nevisak

از دوران دبستان جمله‌نویسی‌م خوب نبود. اکنون هم خلاقیت‌م در این زمینه چنگی به دل نمی‌زند. کافیست کسی بگوید با فلان واژه‌ها جمله بساز، یک آن سکوت سنگینی در ذهن‌م حکم‌فرما می‌شود با پس‌زمینه‌ی صدای جیرجیرک‌ها. اما همیشه چند واژه هستند که مانند برچسب‌های شبکه‌های اجتماعی همیشه داغ اند. کافی است یک جایی تصادفا آن را ببینی یا در پس‌زمینه به نحوی وارد یکی دوتا از حواس بشوند. در کسری از ثانیه ذهن را پر از هیجانات و خاطرات و جملات قصار می‌کنند. چنان فشاری می‌آورند که از توان خارج است. آنگاه حتا زمان کم می‌آید برای به زبان آوردنشان. این ناتوانی در جمله‌نویسی آن‌جا هم کار دست‌م می‌دهد.

ماجرای دست‌اول این روزهایم، نابسامانی‌ کبدم است. همین یک تکه عضو، که کوچک هم نیست، خواب و خوراک‌م را به دقیق‌ترین معنای آن از من گرفته اند. اما اوضاع جایی بیخ پیدا کرد که بعد از ۴۲ روز ناخوشی و نیافتن علت این درد و کوه اضطراب‌هایی که غوز بالای غوز فشار روانی‌م بودند، واژه‌ی رماتیسم سروکله‌اش پیدا شد.

با خوش‌رویی تمام به آخرین شوخی‌های ردوبدل شده بین من و پزشک خنده‌ای کردم، و از مطب خارج شدم. از پله‌ها که پایین می‌آمدم اولین جملات بالا آمدند: نمی‌خواهم تنها باشم، من الان نمی‌خواهم تنها باشم. چرا کسی نیست که مرا به آغوش بگیرد؟

از ساختمان خارج شدم، سیگار را روشن کردم. چیزی باید جلوی فوران سیل‌آسای هیجاناتم را می‌گرفت. جمله‌ی بعدی: او هم ۲۸ ساله بود که بیماری رماتیسم‌ش را تشخیص دادند. مادرم را می‌گویم.

سوار تاکسی شدم. دفتر کوچکم را باز کردم و نوشتم:

اگرچه عموما در جمله‌سازی با واژه‌ها ناکام ام، ولی با «رماتیسم» یکی دوجمله که سهل است، می‌توانم یک کتاب بنویسم. اگر پا فراتر نگذارم و جهان را درون آن نریزم و تبیین نکنم. یک شکم سیر می‌خواهد، یک برج عاج و ذهن متوهم (که این آخری فقط در چنته‌ی امثال من پیدا می‌شود). به آن «ایسم» آخرش دقت کنید.

من ۷ ساله بودم که مادرم مریض شد. از آن روز تا آخر عمر کوتاه‌ش، روزانه ناشتا یک عدد واژه‌ی رماتیسم مصرف کردیم. دورچین ناهار و شام‌مان هم رماتیسم داشتیم. از خانه که بیرون رفتیم هم زنگ می‌زدیم سراغ رماتیسم را بگیریم. این مادرم نبود که رماتیسم داشت، زندگی ما دچار همان رماتیسم مفصلی بود. غروب ۱ بهمن ۱۳۹۸ رماتیسم با حیله‌های گوناگونی که سوار کرده بود، پیروز شد. ما داغ‌دیده بازگشتیم. گمان می‌کردیم لااقل آن بیماری شوم التهاب‌آور را همراه با مادرم در دل خاک سرد دفن کردیم.

بعد از یک سال‌ونیم تلاش برای بازگشتم به زندگی سابق، روزهایی که کم‌وبیش به زندگی‌ام دستی می‌کشیدم، دردی احساس کردم. جسم تیزی زیرقفسه‌ی سینه سمت راستم را می‌کاوید. یعنی این تصویری بود که از آن درد داشتم. و این آغاز ۴۲ روز پیش است. روزی که به ذهن‌م خطور نمی‌کرد که ممکن است دوباره به واژه‌ی رماتیسم ختم شود.

