهی نکرده است. و چنین است که جهان برای بقای رنج می‌گردد، و نه لذت. چشم‌های من، عینک رنجش به خود زده اند.

نمی‌دانم حقیقتی در رنجیدن هست یا نه. برای من اجتناب‌ناپذیر است. نمی‌توانم دردها را رنجاننده ندانم. نمیتوانم انکارشان کنم. نمی‌توانم توهّم تلقی‌شان کنم.

اگر چه مرموز اند. آن‌ها درون ما هستند. ما آنها را با همه وجود حس می‌کنیم، اما وجود خارجی ندارند. زخم و کوفتگی را میبینی اما درد را نه. آشفتگی ذهنی و غم و ناراحتی را حس می‌کنیم اما رنج ِ برآمده از آن را نه.

با همه‌ی این‌ها، رنج باورپذیر است. نه لذت، بلکه رنج رشته‌های پیوند انسان‌ها است. لذت، ضرورت دیگران را در پی ندارد. اما رنج، وجود دیگرانی را می‌خواهد. ما نمی‌توانیم به تنهایی رنج بکشیم، حتا تنهایی ما را می‌رنجاند.

من مادرم را دوست دارم. او چنان عشقی به پایم ریخت که از من لبریز می‌کند. او رنج را به من آموخت. برای من، او همه چیزهای انسانی را به من آموخت. مادرم زن است، بزرگ است.

یک موقعی حساب کردم من در سال، یک ماه‌ش را در مترو می‌گذرانم. مجموع همه‌ی ساعت‌هایی که در مسیر ام، در واقع زمان تلف شده در مسیر. اما حالا بعد از همه‌ی این ساعت‌ها و سالها، می‌دانم چرا مترو بد است. می‌دانم چرا ما حال‌مان خوب نیست. نمی‌دانم، خوش دارم گمان کنم می‌دانم. عینکی دارم.

کسی می‌گفت، در خارج (کشوری خارجی که یادم نیست) اگر کسی به تو زل بزند، می‌توانی از او شکایت کنی! [همانطور که انتظار می‌رود، ابتدا کمی از این ماجرا تعجب می‌کنم، اما تعجب‌م را قایم می‌کنم، بلاخره غرب است، هرکار کنند درست و متمدنانه و زیبا و خوب و حقیقت است. بعد از اینکه کمی در دل قربان صدقه‌ی شان رفتم، تعجب کنار می‌رود و حرف‌ش را تأیید می‌کنم. بدبختی اینجاست که از فردایش خودم هم شبیه غربی‌ها حواسم هست به کسی زل نزنم. بلاخره برای متمدن شدن لازم بود.]

[اما مدتی است، تعجب‌م بازگشته است.] من ولعی دارم برای زل زدن به آدمها؛ به گمان‌م آنها هم دارند. به نظرم می‌رسد، این نگاه نکردن، خیره نشدن یک جور بی‌اعتنایی دارد، و نه احترام به حریم خصوصی. سرد و سنگدلانه است. نمی‌دانم آن قانون کذایی راست است یا نه. می‌دانم ازین دست قانون‌ها به اسم حمایت از حریم شخصی زیاد پیدا می‌شود. یک فاصله عجیبی میان ما آدمها افتاده است. اگر بتوانم توضیح می‌دهم.

