nevisak

۲۶ فروردین ۱۴۰۰

به گمانم به هیچ موضوعی به اندازه‌ی مرگ و آمیزش نیاندیشیده ام. دو موضوعی که گویی در تقابل هم‌اند. اولی برای‌م پررنگ‌تر است. مخصوصا پس از مرگ مادرم. اگر چه از زمانی که به یاد دارم، به خودکشی و عواقب آن می‌اندیشیدم. حتا پیش از مرگ مادرم، مرگ کسانی یکسان ِ مرگ مادرم برایم دشوار بوده است: سقراط و محمد پیامبر اسلام به همین دلیل مرگ مادرم یکسره پدیده‌یی نو نبود. بلکه تنها دلتنگی‌اش طاقت‌فرسا بود.

مرگ مادرم نقطه‌ی عطفی برای اندیشش درباره‌ی خودکشی بود. تازه پس از آن بود که سویه‌هایی نو درباره‌ی خودکشی به ذهن‌م آمد: مادرم ۴۸سال عمر خود را برای رشد من قربانی کرد و حالا خودکشی من پاسخی به چنین ایثاریست؟ یا اینکه، مرگ مادر من علتی داشت که سبب نابهنگامی رفتنش است و باید به دنبال آن علت باشم. علتی بنیادین‌تر از علت‌های علمی پزشکی. پس نخست نباید بگذارم این خشم تحلیل رود و دوم تا آخرین لحظه گامی هرچند کوچک برای ازمیان‌بردن آن علت باشم.

خلاصه خودکشی، راه حلی رمانتیک برای پایان دادن به رنج بی‌پایان زندگی، از میان رفت. مرگ معنایی تازه به زندگی‌م داد. زندگی ارزشمند یعنی یافتن امری که بتوان برای آن مُرد. زندگی من به خودی خود تنها رنج‌ها و لذت‌های فردی دربردارد، مگر آنکه هدفی بالاتر از اینها برای آن بیابم. هدفی که لذت و مخصوصا رنج دیگری را درخود داشته باشد. یافتن راهی که نه تنها بتواند اندکی از رنج من بکاهد، بلکه در طول فروکاستن رنج دیگری نیز باشد. چرا که اگر رنج بد است، برای هر جانوری بد است. و چه چیز مرا از دیگران برتر می‌کند؟

  • این نوشته خام است.

پیش از این آخرین باری که سفر، به معنای مصطلح آن، رفتم، تابستان ۹۵ بود. و آن زمان به پوچ بودن آن پی بردم. و دیگر سفر نکردم. اگر چه از شهری به شهر دیگر می‌رفتم اما هدف از آن چیزی نبود که بتوان آن را “سفر” تلقی کرد. پنج سال از آن زمان می‌گذرد و ما به قصد سفر یک روزه از شهر خارج شدیم. و همچنان اینکار برایم هیچ معنایی ندارد.

در جاده، به کوه‌ها و درخت‌ها خیره می‌شدم. شگفت‌زده می‌شدم و این احساس لذت‌بخشی بود. نه از زیبایی‌شان، بلکه از نسبت خودم با آن‌ها. من ناچیز ام. و با این‌حال این من ام که آن‌ها را درمیابم، و نسبتم با آن‌ها را. با چندنفر دیگر هم‌سفر شده ایم. و این همه‌ی ماجراست. ما انسان‌ها و نسبت‌هایی که می‌سازیم، چه باخودمان و چه با پیرامون‌مان.

ظاهرا هدف از سفر استراحت و لذت‌جویی است. مورد اول به‌وضوح تناقض‌آمیز است. پس از بازگشت از سفر، من خسته از مسیر و سختی گذراندن شب و روز و تدارک روزمره‌ها هستم. ذهن‌م نیز خسته از گوشش برای انعطاف با همسفرهایم شده است. انعطافی که ضرورتی ندارد. و رشدی درپی ندارد. می‌گویند صبر! می‌گویم، زیستن به خودی خود به قدر کافی صبر نمی‌طلبد؟

اما لذت‌جویی!