(احتمالا ادامه دارد)

از زمانی که نابالغ بودم، برای فرار از جهانی که گویا به تلخی تجربه می‌کردم، به خیال‌پردازی پناه می‌بردم. خیال‌بافی همیشه نقش پررنگی در روزمره‌ام داشت. این افسردگی بود که این قدرت شگفت‌انگیزم را از چنگم ربود. با گذشتن از دوره‌ی نوجوانی نسبتا اندهناکم، آزادی فردی‌ام به مرور بیشتر می‌شد. دیگر همان اندک مراقبت هم وجود نداشت. من مانده بودم با مجموعه‌ی عجیب و خوشایندی از تصورات کودکی‌ام که توشه‌ی مسیر پرتلاطمم می‌شد. تا زمانی نظریات خامم را به روی جهان می‌انداختم. کمبود ظرافت و دقت در نگاهم، نقص نظریاتم را می‌پوشاند. البته که پوشاندنی نبودند. مانند کِشی که بسیار کشیده باشید، جایی نهایتا رها می‌شوند و محکم به سروصورتم می‌خوردند. خشمگین می‌شدم. حالا نوبت آن بود که واقعیت را در قالب‌هایم بچپانم. و نشد. و کار بالا گرفت. دریافتم دنیای واقعی شباهتی به خیالاتم نداشتند.

خیالاتم بسیار نازک و آسیب‌پذیر بودند. تاب آن را نداشتند که به چیزی آلوده شوند.

پاره شدند یا دریده شدند.

و از یک روزی به بعد دیگر نمی‌توان خیال بافت. آنها مال اینجا نیستند. اصلا اگر بتوان گفت می‌توانند باشند!

یک روزی از آنها دست کشیدم. چون یا آلوده و بیمار شده اند، یا غیرواقعی بودنشان توی ذوق می‌زند.

از آن زمان این احساس تنهایی به سراغم آمد. پیش‌تر هم بسیار تنها بودم، با اینحال چنین رنجور نبودم.

«چینی نازک تنهایی» ترک که بردارد، دیگر نه تنها ای، نه تنها نیستی. و همه‌ی مسئله همین است.

همچون برگزاری یک آیین قدیمی که دستورکار مشخصی دارد که طی سالیان سال با وسواس خاصی تکرار می‌شود. هرچند مانند هر مراسم دیگری در گذر زمان تغییراتی می‌کند، شکل آن ساده‌تر یا پیچیده‌تر می‌شود. خوانش‌های مختلف از باور پشتیبان ِ آن، آیین را تحت‌تأثیر قرار می‌دهد. باور ِ«آسیب به خود و دیگری» نیز زاینده‌ی الگوی تکراری رفتار من است. این باور به راه‌های گوناگون، تمام سالها، هر روز و هر لحظه از زندگی‌ام آیین‌ خود را برگزار کرده است.

سالها می‌گذرد و این آیین تعصب‌آلود بیشتر در گوشت و پوست و استخوانم رخنه می‌کند؛ این آیین آمیخته با خشم از دیگران. با گذشت همه‌ی سالها و پس از تکرار هزارباره‌ی آن آیین است که خاستگاه آن گم می‌شود. البته پرسش از خاستگاه آن نیز امر پیشرفته‌ای است. چرا که دریافته ام که آن باور پشتیبان امری ممکن است. قدمی پس‌تر از وضعیتی که باور را همچون هوا تنها می‌بلعیدم و در مقابلش سر تعظیم فرومی‌آوردم.

تنها یک لحظه آشکارا تناقض‌آمیز وجود دارد. لحظه‌ای که اسارتم به دست خشم به نهایت خود می‌رسد که به‌سان دیو ِ درنده‌خویی از هیچ حمله‌ای به خود و دیگری فروگذار نیستم. برای حمله به دیگری به نابودی خودم چنگ می‌اندازم؛ خودکشی! این آن مراسم خونینی است که به ارث برده ام.