یک چیز را مسلم می‌دانم. ما آدم‌ها، همه‌ی‌مان آدم ایم. بیشتر از اینکه متمایز باشیم، شبیه به هم ایم. به جز آن نیازهای زیستی‌مان. همه‌مان به طرز عجیبی به محبت نیاز داریم. [نمی‌توانم جلوی گریه ام را بگیرم!] ما نیاز داریم بقیه به ما زل بزنند، ما را لمس کنند، سر گفتگو را باز کنند و ... خلاصه هر چیزی که به ما بفهماند «من تو را دیدم». اما چنان رفتار می‌کنیم که گویی ما تنها ذهن جهان ایم، در مرکز جهان، و دیگران، «چیز»هایی اند، مثل هر چیز دیگری. در مقابل، کوشش نفس‌گیری می‌کنیم برای جلب توجه همان «چیزها». آن چیزهایی که دیگران را «چیز» فرض کرده اند. همه همزمان هم در تلاش اند که محبت دیگران را دریافت کنند و همزمان آنها را چیزهایی در خدمت خواسته‌های خودشان می‌دانند. ما نمی‌دانیم، اما از همین پارادوکس زجر می‌کشیم. مخصوصاً جایی مثل متروها فکر مرا به شدت درگیر این مسئله می‌کند. آدمها، با سرعت به طرف درب مترو یا خروجی حرکت می‌کنند. دیگران را پس میزنند. غر می‌زنند. گویی جهان در خدمت آنهاست. «ای چیزها! از جلوی راه‌م کنار بروید.» در همان بل‌بشو بسیار می‌کوشم تا جای آن کارگر پیر باشم. خودم را بگذارم جای او و مرکز جهان او شود. مرکز جهان جایی جز من شود. حیرت‌انگیز است؛ غیرممکن است. مثل اینکه چیزی از دست داده باشم. خودم نباشم! گاهی عجیب است. مرکز جهان اینجا نباشد و من به حاشیه رانده شده باشم. گویی کل جهان از بین رفته است. اگر همه‌ی جهان برای من از منظر من معنا گرفته است، اگر منی در کار نباشد، جهان گم می‌شود. از طرفی هم آسوده خاطر می‌شوم؛ «دنیا خیلی بزرگ است». حسرت در این شکاف است. اینجا که گویی نقطه اشتراکی میان من و دیگر آدمها نیست. اینکه گمان می‌کنیم خودمان تنها ذهن جهان ایم. گمان می‌کنیم ما آدم ایم و دیگران چیزی بیشتر از ربات‌های خیلی باهوش نیستند، پیش‌بینی پذیر اند، گذشته‌ی ساده‌یی داشتند. همین ظاهرشان اند که هستند.

گاه می‌کوشم مرکز جهان را جابه‌جا کنم به درون فرد دیگری. فرد دیگری که احتمالا مرا تماشا می‌کند. مرا با آن ظاهرم که در آینه دیدم. می‌کوشم از روی ظاهر خودم را قضاوت کنم. تلخ است، اما من واقعاً ناجور ام. می‌توانند هر قضاوتی درباره‌ی من بکنند. در ذهن‌م با آن فرد که در حال قضاوت‌م است حرف می‌زنم: می‌توانی تصور کنی من گیاهخوار ام؟ من چه گذشته‌یی داشتم؟ الان کجا می‌روم؟ دیشب با چه فکری خوابم برد؟ دغدغه ام چیست؟ ... و واقعیت این است که نه، نمی‌توان فهمید.

اینجاست که دوست دارم به آدم‌ها خیره شوم. یکهو سوالی بپرسم. او را لمس کنم. یا بگویم تو خیلی دوست‌داشتنی هستی. دوس دارم به این زل زدن‌های خشک و خالی و دور بودن‌ها خط بکشم. دوس دارم آن چیزها، بیشتر از پوست گوشت و استخوان شوند. [جهان برای من آن وقت زیباست، که اگر کسی از ته دل غمگین بود، بتواند همانجا بنشیند و گریه کند و نگران چیزی نباشد و ما هم باشیم.]

جهان را تبدیل به جای دردناکی کرده اند. نمی‌توانی محبت کنی. به قول دوستی «نمی‌گذارند محبت کنی» در عین حال که تشنه‌ی توجه تو اند.

[من نیاز دارم که محبت کنم، لطفاً اجازه دهید!] بگذارید از محبت دیدن خسته شوید، نه اینکه از محبت ندیدن درمانده!

دوستم راست می‌گفت، معنای زندگی را می‌توان در محبت کردن بی قید و شرط یافت.

سلام

خیلی مهم نیست، اما امروز زادروزم است. مهم نیست؛ چون هر لحظه می‌تواند باشد. چون روز و سال و همه‌‌ی اینا قرارداد است. مثلا چرخیدن دور خورشید قرار داد است. میتوانست معیار دیگری باشد. راستش، میتوانست اصلا نباشد.

طبق همان قرارداد، من وارد ۲۶مین سال زندگی‌م شدم. طبق کلیشه‌یی، من در اوج جوانی‌ام هستم.

راستش، همین امروز یک افسرده‌ی عیارتمام بودم. امروز فقط به بیماری فکر می‌کردم. این آن چیزهایی نیست که طبق کلیشه، یک جوان به آن بیاندیشد.

امروز با دو آدم جدید، درباره‌ی «مبارزه علیه ستم» گپ زدیم! درباره‌ی کار سیاسی کردن و کتاب خواندن استدلال می‌کردیم. از همه عجیب‌تر، به نتیجه رسیدیم. من یک جوان پرشور بودم.