لذت همیشه در نسبت با چیزی است. ما از چیزی لذت می‌بریم. مثلا از دیدن طبیعت، اگر واقعا چیزی از آن باقی‌مانده باشد. دیدن کوه‌ها و دریاها انسان را به شگفتی وا می‌دارد. و یک آن با خود می‌اندیشم، چه چیزی شگفت‌آور نیست؟ به قول یکی از دوستان‌م، دیدن یک تار مو شگفت‌انگیز نیست؟ و این شگفتی، شوری برنمی‌انگیزد؟

امروز کنار ساحل بوده ایم. اخرین حسی که نسبت به آن جا داشتم، به سختی لذت بود. صدای آن جت‌اسکی‌ها، همهمه‌ی آدمها، صدای هر آن‌چه که ذره ای به طبیعت مربوط نبود. می‌گویند، خب باید بروی یک‌جای تازه با طبیعت بکرتر. می‌گویم، مگر اینجا نیز پیش‌تر بکر نبوده است؟ تازگی! یعنی دیدن درخت‌های فلان روستا در فلان شهر ناشناخته چندان فرقی دارد که بتواند لذتی چنان متفاوت برانگیزد که بخواهم زمانی صرف‌ش کنم؟

چه چیزی جز فهم متفاوت من از طبیعت درکار است؟ چه چیزی جز نسبت من با طبیعت درکار است؟ طبیعت تنها شامل کوه و دشت و دمن است؟ و تنها برای آنها می‌توان شگفت‌زده شد؟

من درون خود فهمی از چیزی دارم و آن را به شیوه‌یی معنادار می‌کنم و با آن می‌زیم. اینکه طبیعت زیباست، بی‌شک راست است. اما این خام‌اندیشانه است که گلدان باغچه ام را همان‌قدر شگفت انگیز نیابم، یا خورشید، یا دماوند را که از دور می‌بینم. و خام‌اندیشانه‌تر که من “خود” علت شگفتی خود نباشم! از چشم‌ها تا زخم‌ها، و از میل‌ها تا اندیشه‌ها. راه دور نرویم، همین زبان. یا آن شورهای معنوی و به‌زبان‌نیامدنی! هیچ‌چیز آن بیرون نیست که در نسبت با درون‌نگری ما نباشد، البته باید پرسید ما هرگز به‌درون‌مان نگریسته ایم؟

به نمک‌آبرود آمدیم، درمیانه‌ی راه با سختی بسیار اندکی غذا خوردیم، سپس خانه‌ای اجاره کردیم و به ساحل رفتیم. به خانه بازگشتیم. من با یکی از همسفرهایم گفت‌وگویی آغاز کردیم که اندک ربطی به موقعیت مکانی ما نداشت. ساعتی با دقت خاصی استدلال‌ها را پی می‌گرفتیم. در نهایت نتیجه آن مکالمه برای من رهایی‌بخش بود. سپس باخود اندیشیدم که این مکالمه می‌توانست در یک خانه وسط همان تهران شلخته شکل بگیرد. سپس در کنار ۶همسفر دیگرمان چیزی خوردیم. برنجی شفته و بی‌مزه. غذایی که درحالت عادی ممکن بود به شکم زباله‌دان رود. برعکس، غذا به مذاق همه خوش آمد. گویی در این میان، این مزه‌ی غذا نبود که لذت ما را برانگیخت، بلکه غذا معنای بیشتری از “خوش‌مزه” بودن داشت. و در آخر هم بازی کردیم. همان‌ها که هرجای دیگری هم می‌توانست رخ دهد. پس چه چیزی همه‌ی این‌ها را چنان خاص می‌کند مگر تلقی من؟ و چه‌زمان “سفر کردن” به معنای معاصر آن، که بسیار متفاوت از چیزی است که مثلا از ناصرخسرو می‌دانیم، ضرورت یافت؟ ما چگونه آن را پذیرفتیم؟ چگونه یه امر ثابت می‌تواند دچار تفاسیر متفاوت و حتا متناقض شود؟ آیا همانطوررکه دل کوه را برای تونل‌های‌مان می‌کاویم، درون‌مان را می‌کاویم؟ و آیا تنها کاویدنی ارزشمند، خودمان نیستیم؟ و ما در همان زندگی رزمره‌مان به قدر کافی تجارب تازه نداریم که در برابرشان به شگفت آییم و تحلیل‌شان کنیم؟ آیا روزمره‌مان را بیش از اندازه پیش‌پا افتاده تلقی نمی‌کنیم؟

من هرگز دیگر سفر نخواهم کرد. در عوض زندگی روزمره ام را با همه وجود می‌زیم. مانند زمانی که تصمیمی می‌گیرم، احساسی را حس می‌کنم، حکم می‌کنم، دوباره از نو آن‌ها را می‌شکافم. این همان است که سقراط (افلاطون) بسیار پیش‌تر بدان اشاره کرد و ما همچنان آن را درنمی‌یابیم.