ابتدا گمان می‌کنم فعل خودکشی تنها رفتار آسیب‌زا و آسیب‌زننده است، از آن دست می‌کشم. درست لحظه‌ای که درمیابم دست دیوَم را خوانده ام و پیروز نبرد ام، تمام گذشته‌ام برگ دیگری را رو می‌کند. از تک‌تک لحظاتش خون می‌چکد. تمام ابعاد زندگی‌ام، روابطم، علاقه‌مندی‌ها و امیالم باظرافت تمام قربانی این مراسم بوده اند. حتا پاک‌ترین نیت‌هایی که می‌شناختم و غریزی‌ترین خواهش‌هایم ترجمه‌ی خشم نپرداخته‌ام بوده اند.

از زمانی که به یاد می‌آورم، خانواده‌مان شبیه به “خانواده‌” نبود. از همان‌ها که در جشن و عزا کنار یکدیگر باشند. تعطیلات سال نو و تولدها و سالگردها را کنار هم بگذرانند. در سختی‌ها تکیه‌گاه و پناهگاه هم باشند. خانواده‌ی پنج نفره‌ی ما بیشتر از اینکه شبیه یک سرزمین آباد یکپارچه باشد، مجموع جزایری بودند که در طی زمان از یکدیگر دور می‌شدند. نقش افراد خانواده کاملا مشخص نبود. فرزندان والدین خودشان بودند و حتا گاهی والدین والدین‌شان. هیچ شانه‌ای مسئولیتی به دوش نمی‌گرفت. مادرم بیشتر از مادر رفیق ما بود، و پدرمان چنان دور بود که بیش از خودش نام‌ش بود. مهر و محبت‌مان نه از سر هم‌خون بودنمان بلکه از آن جوری بود که میان باقی آدمیان است. نمی‌توانستیم دریابیم که چرا باید فلان عضو خانواده را به فلان دوست‌مان اولویت دهیم. آن زن و مرد هیچگاه قهرمان کوچکترها نبودند. و کوچکترها هرگز الگویی از گروه “خانواده” نداشتند. اعضای به اصطلاح خانواده هرکس مسیر خودش را می‌پیمود و حتا می‌توان گفت کمترین اصطکاکی با یکدیگر نداشتند. و بالاتر از این‌ها هیچکدام‌مان متوجه چنین امر غریبی نبودیم. البته خانواده‌ی مادری‌م که وسواس خاصی روی شیوه‌ی خانوادگی داشتند، همیشه نگاهی ترحم‌آمیز به ما می‌انداختند با این‌حال از پشت عینک ما، این آنها بودند که عجیب و غریب می‌نمایاندند.

تنها امری که اعضای خانواده را کم و بیش گرد هم می‌آورد، بیماری مادر خانواده بود. نقطه اشتراکی دردناک؛ که نمی‌دانم بابت‌ش باید خوشحال می‌بودیم یا ناراحت.

مادرم که مُرد، تنها حلقه میان ما در رفت. اکنون ما نه شبیه به حلقه‌های دوبه‌دو متصل که مانند زنجیری هستیم که بیش از اینکه یکدیگر را نگاه داریم، به روی هم سنگینی می‌کنیم. اما دریافتیم که این خود توفیقی اجباری است. جهان خانواده‌مدار ما را از خود می‌راند و از طرفی به یکدیگر نزدیک می‌کند. حالا من مراسم شامی را با پدرم برگزار می‌کنم و با خواهرم درد دل می‌گویم و با برادرم سیگار می‌کشم. و آنها... دورافتاده، نامه‌های‌شان را من پست می‌کنم.

من از گذراندن بیشترین زمان با این چهارنفر دیگر خوشحال ام. درمیان‌شان زندگی‌ای را زیستم که دیگران در کتاب‌‌های داستان می‌خوانند. گروه ما در نوع خودش منحصر به فرد بود. به آنها افتخار نمی‌کنم با اینحال خوشحال ام. از تمام کمبودهایی که از پس این گروه نصیبم شد خوشحال ام. کمبودهایی که مرا بیرون از چارچوب قرار داد. ما ناخواسته شجاعت آزمون و خطا داریم. ناخواسته آزادانه تصمیم می‌گیریم و با پوست و گوشت‌مان دریافتیم که مسئول گزینش‌های خوب و بدمان هستیم. از آنها تشکر نمی‌کنم، چرا که تنها بخت ما را گرد هم آورده بود، با اینحال اگر اکنون به گذشته بازگردم، گروه‌م را عوض نمی‌کنم. بلکه آن نگاه کلیشه‌یی ترحم‌آمیز به خانواده‌های مجمع‌الجزایری را تغییر می‌دهم.