دوستی می‌گفت، پیری و جوانی یک برساخت اجتماعی است. درست می‌گفت. کاش حرفی داشتم که گپ زدن را با او ادامه دهم.

اینکه من امروز آشوب ام، برحسب تصادف است و کوچکترین ربطی به شب تولدم ندارد. من هیچ تعصبی روی این روز ندارم. زادروز فقط چیز بامزه‌یی است.

اگرچه می‌تواند بهانه‌ی خوبی باشد که چندنفری چندلحظه‌یی نگاهشان را سمت من برگردانند و چندجمله‌یی درباره‌ی خودم با من رد و بدل کنند. اما اگر این هم نباشد، آرزو می‌کردم این روز اصلا نبود [یا شاید من اصلا نبودم]. [قول نمی‌دهم از تنهایی نمیرم.]

سلام [لبخند]

من زن‌ها را دوست دارم، همه‌ی شان را. هنگامی که مترو سوار می‌شوم، بیشتر از همیشه متوجه این موضوع می‌شوم. با اینکه واگن جداگانه‌ی متروها را تبعیض‌آمیز می‌دانم، دیدن همه‌ی زنان یک‌جا برایم خوب است. خوشحال ام که زن ام و می‌توانم وارد این واگن‌ها شوم. من نمی‌خواهم تبعیض جدیدی معرفی کنم. زن بودن به خودی خود ارزشمند نیست، همان‌طور که مرد بودن. اگر چه هر جنس به خودی خود ارزش خودش را دارد. من در «زن بودن» چیز زیبایی می‌بینم. شاید اگر جنسی که در طول تاریخ تحت ستم بود، مرد بود، آن چیز ِ زیبا را در «مرد بودن» می‌دیدم. من آن چیز زیبا را، در تک تک چهره‌های خسته می‌بینم. [حساب کنید در چهره‌های غیرخسته آن زیبایی چه غوغایی به پا می‌کند.] زن‌ها مبارزه می‌کنند. هر چند اگر خودشان ندانند.

قرن‌های طولانی در پستوها چپانده شده بودند. قرن‌ها سرکوب شده بودند. آنها تباه می‌شدند. هر چیز خطاب می‌شدند مگر انسان. [شرح‌اش در اینجا نمیگنجد]. اما پس از همه‌ی این ستم‌ها، زن وجود دارد. وجود دارد و هرچند خسته، طغیان کرده است. دیر اما سرانجام رها شده است. این رهایی اندک است، اما رخ نموده و پررنگ تر می‌شود. دیگر «انسان» خطاب می‌شود و در گونه‌ی خودش شمرده می‌شود. زن‌ها خسته اما بیرون زده اند، حقوقی دارند و با همه‌ی خستگی بیشتر می‌کوشند. برای کوچکترین حقوق‌شان جنگیده اند و پیش می‌روند. آن‌چه که مردها برایش نجنگیدند. زن‌ها شوم شمرده شده اند، منشأ بدی‌های جهان تلقی شدند. دیگر با یک موجود چه کنیم تا کنار بکشد؟ از «هیچ شمردن» بیشتر چه می‌توان کرد؟ دیگران را نمی‌دانم، اما زن‌ها از تا نیفتادند. زنانگی/زن بودن تجسم قدرت است. هر زنی که قدرت‌ش را به چنگ آورد، آن قدرت مشروع است، حتا ناب است. همه‌ی زن‌ها جدا از هر تبعیض دیگری که بر آن‌ها وارد می‌شود (که در آن تبعیض با مردان مشترک اند)، زن اند. زن‌ها در چیز شومی با یکدیگر مشترک اند (که کاش نبودند). پیروز شدند، اگرچه نه کاملاً.

می‌دانم، پدران‌مان، برادران‌مان یا شریک‌های زندگی‌مان در این مبارزه سهمی دارند اما در آن انتخاب میان ِ جنگیدن و نجنگیدن، زن بود که معامله‌ی بزرگی کرد. زنان برای همه‌ی هستی‌شان جنگیدند، برای همه‌ی بودنشان و نه چگونه بودنی. برای انسان بودنشان جنگیدند، نه صرف ِ کالبدي. جنگیدند که انسان خطاب شوند، نه اینکه رحم ِ دیگری بزایند و نوع ِ بشر/مردانگی را بقا بخشند. آن‌ها اکنون می‌توانند تصمیم بگیرند که نزایند و شرمنده و شوم نباشند. این زمانی به اراده‌ی خودشان نبود. زن‌ها دیگر تنها دارایی‌شان رحم‌شان نیست. من اسم این را پیروزی می‌گذارم در کنار همه‌ی شکست‌ها و رنج‌های هرروزه‌ی‌مان.