تهران هر کاری هم بکند، در دل من یکی نمی‌تواند جا باز کند، حتا هنگامی که هوا خوب باشد و خیابان‌ها خلوت [تر. یادم آمد تهران خیابان خلوت ندارد!]

حالا وسط این شهر بدشهرت، یکی که سر صبح با چشم‌های خواب‌آلود لبخند بزند، یا عاشق است، یا احمق [اولی به دومی فروکاستنی است!].

یکی را دیدم با آرایش غلیظ [از آنجایی که آرایش مردان باب نشده، فرد آرایش‌شده زن است]. با خود گفتم اگر مرا با چوب هم بزنند، این‌همه آرایش نمی‌کنم. خودم وارد دیالوگ می‌شوم: ظاهراً اگر او را بزنند، آرایش می‌کند. پاسخ می‌دهم: قیافه اش شبیه به کتک‌خورده‌ها نبود.

از شدت لوس بودن فکرهای‌م خنده ام گرفت.

مدتی است روزها خیلی شاد ام، و شب‌ها... هیچگاه از این غمگین‌تر نبوده ام. لاغرتر شده ام و بدخواب‌تر.

هوا که رو به تاریکی می‌گذارد، به روح‌م سایه می‌افتاد. غم‌م می‌شود. دل‌تنگ می‌شوم. افسرده‌حال می‌شوم. خودم را می‌بینم که به خیابان‌های تهران [لعنتی] می‌سپارم؛ به آدم‌ها.

شب‌ها من با تمام وجود غمگین ام [بغض]، اما روزها می‌خندم، لب‌های‌م را رنگی می‌کنم، سیگار می‌کشم و نگران سلامتی‌ام می‌شوم. فلسفه‌بازی‌های می‌کنم. نه اینکه شادی‌هایم از پس غم‌م رنگ گرفته باشد. شادی‌ها هیچ چیز نیستند مگر حواس‌پرتی‌هایی از روی ناهوشیاری. شادی نزیستن است. غم هم مرگ نیست.

«رنج» اصیل است. «شادی» هم زیادی هرز است.

[نمی‌توانم سکوت کنم. نمی‌توانم حرف حساب بزنم.]

[بهار است. گویی هنگامی که هوا خوب است، دلیلی ندارد چیز بدی وجود داشته باشد. اگر گمان می‌بریم مشکلی هست، آن در نگاه ما است. انگار دل‌م می‌خواهد هنگامی که هوا خوب است، همه چیز خوب باشد. بدبختی‌های‌م را بگذارم برای ۹ ماه دیگر سال.]

و چنین است. با کسی می‌پلکم که چندی پیش رویای‌ش را در سر می‌بافتم. کسی که با او بخوابم اما خیلی کاری به کار هم نداشته باشیم. کسی که آرام باشد و حالا حالا تمام نشود. مرموز بماند. زیبا بماند.

امان از لذت‌های زیادی که رنج زیاد به همراه دارند. امان از رویایی که نمی‌تواند ناب باشد. همانطور تروتمیز که در ذهن می‌بافم، بدون نخ و گره اضافی.

رویاها را یا نباید بافت، یا اگر بافت، نباید تن کرد، و اگر به تن رفت، باید درزهای‌ش را، پرزهایش را و اندازه‌اش را تحمل کرد. رویاها را معمولا اندازه‌ی خودمان نمی‌بافیم. یا آنقدر بزرگ اند که در واقعیت جا نمی‌گیرند یا گل‌وگشاد می‌شوند که کلافه‌مان کنند. یا آنقد تنگ اند که نفس‌مان را بِبُرد.

زیبایی‌یی که چشم‌م را پر کند، در واقعیت مرا کور می‌کند.