من نیز مانند بسیاری از شما به‌غایت کمال‌گرا هستم. از وقتی که رفیق شفیق‌م (ح) پیشنهاد داد که من هزینه تحصیل و زندگی‌ات را می‌دهم با این شرط که به کسب علم و دانش بپردازی، لیست رویایی بلندبالایی برای خود تهیه کردم. که از یادگیری زبان یونان باستان تا آشنایی با کامپیوتر در آن جا دارد. و نمی‌دانم چطور در میان این‌ها ترجمه را جدی‌تر بگیرم و کتاب صوتی ضبط کنم. و در عین حال یک رابطه‌ی عاطفی را سر و سامان دهم.

اما چه شد که این شد؟

هفته‌ی پیش در اوج نابسمانی روانی بودم. ظاهرا در دوره‌ی روان‌درمانی چنین اتفاقی عادی است. من در وضعیت سقوط آزاد بودم. به هر چیزی و کسی چنگ می‌زدم که بقای‌م را حفظ کنم. ضعیف شدم. و همزمان مدام خودم را سرزنش می‌کردم. در دور باطلی افتاده بودم که به نظرم نشکستنی می‌آمد. هر چند نهایتا شکست. و من مطلقا نقشی نداشتم. من مانند طفل ضعیفی گریه می‌کردم و نهایتا کسی مرا آب داد و کسی نان و کسی نوازش. از زمانی که نوجوان بودم چنین حال و هوایی برایم سهم بزرگی از روزمره‌ام بود. اما اینبار شکست به معنی دقیق کلمه را حس کردم.

از من پرسید چیزی هست که تو را خوشحال کند؟ نمی‌دانم دنبال پاسخ واقعی بود یا انتظار داشت خودم را لوس کنم و بگویم تو. اما من شکسته‌تر از اینها بودم و پاسخم یک سر تکان دادن خشک و خالی به نشانه‌ی نه بود. اگر پیشتر هم می‌گفتم نه شاید مانند اینبار چنین دقیق نبود. به هر حال آدم چیزی پیدا می‌کند که سرش را گرم کند و ذوق کند. اما من از خوشی بری بودم.

پس او مرا سخت پایید. چنان که نمی‌توانم در واژه‌ها بیان کنم. و همه اینها شاهدی بر این نظریه‌ام است که تنها «همدلی» کارساز است و بس. یک لحظاتی چنان جهان تاریک است که سوسوی دورترین ستاره آدم را ذوق‌زده می‌کند. اینکه تنها نیستی و کسانی از سر لطف یا وطیفه‌ی انسانی نوری به جهانت می‌تابانند.

به امید روزی که من هم ستاره‌ی کوچک و دور جهان کسی باشم. یا حتا به امید روزی که جهان کسی چنان تاریک نباشد.

جمله‌ها پشت هم می‌گذرند و من جا می‌مانم. دستم به قلم نمی‌رود. عمیقا عاشق آدمها می‌شوم ولی نهایتا باید به خدا بسپارم‌شان. و مدتی طولانی چنین می‌کنم. من تیماری می‌دانم، برای همه جز خودم. و نیرویی دارم برای همه جز خودم. همین مرا چنین نابود می‌کند. گفت: اگر نتوانی از خودت مراقبت کنی، نمی‌توانی آنطور که میخواهی دیگران را تیمار کنی؟ و این راهی بس دشوار می‌نماید.

گفت: تو شخص مهمی را از دست داده‌ای و نیاز به مرحم و محرم داری. و من می‌بینم به تنهایی از پس آن برنمی‌آیم. و نیست مرا یاری دهد. آن‌ها را می‌رانم چون می‌خواهم با نرنجاندنشان آن‌ها را بپایم. و نیست مرا بپاید.