ما باید جایی، هرزه و شوم خطاب شویم. جایی قبح همه‌ی ننگ‌های مردسالارانه فرو بریزد. رها شویم. باید خودمان انتخاب کنیم چه صفتی درخور جنس زن است. خودمان به خودمان قید بزنیم. درباره‌ی بدن‌مان، احساسات‌مان، نقش‌مان، هویت‌مان تصمیم بگیریم. نه اینگونه از طرفی رذیلت حسادت را در ذاتمان بکارند و از طرفی ما را مادری دلسوز بار آورند. که اگر گفتی حسود نیستم، بگویند زن نیستی و چون مادری مهربان هستی، پس زنی کامل ای!

زنان در نهایت برای انسان بودن می‌جنگند، نه آن انسانیتی که مردسالاری مشروع می‌داند، بلکه آن انسانیتی که انسان مشروع می‌داند. انسانیتی که مجموع فضیلت‌ها است، نه مجموع متناقضی از صفات برای به یوغ کشیدنمان، شوم شمردنمان، ضعیف شمردنمان.

زن بودن زیباست، چون پس از همه‌ی سلطه‌ها، برای زن و مرد می‌جنگد، نه برای برتری، بلکه برای خوبی و راستی.

[چند روزی است سرگرم کتاب خواندن ام. من بی‌سواد ام، به همین دلیل هر یک صفحه کتابی که بیشتر می‌خوانم بیشتر متوجه بی‌سوادی‌م می‌شوم. و هر چه بیشتر بدانم که بی‌سواد ام، بیشتر نمی‌توانم بنویسم.] کتاب‌های جدید کار دیگری هم با من می‌کنند؛ همزمان هم مرا هیجان‌زده می‌کنند و هم می‌رنجانند(نه رنج ِ بی‌‌سوادی). کتاب‌ها بهترین دوستان من هستند. گاهی وقتی سرحال باشم، روی نوشته‌ها صدا می‌گذارم، در ذهن‌م، گویی کتاب‌ها به معنی واقعی کلمه سخن می‌گویند و زنده اند. مرا می‌فهمند. از قدیم گفته اند: دوست می‌رنجاند، دشمن می‌خنداند (با واژگانی دیگر). پس عجیب نیست که کتاب‌ها مرا برنجانند. آن‌ها ذهن مرا از هر سو می‌کِشند. چیزاهایی جدید به آن می‌افزایند. به چیز نویی می‌گردانند. کاری که برای من دردناک است. سقراط آن را به بارداری تشبیه می‌کند، البته فقط برای مردان!، اما به گمان‌م برای زنانی چون من، بارداری به مذاق ذهن‌م بیشتر خوش بیاید. با این حال، بارداری دردناک است. باید کسی بیاید و ما را فارغ کند. این بارداری که می‌دانم تا دَم ِ مرگ به درازا می‌کِشد، به لطف این کتاب‌ها است. هیجان بارداری خوش است، اما رنج دانستن، رنج است. رنج‌ش آنجا است که نمی‌دانم دانشی درست است یا نه. تنها آنجا سبک‌بار خواهم شد و درستی نِمایان خواهد شد، که ازین بارداری خلاص شوم، و این محال است‌.

من رنجور ام. نه رنجی چنان طاقت فرسا، و نه رنجی که مرا لحظه‌یی به حال خود رها کند. حتا دعایی برای شفای‌ش نمی‌دانم.

اول هفته بود که برای بینایی سنجی به کلینیک رفتم تا مجدداً شماره‌ی چشم‌م اندازه گرفته شود و عینک جدید را مطابق شماره چشم جدید بگیرم. بلافاصله بعد از بینایی‌سنجی، رفتم که عینک را سفارش بدهم. پسر جوان و خوش‌برخورد و حتا جذابی مسئول بود. ابتدا باید قاب/فریم را انتخاب می‌کردم. گفتم: از بین ارزان‌ها، چیزی بدهید که مرا عصبی نشان ندهد. بی‌درنگ پاسخ داد: خب هستید!