اینبار اما، می‌خواهم قد ِ رویای‌م شوم. می‌خواهم از آن لذت بِبَرم. کاش بتوانم. کاش تاب بیاورد. کاش تاب بیاورم.

هر چه نوشته ام، پر از تناقض و تکرار و بیهوده‌گویی است.

سلام!

[با روی خیلی خوش]

امشب با پسری قرار داشتم. نمی‌دانم چه نوع قراری بود. ولی می‌دانم «خوش» گذشت. مدت‌ها بود کسی را آنقدر نزدیک به خودش ندیده بودم. خیلی به دل‌م راه باز کرد. با همه‌ی جزئیات‌ش دوست‌ش داشتم. البته او «واقعاً» دوست‌داشتنی است. شنیدن یک جمله اما، مرا به فکر انداخت، گفت: با تو احساس راحتی می‌کنم!

این جمله را تقریباً از همه‌ی پسرهایی که به نحوی با آن‌ها در ارتباط بودم شنیدم. اگر این بخشی از یک جور تکنیک مخ‌زنی نباشد، یک هشدار است. برای من خوب است که پسری [دختری نبوده که با او احساس راحتی نکنم!] با من احساس راحتی کند و خودش باشد. جایی که در مقابل هم «برهنه» باشیم. اما واقعا شنیدن چنین چیزی عجیب است. چطور ممکن است جایی آدم با کسی راحت نباشد. چنین نیست که من همچون وضعیتی را تجربه نکرده باشم، یعنی نا-راحت بودن با کسی، اما شمارَش چنان اندک است که به خاطر نمی‌آورم. حتا می‌دانم در حین آن تجربه، تعجب کرده ام. من موجودات سیاره‌های دیگر را ملاقات نکرده ام. فرشتگان و خدا را هم مستقیماً نه. اما هیچ توجیهی برای نا-راحت بودن وجود ندارد. حداقل نه آنقدر زیاد که راحت بودن برای‌مان وضعیت جدیدی باشد، چنان که به زبان بیاوریم. زیرا درنهایت ما یک جور موجوداتی هستیم. محدودیت‌های‌مان بسیار شبیه به یکدیگر است. مخصوصاً در نوازیدن و نوازانده شدن.

ما تشنه‌ی یک جور محبت ایم که فرسنگ‌ها از ما دور و دریغ کرده اند. فاصله‌ی ناجوری میان آدم‌ها افتاده است. رفتارمان طوری است، گویی ما و جهان‌مان و آنچه در آن است، یکتاست. چنان یکتا که نباید با کسی درمیان گذاشته شود. انگار برای اینکه از این اندیشه که «چگونه زیر پایم را پر کنم؟» بگریزند، خودشان را تکیه‌گاه خودشان می‌کنند و دیگران را انکار.

می‌چشند و می‌کِشند.

یک خاطره می‌گویم و می‌روم. ترم پیش یک کلاس درسی عمومیِ اجباری داشتیم. یک روحانی ناجور جوانی تدریس می‌کرد. در یک جلسه‌یی درباره خانواده و وظایف همسر و غیره صحبت می‌کرد. یک فرمول ساده و زننده داشت :مردها همیشه پول دربیاورند و دهان زن‌شان را بسته نگه دارند و گاهی به زن‌شان بگویند: دوست‌ت دارم. زن‌ها نیز روی حرف مردشان حرف نزنند که غرور مردها شکسته نشود، اما حیله‌های زنانه را به کار ببرند!

نتیجه آن‌که، هم آن سنتی که مادر و پدرمان در آن بالیدند و هم این فرهنگ کنونی‌مان یک‌جای کارشان بد می‌لنگد. مهرورزی و مهرگیری را نیاموزانده اند.

بر اساس یک باور ِ دینی، امروز را که تولد دختر پیامبر اسلام است، روز زن(مؤنث ناباکره) و روز مادر گرفته اند. برای گرامی‌داشت ِ آنها. [درباره‌ی اینکه تعیین چنین روزی واقعا برای گرامی‌داشت زن است یا نه، پس‌تر سخن می‌توان گفت.] من می‌خواهم درباره‌ی مادر خود سخن بگویم.