من به دنبال مقصر نمی‌گردم. مقصری وجود ندارد.

نمی‌توانم مانند قبل از آن‌ها مراقبت کنم و این مرا ضعیف می‌کند. نمی‌توانم وظیفه‌ام را ادا کنم؛ رسالت‌م را. منِ عاشقِ بی‌چیزِ خسته را که می‌خواهد؟! نیست.

گفت: تو آرام نیستی و این تقصیر تو نیست.

ذره ذره آب می‌شوم و تمام می‌شوم. بلاخره تمام می‌شود و تمام می‌شوم.

دختر که به دنیا بیاید همین است. از همان اول باید حرص این را بخورند که آسیب نبیند، نه که خدایی نکرده چون آدم است و آدم نباید آسیب ببیند. آسیب نبیند که مشتری پیدا شود برای‌ش و بِبَرد و تا آخر عمر به خوبی و خوشی از آن استفاده کند. کالا هم پس از فروش پذیرفته نمی‌شود. می‌دانید که برای سازنده بدنامی می‌آورد کالای مرجوعی. شاید بپرسید که خوب است مراقب دختر باشند‌. ولی راستش تنها عضوی که از آن مراقبت می کنند دقیقاً همان عضوی است که به کار مرد می‌آید؛ چیزی که گاها دختر حتا نمی داند که وجود دارد. شاید بگویید خوب همان هم بد نیست. ولی دل‌تان خوش است. آنها برای‌شان مهم نیست که چه بیماری و مرضی وارد آن شده است، فقط مهم است که آلت تناسلی مردانه دیگر بدون پرداخت هزینه واردش نشده باشد. دزدی حساب می شود. تجاوز است. اشتباه نکنید! تجاوز به بدن دختر نیست. تجاوز به مایملک صاحب دختر است. وقتی کالا را می دزدید به کالا ضرری نزدید، به مایملک صاحب کالا و کارخانه تجاوز کرده اید. شاید صاحب کارخانه عصبانی هم بشود اما چاره چیست؟، آن کالا را باید دور انداخت. دیگر چه کسی جنس دست دو می‌خرد. اگر هم بفروشند، اسم خودشان را از روی آن پاک می‌کنند. مثل یک کالای بنجل و قیمت ارزان می‌فروشند. ردش می‌کنند برود.

برایم مدتی سوگ تجویز کرد. گفت حالا که بلاخره کسی کاری یه کارت ندارد و رهایت کرده اند بلاخره فرصت اندکی سوگ داری. پذیرفتم. نکته اما این بود که چگونه سوگواری کنم؟

دلم برای مادرم تنگ شده است. الان دقیقا یک سال و سه ماه است که رفته است. مرگ برای او زیادی است. چون نه تنها در من زنده است که باور دارم که درجایی بهتر، مثلا نام‌ش را بگذاریم بهشت، زنده است.

گفتم او تنها کسی بود که با همه‌ی وجود مرا با تمام بدی‌هایم دوست می‌داشت. گفت بلاخره باید جایش را به‌گونه‌ای پر کنی. و من سخت وسواس خرج می‌کنم.

حالا مدتی است که کمتر پیش میاید که صورتم تر نباشد؛ تنها شباهت من به بهار.

۲۶ فروردین ۱۴۰۰

به گمانم به هیچ موضوعی به اندازه‌ی مرگ و آمیزش نیاندیشیده ام. دو موضوعی که گویی در تقابل هم‌اند. اولی برای‌م پررنگ‌تر است. مخصوصا پس از مرگ مادرم. اگر چه از زمانی که به یاد دارم، به خودکشی و عواقب آن می‌اندیشیدم. حتا پیش از مرگ مادرم، مرگ کسانی یکسان ِ مرگ مادرم برایم دشوار بوده است: سقراط و محمد پیامبر اسلام به همین دلیل مرگ مادرم یکسره پدیده‌یی نو نبود. بلکه تنها دلتنگی‌اش طاقت‌فرسا بود.