من خنده‌م گرفت. پرسیدم من عصبی ام؟! (در حالی که لبخند گشادی می‌زدم). پاسخ داد: دیگر نه!

آن روز گذشت. من ناخوش شده بودم. من استرس‌های کوچک اما زیادی دارم، مثل هر آدمی، با این تفاوت که صورت‌م رازهایم/غم‌های را زود فاش می‌کند. من غمگین ام. حتا درحالی که مسیری را پیاده و تنها می‌روم، تلاش کردم صورت‌م بی‌حالت یا کمی بشاش باشد، اما به جای اینکه واقعا حس خوبی بگیرم، از این «ادا» حالت تهوع گرفتم. ابروهای من برای گره خوردن اند.

امروز مجدداً به کلینیک سر زدم تا عینکی که سفارش دادم تحویل بگیرم. اینکه قرار بود با یک آدم جدید دوباره سلام علیکی کنم، نیک بود. سرحال بودم. پسرعینکی هم خوب مرا تحویل گرفت و اصطلاحاً تیکی هم زدیم، لبخندی زدیم و رفتم. می‌دانم راه‌م باز هم به آنجا خواهد افتاد. خوش‌م می‌آید. اما در همان لحظه به طور خاص، پس از آن حس غریبی دارم. استرس می‌گیرم، برایم عجیب است، غریب است. من عادت ندارم کسی مرا ببیند.

نمی‌دانم چه کنم؟ نزدیک شوم یا دور؟ من چه نِمایی برای آن آدم‌های آن بیرون دارم؟ من واقعا از آن بیرون بریده ام. من یک موجود پراکنده، اما محدود، درون یک چیزی هستم. من یک بیننده، شنونده و ... هستم. اما خودم، گویا، نه دیده می‌شوم، نه شنیده و ... .

با آن پیرمردی که گاهی در آسانسور ادبیات است و بسیار شیرین، که اسم‌ش را به یاد نمی‌آورم، گاهی سلام می‌کنم و نیز امروز، پاسخ‌م داد، حتا حال‌م را پرسید و پرسید کجا می‌روم. بهترین لحظه‌ی چند روز اخیرم بود. او شیرین است و وقتی او که شیرین است مرا ببیند، همه‌چیز شیرین است.

تا اینجا همه چی عادی بود، به جز گفت‌وگوی‌م با پسرعینکی، که پس از مدت‌ها تازگی ترسناکی داشت.

آخر شب، با یک آدم جدید که در یک گروه کتابخوانی آشنا شدم، گپ زدم. البته چون او مسئول گروه است، سوالی داشتم. اما گپ اندکی بیش از یک سوال و جواب ساده بود.

آرزومی‌کنم دیگر تکرار نشود.

من مدتهاست که به تنها بودن عادت کرده ام. این آخری، خودم حال خودم را می‌پرسم، خواب شب گذشته را برای خودم تعریف می‌کنم و خودم تفسیر می‌کنم. اتفاقات جالب روز را بازگو می‌کنم و خودم هیجان زده می‌شوم. حتا واقعا می‌زنم زیر خنده! همه‌ی این‌ها اتفاق می‌افتد و من غمگین نیستم! من بخاطر تنها بودن‌م غمگین نیستم. کاملاً با آن خو گرفته ام. آرام ام، می‌توانم روی چیزی تمرکز کنم. حوصله‌ی آدم‌ها را ندارم و به راحتی می‌توانم ندیده‌شان بگیرم. می‌توانم حرف نزنم، و از سکوت نَمیرَم. اما وقتی به من توجه می‌کنند و مرا می‌بینند، وحشت می‌کنم. اگر بدون اجازه‌ی من پا فراتر بگذارند، عقب می‌روم. من در همه‌ی عمرم، تنها یک دوست داشته ام، حرف‌هایم با او نیز آبکی شده است.

من آشفته نیستم، اگر کسی تلاش نکند مرا آشفته کند.

من واقعاً چیزی را بدست آورده ام که به گمان‌م سال‌ها منتظرش بودم، تنهایی، به دور از هیاهو. چه کارآمدی ِ من، چه آرامش‌م، همین جا است.

[این تنهایی ربطی به فلسفه ندارد. شاید مربوط به شخصیت من باشد.]

[می‌دانم اینها به کسی ربطی ندارد.]