مادر من، تجسم درد و رنج است. [مهربان هم هست.] من مادرم را می‌دیدم، رنج را می‌دیدم. من با ناله‌های او خوابیدم، و با ناله‌هایش برخاستم. من از زمانی که مادرم را به یاد می‌آورم بیمار است. تمام بدنش بیمار است و بیماری‌های گوناگون دارد. او همیشه از رنج بدنی می‌نالد. درد و بیماری جسمی، روان‌ش را نیز آشوب کرده است. با همه‌ی این‌ها او واقعا مهربان است، شاید خودش نداند. درد جسمی را نمی‌توان درک کرد، حتا اگر به آن مبتلا باشیم. من فقط می‌توانستم او را تماشا کنم و در بهترین حالت او را به آغوش بکشم. مادرم به من هستی داد. اما مهمتر از آن، من از او دیدن رنج را فرا گرفتم. نصیحت او، چه از روی خیرخواهی و چه از روی خشم، این بود: درک کنید! حال پس از این همه سال، اینکه می‌توانم رنج‌ها را ببینم، از هستی‌م ارزشمندتر است.

مادر من اثر دیگری هم داشت. او خود رنجور بود. او ما را می‌رنجاند. ما می‌رنجیدیم، اما می‌بایست قوی می‌بودیم‌. او ما را قوی بار آورد. [اینکه او ما چنان را بار آورد یا نتیجه‌ی تصادف است را دقیقاً نمی‌دانم.] ما قوی هستیم.

من هم به هستی آمده ام، رنج دیدن را لمس کرده ام، رنجیدن را چشیده ام.

مادر من که می‌رنجد، همه‌ی جهان می‌رنجند. همه‌ی مادرها و همه‌ی آدمها. مادرم خیلی تلاش می‌کرد به ما بیاموزد که دیگران را نرنجانیم، در هیچ شکلی. ما کوشیدیم (که نرنجانیم). [نمی‌دانم می‌توانیم موفق شویم یا نه.]

این چنین شد که من به رنج می‌اندیشم. می‌خواهم آدم‌ها را به آغوش بکشم و بگویم او گناهی نکرده است. و چنین است که جهان برای بقای رنج می‌گردد، و نه لذت. چشم‌های من، عینک رنجش به خود زده اند.

نمی‌دانم حقیقتی در رنجیدن هست یا نه. برای من اجتناب‌ناپذیر است. نمی‌توانم دردها را رنجاننده ندانم. نمیتوانم انکارشان کنم. نمی‌توانم توهّم تلقی‌شان کنم.

اگر چه مرموز اند. آن‌ها درون ما هستند. ما آنها را با همه وجود حس می‌کنیم، اما وجود خارجی ندارند. زخم و کوفتگی را میبینی اما درد را نه. آشفتگی ذهنی و غم و ناراحتی را حس می‌کنیم اما رنج ِ برآمده از آن را نه.

با همه‌ی این‌ها، رنج باورپذیر است. نه لذت، بلکه رنج رشته‌های پیوند انسان‌ها است. لذت، ضرورت دیگران را در پی ندارد. اما رنج، وجود دیگرانی را می‌خواهد. ما نمی‌توانیم به تنهایی رنج بکشیم، حتا تنهایی ما را می‌رنجاند.

من مادرم را دوست دارم. او چنان عشقی به پایم ریخت که از من لبریز می‌کند. او رنج را به من آموخت. برای من، او همه چیزهای انسانی را به من آموخت. مادرم زن است، بزرگ است.

یک موقعی حساب کردم من در سال، یک ماه‌ش را در مترو می‌گذرانم. مجموع همه‌ی ساعت‌هایی که در مسیر ام، در واقع زمان تلف شده در مسیر. اما حالا بعد از همه‌ی این ساعت‌ها و سالها، می‌دانم چرا مترو بد است. می‌دانم چرا ما حال‌مان خوب نیست. نمی‌دانم، خوش دارم گمان کنم می‌دانم. عینکی دارم.