مرگ مادرم نقطه‌ی عطفی برای اندیشش درباره‌ی خودکشی بود. تازه پس از آن بود که سویه‌هایی نو درباره‌ی خودکشی به ذهن‌م آمد: مادرم ۴۸سال عمر خود را برای رشد من قربانی کرد و حالا خودکشی من پاسخی به چنین ایثاریست؟ یا اینکه، مرگ مادر من علتی داشت که سبب نابهنگامی رفتنش است و باید به دنبال آن علت باشم. علتی بنیادین‌تر از علت‌های علمی پزشکی. پس نخست نباید بگذارم این خشم تحلیل رود و دوم تا آخرین لحظه گامی هرچند کوچک برای ازمیان‌بردن آن علت باشم.

خلاصه خودکشی، راه حلی رمانتیک برای پایان دادن به رنج بی‌پایان زندگی، از میان رفت. مرگ معنایی تازه به زندگی‌م داد. زندگی ارزشمند یعنی یافتن امری که بتوان برای آن مُرد. زندگی من به خودی خود تنها رنج‌ها و لذت‌های فردی دربردارد، مگر آنکه هدفی بالاتر از اینها برای آن بیابم. هدفی که لذت و مخصوصا رنج دیگری را درخود داشته باشد. یافتن راهی که نه تنها بتواند اندکی از رنج من بکاهد، بلکه در طول فروکاستن رنج دیگری نیز باشد. چرا که اگر رنج بد است، برای هر جانوری بد است. و چه چیز مرا از دیگران برتر می‌کند؟

  • این نوشته خام است.

پیش از این آخرین باری که سفر، به معنای مصطلح آن، رفتم، تابستان ۹۵ بود. و آن زمان به پوچ بودن آن پی بردم. و دیگر سفر نکردم. اگر چه از شهری به شهر دیگر می‌رفتم اما هدف از آن چیزی نبود که بتوان آن را “سفر” تلقی کرد. پنج سال از آن زمان می‌گذرد و ما به قصد سفر یک روزه از شهر خارج شدیم. و همچنان اینکار برایم هیچ معنایی ندارد.

در جاده، به کوه‌ها و درخت‌ها خیره می‌شدم. شگفت‌زده می‌شدم و این احساس لذت‌بخشی بود. نه از زیبایی‌شان، بلکه از نسبت خودم با آن‌ها. من ناچیز ام. و با این‌حال این من ام که آن‌ها را درمیابم، و نسبتم با آن‌ها را. با چندنفر دیگر هم‌سفر شده ایم. و این همه‌ی ماجراست. ما انسان‌ها و نسبت‌هایی که می‌سازیم، چه باخودمان و چه با پیرامون‌مان.

ظاهرا هدف از سفر استراحت و لذت‌جویی است. مورد اول به‌وضوح تناقض‌آمیز است. پس از بازگشت از سفر، من خسته از مسیر و سختی گذراندن شب و روز و تدارک روزمره‌ها هستم. ذهن‌م نیز خسته از گوشش برای انعطاف با همسفرهایم شده است. انعطافی که ضرورتی ندارد. و رشدی درپی ندارد. می‌گویند صبر! می‌گویم، زیستن به خودی خود به قدر کافی صبر نمی‌طلبد؟

اما لذت‌جویی!

لذت همیشه در نسبت با چیزی است. ما از چیزی لذت می‌بریم. مثلا از دیدن طبیعت، اگر واقعا چیزی از آن باقی‌مانده باشد. دیدن کوه‌ها و دریاها انسان را به شگفتی وا می‌دارد. و یک آن با خود می‌اندیشم، چه چیزی شگفت‌آور نیست؟ به قول یکی از دوستان‌م، دیدن یک تار مو شگفت‌انگیز نیست؟ و این شگفتی، شوری برنمی‌انگیزد؟