کسی می‌گفت، در خارج (کشوری خارجی که یادم نیست) اگر کسی به تو زل بزند، می‌توانی از او شکایت کنی! [همانطور که انتظار می‌رود، ابتدا کمی از این ماجرا تعجب می‌کنم، اما تعجب‌م را قایم می‌کنم، بلاخره غرب است، هرکار کنند درست و متمدنانه و زیبا و خوب و حقیقت است. بعد از اینکه کمی در دل قربان صدقه‌ی شان رفتم، تعجب کنار می‌رود و حرف‌ش را تأیید می‌کنم. بدبختی اینجاست که از فردایش خودم هم شبیه غربی‌ها حواسم هست به کسی زل نزنم. بلاخره برای متمدن شدن لازم بود.]

[اما مدتی است، تعجب‌م بازگشته است.] من ولعی دارم برای زل زدن به آدمها؛ به گمان‌م آنها هم دارند. به نظرم می‌رسد، این نگاه نکردن، خیره نشدن یک جور بی‌اعتنایی دارد، و نه احترام به حریم خصوصی. سرد و سنگدلانه است. نمی‌دانم آن قانون کذایی راست است یا نه. می‌دانم ازین دست قانون‌ها به اسم حمایت از حریم شخصی زیاد پیدا می‌شود. یک فاصله عجیبی میان ما آدمها افتاده است. اگر بتوانم توضیح می‌دهم.

یک چیز را مسلم می‌دانم. ما آدم‌ها، همه‌ی‌مان آدم ایم. بیشتر از اینکه متمایز باشیم، شبیه به هم ایم. به جز آن نیازهای زیستی‌مان. همه‌مان به طرز عجیبی به محبت نیاز داریم. [نمی‌توانم جلوی گریه ام را بگیرم!] ما نیاز داریم بقیه به ما زل بزنند، ما را لمس کنند، سر گفتگو را باز کنند و ... خلاصه هر چیزی که به ما بفهماند «من تو را دیدم». اما چنان رفتار می‌کنیم که گویی ما تنها ذهن جهان ایم، در مرکز جهان، و دیگران، «چیز»هایی اند، مثل هر چیز دیگری. در مقابل، کوشش نفس‌گیری می‌کنیم برای جلب توجه همان «چیزها». آن چیزهایی که دیگران را «چیز» فرض کرده اند. همه همزمان هم در تلاش اند که محبت دیگران را دریافت کنند و همزمان آنها را چیزهایی در خدمت خواسته‌های خودشان می‌دانند. ما نمی‌دانیم، اما از همین پارادوکس زجر می‌کشیم. مخصوصاً جایی مثل متروها فکر مرا به شدت درگیر این مسئله می‌کند. آدمها، با سرعت به طرف درب مترو یا خروجی حرکت می‌کنند. دیگران را پس میزنند. غر می‌زنند. گویی جهان در خدمت آنهاست. «ای چیزها! از جلوی راه‌م کنار بروید.» در همان بل‌بشو بسیار می‌کوشم تا جای آن کارگر پیر باشم. خودم را بگذارم جای او و مرکز جهان او شود. مرکز جهان جایی جز من شود. حیرت‌انگیز است؛ غیرممکن است. مثل اینکه چیزی از دست داده باشم. خودم نباشم! گاهی عجیب است. مرکز جهان اینجا نباشد و من به حاشیه رانده شده باشم. گویی کل جهان از بین رفته است. اگر همه‌ی جهان برای من از منظر من معنا گرفته است، اگر منی در کار نباشد، جهان گم می‌شود. از طرفی هم آسوده خاطر می‌شوم؛ «دنیا خیلی بزرگ است». حسرت در این شکاف است. اینجا که گویی نقطه اشتراکی میان من و دیگر آدمها نیست. اینکه گمان می‌کنیم خودمان تنها ذهن جهان ایم. گمان می‌کنیم ما آدم ایم و دیگران چیزی بیشتر از ربات‌های خیلی باهوش نیستند، پیش‌بینی پذیر اند، گذشته‌ی ساده‌یی داشتند. همین ظاهرشان اند که هستند.

گاه می‌کوشم مرکز جهان را جابه‌جا کنم به درون فرد دیگری. فرد دیگری که احتمالا مرا تماشا می‌کند. مرا با آن ظاهرم که در آینه دیدم. می‌کوشم از روی ظاهر خودم را قضاوت کنم. تلخ است، اما من واقعاً ناجور ام. می‌توانند هر قضاوتی درباره‌ی من بکنند. در ذهن‌م با آن فرد که در حال قضاوت‌م است حرف می‌زنم: می‌توانی تصور کنی من گیاهخوار ام؟ من چه گذشته‌یی داشتم؟ الان کجا می‌روم؟ دیشب با چه فکری خوابم برد؟ دغدغه ام چیست؟ ... و واقعیت این است که نه، نمی‌توان فهمید.

اینجاست که دوست دارم به آدم‌ها خیره شوم. یکهو سوالی بپرسم. او را لمس کنم. یا بگویم تو خیلی دوست‌داشتنی هستی. دوس دارم به این زل زدن‌های خشک و خالی و دور بودن‌ها خط بکشم. دوس دارم آن چیزها، بیشتر از پوست گوشت و استخوان شوند. [جهان برای من آن وقت زیباست، که اگر کسی از ته دل غمگین بود، بتواند همانجا بنشیند و گریه کند و نگران چیزی نباشد و ما هم باشیم.]

جهان را تبدیل به جای دردناکی کرده اند. نمی‌توانی محبت کنی. به قول دوستی «نمی‌گذارند محبت کنی» در عین حال که تشنه‌ی توجه تو اند.

[من نیاز دارم که محبت کنم، لطفاً اجازه دهید!] بگذارید از محبت دیدن خسته شوید، نه اینکه از محبت ندیدن درمانده!

دوستم راست می‌گفت، معنای زندگی را می‌توان در محبت کردن بی قید و شرط یافت.

سلام

خیلی مهم نیست، اما امروز زادروزم است. مهم نیست؛ چون هر لحظه می‌تواند باشد. چون روز و سال و همه‌‌ی اینا قرارداد است. مثلا چرخیدن دور خورشید قرار داد است. میتوانست معیار دیگری باشد. راستش، میتوانست اصلا نباشد.

طبق همان قرارداد، من وارد ۲۶مین سال زندگی‌م شدم. طبق کلیشه‌یی، من در اوج جوانی‌ام هستم.

راستش، همین امروز یک افسرده‌ی عیارتمام بودم. امروز فقط به بیماری فکر می‌کردم. این آن چیزهایی نیست که طبق کلیشه، یک جوان به آن بیاندیشد.

امروز با دو آدم جدید، درباره‌ی «مبارزه علیه ستم» گپ زدیم! درباره‌ی کار سیاسی کردن و کتاب خواندن استدلال می‌کردیم. از همه عجیب‌تر، به نتیجه رسیدیم. من یک جوان پرشور بودم.

دوستی می‌گفت، پیری و جوانی یک برساخت اجتماعی است. درست می‌گفت. کاش حرفی داشتم که گپ زدن را با او ادامه دهم.

اینکه من امروز آشوب ام، برحسب تصادف است و کوچکترین ربطی به شب تولدم ندارد. من هیچ تعصبی روی این روز ندارم. زادروز فقط چیز بامزه‌یی است.

اگرچه می‌تواند بهانه‌ی خوبی باشد که چندنفری چندلحظه‌یی نگاهشان را سمت من برگردانند و چندجمله‌یی درباره‌ی خودم با من رد و بدل کنند. اما اگر این هم نباشد، آرزو می‌کردم این روز اصلا نبود [یا شاید من اصلا نبودم]. [قول نمی‌دهم از تنهایی نمیرم.]

سلام [لبخند]

من زن‌ها را دوست دارم، همه‌ی شان را. هنگامی که مترو سوار می‌شوم، بیشتر از همیشه متوجه این موضوع می‌شوم. با اینکه واگن جداگانه‌ی متروها را تبعیض‌آمیز می‌دانم، دیدن همه‌ی زنان یک‌جا برایم خوب است. خوشحال ام که زن ام و می‌توانم وارد این واگن‌ها شوم. من نمی‌خواهم تبعیض جدیدی معرفی کنم. زن بودن به خودی خود ارزشمند نیست، همان‌طور که مرد بودن. اگر چه هر جنس به خودی خود ارزش خودش را دارد. من در «زن بودن» چیز زیبایی می‌بینم. شاید اگر جنسی که در طول تاریخ تحت ستم بود، مرد بود، آن چیز ِ زیبا را در «مرد بودن» می‌دیدم. من آن چیز زیبا را، در تک تک چهره‌های خسته می‌بینم. [حساب کنید در چهره‌های غیرخسته آن زیبایی چه غوغایی به پا می‌کند.] زن‌ها مبارزه می‌کنند. هر چند اگر خودشان ندانند.