امروز کنار ساحل بوده ایم. اخرین حسی که نسبت به آن جا داشتم، به سختی لذت بود. صدای آن جت‌اسکی‌ها، همهمه‌ی آدمها، صدای هر آن‌چه که ذره ای به طبیعت مربوط نبود. می‌گویند، خب باید بروی یک‌جای تازه با طبیعت بکرتر. می‌گویم، مگر اینجا نیز پیش‌تر بکر نبوده است؟ تازگی! یعنی دیدن درخت‌های فلان روستا در فلان شهر ناشناخته چندان فرقی دارد که بتواند لذتی چنان متفاوت برانگیزد که بخواهم زمانی صرف‌ش کنم؟

چه چیزی جز فهم متفاوت من از طبیعت درکار است؟ چه چیزی جز نسبت من با طبیعت درکار است؟ طبیعت تنها شامل کوه و دشت و دمن است؟ و تنها برای آنها می‌توان شگفت‌زده شد؟

من درون خود فهمی از چیزی دارم و آن را به شیوه‌یی معنادار می‌کنم و با آن می‌زیم. اینکه طبیعت زیباست، بی‌شک راست است. اما این خام‌اندیشانه است که گلدان باغچه ام را همان‌قدر شگفت انگیز نیابم، یا خورشید، یا دماوند را که از دور می‌بینم. و خام‌اندیشانه‌تر که من “خود” علت شگفتی خود نباشم! از چشم‌ها تا زخم‌ها، و از میل‌ها تا اندیشه‌ها. راه دور نرویم، همین زبان. یا آن شورهای معنوی و به‌زبان‌نیامدنی! هیچ‌چیز آن بیرون نیست که در نسبت با درون‌نگری ما نباشد، البته باید پرسید ما هرگز به‌درون‌مان نگریسته ایم؟

به نمک‌آبرود آمدیم، درمیانه‌ی راه با سختی بسیار اندکی غذا خوردیم، سپس خانه‌ای اجاره کردیم و به ساحل رفتیم. به خانه بازگشتیم. من با یکی از همسفرهایم گفت‌وگویی آغاز کردیم که اندک ربطی به موقعیت مکانی ما نداشت. ساعتی با دقت خاصی استدلال‌ها را پی می‌گرفتیم. در نهایت نتیجه آن مکالمه برای من رهایی‌بخش بود. سپس باخود اندیشیدم که این مکالمه می‌توانست در یک خانه وسط همان تهران شلخته شکل بگیرد. سپس در کنار ۶همسفر دیگرمان چیزی خوردیم. برنجی شفته و بی‌مزه. غذایی که درحالت عادی ممکن بود به شکم زباله‌دان رود. برعکس، غذا به مذاق همه خوش آمد. گویی در این میان، این مزه‌ی غذا نبود که لذت ما را برانگیخت، بلکه غذا معنای بیشتری از “خوش‌مزه” بودن داشت. و در آخر هم بازی کردیم. همان‌ها که هرجای دیگری هم می‌توانست رخ دهد. پس چه چیزی همه‌ی این‌ها را چنان خاص می‌کند مگر تلقی من؟ و چه‌زمان “سفر کردن” به معنای معاصر آن، که بسیار متفاوت از چیزی است که مثلا از ناصرخسرو می‌دانیم، ضرورت یافت؟ ما چگونه آن را پذیرفتیم؟ چگونه یه امر ثابت می‌تواند دچار تفاسیر متفاوت و حتا متناقض شود؟ آیا همانطوررکه دل کوه را برای تونل‌های‌مان می‌کاویم، درون‌مان را می‌کاویم؟ و آیا تنها کاویدنی ارزشمند، خودمان نیستیم؟ و ما در همان زندگی رزمره‌مان به قدر کافی تجارب تازه نداریم که در برابرشان به شگفت آییم و تحلیل‌شان کنیم؟ آیا روزمره‌مان را بیش از اندازه پیش‌پا افتاده تلقی نمی‌کنیم؟

من هرگز دیگر سفر نخواهم کرد. در عوض زندگی روزمره ام را با همه وجود می‌زیم. مانند زمانی که تصمیمی می‌گیرم، احساسی را حس می‌کنم، حکم می‌کنم، دوباره از نو آن‌ها را می‌شکافم. این همان است که سقراط (افلاطون) بسیار پیش‌تر بدان اشاره کرد و ما همچنان آن را درنمی‌یابیم.