قرن‌های طولانی در پستوها چپانده شده بودند. قرن‌ها سرکوب شده بودند. آنها تباه می‌شدند. هر چیز خطاب می‌شدند مگر انسان. [شرح‌اش در اینجا نمیگنجد]. اما پس از همه‌ی این ستم‌ها، زن وجود دارد. وجود دارد و هرچند خسته، طغیان کرده است. دیر اما سرانجام رها شده است. این رهایی اندک است، اما رخ نموده و پررنگ تر می‌شود. دیگر «انسان» خطاب می‌شود و در گونه‌ی خودش شمرده می‌شود. زن‌ها خسته اما بیرون زده اند، حقوقی دارند و با همه‌ی خستگی بیشتر می‌کوشند. برای کوچکترین حقوق‌شان جنگیده اند و پیش می‌روند. آن‌چه که مردها برایش نجنگیدند. زن‌ها شوم شمرده شده اند، منشأ بدی‌های جهان تلقی شدند. دیگر با یک موجود چه کنیم تا کنار بکشد؟ از «هیچ شمردن» بیشتر چه می‌توان کرد؟ دیگران را نمی‌دانم، اما زن‌ها از تا نیفتادند. زنانگی/زن بودن تجسم قدرت است. هر زنی که قدرت‌ش را به چنگ آورد، آن قدرت مشروع است، حتا ناب است. همه‌ی زن‌ها جدا از هر تبعیض دیگری که بر آن‌ها وارد می‌شود (که در آن تبعیض با مردان مشترک اند)، زن اند. زن‌ها در چیز شومی با یکدیگر مشترک اند (که کاش نبودند). پیروز شدند، اگرچه نه کاملاً.

می‌دانم، پدران‌مان، برادران‌مان یا شریک‌های زندگی‌مان در این مبارزه سهمی دارند اما در آن انتخاب میان ِ جنگیدن و نجنگیدن، زن بود که معامله‌ی بزرگی کرد. زنان برای همه‌ی هستی‌شان جنگیدند، برای همه‌ی بودنشان و نه چگونه بودنی. برای انسان بودنشان جنگیدند، نه صرف ِ کالبدي. جنگیدند که انسان خطاب شوند، نه اینکه رحم ِ دیگری بزایند و نوع ِ بشر/مردانگی را بقا بخشند. آن‌ها اکنون می‌توانند تصمیم بگیرند که نزایند و شرمنده و شوم نباشند. این زمانی به اراده‌ی خودشان نبود. زن‌ها دیگر تنها دارایی‌شان رحم‌شان نیست. من اسم این را پیروزی می‌گذارم در کنار همه‌ی شکست‌ها و رنج‌های هرروزه‌ی‌مان.

ما باید جایی، هرزه و شوم خطاب شویم. جایی قبح همه‌ی ننگ‌های مردسالارانه فرو بریزد. رها شویم. باید خودمان انتخاب کنیم چه صفتی درخور جنس زن است. خودمان به خودمان قید بزنیم. درباره‌ی بدن‌مان، احساسات‌مان، نقش‌مان، هویت‌مان تصمیم بگیریم. نه اینگونه از طرفی رذیلت حسادت را در ذاتمان بکارند و از طرفی ما را مادری دلسوز بار آورند. که اگر گفتی حسود نیستم، بگویند زن نیستی و چون مادری مهربان هستی، پس زنی کامل ای!

زنان در نهایت برای انسان بودن می‌جنگند، نه آن انسانیتی که مردسالاری مشروع می‌داند، بلکه آن انسانیتی که انسان مشروع می‌داند. انسانیتی که مجموع فضیلت‌ها است، نه مجموع متناقضی از صفات برای به یوغ کشیدنمان، شوم شمردنمان، ضعیف شمردنمان.

زن بودن زیباست، چون پس از همه‌ی سلطه‌ها، برای زن و مرد می‌جنگد، نه برای برتری، بلکه برای خوبی و راستی.