نویساک

از تاکسی پیاده شد. شلخته به نظر می‌رسید. شال سرش افتاده بود. دکمه‌های مانتوی بلندش باز بود و باد آن را به هوا می‌برد. یک کیسه‌ی بزرگ کتاب و کیف دستی قهوه‌ای در یک دست و باقی کرایه تاکسی و گوشی‌اش نیز در دست دیگرش بود.

سرش گیج می‌رفت. چند لحظه ایستاد و سپس با عجله از خیابان رد شد. به خودش نگاهی انداخت و فکر کرد که شلخته به نظر می‌رسد. به آن طرف خیابان که رسید بلافاصله دستش را درون کیف شلوغش کرد و دنبال پاکت سیگارش می‌گشت.

تند قدم برمی‌داشت. و همزمان سیگارش را در باد روشن می‌کرد. پک اول سیگار، کار خودش را می‌کند.

هنوز گیج و منگ بود. با خودش می‌گفت: وقتی قراره تنها بمیرم، خب بذار با سرطان ریه بمیرم. چه فرقی می‌کنه.

انگار به کسی جواب پس می‌داد: سیگار کشیدن من دلیلی نداره، علت چرا.

جمله‌ی بعدی چنان سهمگین بود که قدم‌هایش آرام شد. اطرافش را نگاه کرد. باد موهایش را می‌کاوید.

من به خودم آسیب می‌زنم و می‌دانم که چنین می‌کنم. من بابت چیزی خودم را تنبیه می‌کنم!

از نوک انگشتان پا شروع می‌شود. بالا می‌آید، ساق پا و ران‌ها همه بی‌حس می‌شوند. به کمرم که می‌رسند احساس عجیب و خوشایندی دارد. گویی از تخت فاصله دارم. پوستم چیز مشخصی را حس نمی‌کند. بعد هم کمرم بی‌حس می‌شود و سپس شکم و پستان‌هایم و آخر سر، گردن و پوست سرم آرام می‌گیرد. لَخت و بی‌حرکت در جای خود می‌مانم. دوست داشتم تا ابد ادامه میداشت. یا شاید دقیقا به قلبم سرایت می‌کرد و آن تنها تلاش منظم زندگی را آرام می‌کرد.

پاها را درون شکمم می‌کشم و انگشتانم را میان موهایم می‌برم. گویی دنبال چیزی می‌گردم. بعد خاطره‌ی آن نوازش خاص را در ذهنم پخش می‌کنم. دقیقا آن حس را ندارد. دستان او بزرگ‌تر و گرم‌تر است. شلخته‌تر نوازش می‌کند. خاطره‌ی کوتاهی است زیرا من بلافاصله همانطور خوابم برده بود.

سپس انشتانم را رو شانه و گردنم می‌کشم. پایین‌تر می‌آیم. پوست نرمی دارم. از خودم می‌پرسم: او نیز متوجه شده بود؟ و خاطره را مرور می‌کنم. حس ناخن‌هایش را نیز به‌دقت به یاد دارم. هرگز کلامی وجود نداشت و این خاطره‌هایم را بی‌نظیر می‌کند.

بوسه؟ گمان می‌کنم تنها یک بوسه وجود داشت. آری تنها یک بوسه بود.

و تنها یک عبارت محبت‌آمیز گفت، آن هم در خواب و بیداری. بعید میدانم خودش به یاد آورد زیرا هرگز دیگر چیزی نشنیدم.

اما وعده‌های غذایی بسیاری داشتیم. حتا در کوتاه‌ترین دیدارها نیز چیزی می‌خوردیم یا می‌نوشیدیم. سلیقه‌ی او بهتر بود.

هربار می‌دانستم این دقیقا همان حسی است که باید در کنار کسی داشت. آسوده و سبک بودم.

تنهایی.

تنهایی بسیار شلوغی دارم. آدمهای خیالی بسیاری اطراف من هستند. نه تنها با آنها صحبت می‌کنم، مثلا: اوه قطار را از دست می‌دهم، تندتر بیا. بلکه با آنها غذا می‌خورم و نظرشان را می‌پرسم. دعوا می‌کنیم، قهر می‌کنیم، تو گویی آنها شخصیت خودشان را دارند، نظرات و سلیقه‌ی خاصی دارند و باورهایی که با من سازگار نیستند.

عجیب است که در خیالمان نیز آدمها آن طور که می‌خواهیم نیستند.

چشمانم را می‌بندم و می‌کوشم برای مدت طولانی روی تصویر یا خاطره‌ای تمرکز کنم. نمی‌توان در زمان حال بزیم. یا رویا می‌بافم یا خاطراتم را مرور می‌کنم و همین بسی فرساینده است.

سیگار روشن می‌کنم. می‌بلعم‌شان. می‌دانید، همه چیز درون من بسیار نخراشیده است و مرا زخمی می‌کند. نمی‌توانم لحظه‌ای آرام باشم. تو گویی روی زخم‌هایم دراز می‌کشم. نمی‌توانم ثابت بمانم.

چنان از جهان واقعی به‌دور ام که حتا نوشته‌هایم از دغدغه‌های روزمره دور است. چرا گمان می‌کنم همیشه چیز پیچیده‌تری از آنچه پیرامون من می‌گذرد وجود دارد؟ چطور می‌توان به دنبال چیزی بود که نمی‌دانم چیست؟ راز هستی یا راز هستی من؟ چرا خودم را جدی می‌گیرم و چرا پاسخی برای پرسش‌هایم ندارم؟

روی تخت ولو می‌شوم. اینگونه نوشتن را می‌آغازم، نه پشت میز، نه در یک کافه‌ی شیک و پیک. دقیقا زمانی که احساس می‌کنم به استراحت نیاز دارم. نیاز دارم واژه‌های بیشتری بدانم. باید بتوانم بهتر درباره‌ی چیزی که تجربه می‌کنم/می‌کنیم بنویسم.

نوشتن مانند زندگی کردن است‌. نمی‌توان همه‌ی آن را یکجا به‌جا آورد. این چندمین بار است که می‌آیم و این نوشته را ادامه می‌دهم، نوشتن به‌مثابه استراحت؛ درازکشیدن روی شن‌های داغ. رویای من درازکشیدن روی شنهای داغ، همراه با نور کورکننده آفتاب، رطوبتی سنگین. و نوشتن همان صدای موج‌هاست. یک نوای پیوسته، نتراشیده، طبیعی، و گاهی خشن است. موج‌ها احساس زندگی می‌دهند. پیش‌بینی‌ناپذیر اند. معنابخش اند، به شن‌ها، به نور خورشیدی که روی آب می‌درخشد، به رطوبت هوا.

و موج‌ها ناکام اند.

این سومین نوشته‌ی من با موضوع رویاست، یعنی من بیشتر اوقات با چنین چیزی درگیر ام.

آنها موضوعات متفاوتی دارند. یعنی ممکن است از رویای یک قرار عاشقانه تا داشتن یک خانه‌ی مستقل یا صحبت کردن به زبانی دیگر و حتا رقصنده‌ی حرفه‌ای باشد. اما درست برعکس، گاهی بسیار دلخراش و غم‌انگیز اند.

یکی از رویاها که گاه به طرز غریبی تسلی‌بخش نیز هستند، تصور لحظاتی پس از مردنم است. البته نه اینکه پس از مرگ چه تجربه‌ای خواهم داشت. در واقع زمانی می‌کوشیدم درباره آن خیال‌پردازی کنم اما بی‌نتیجه و احمقانه بود. من تابه‌حال نمرده ام! حتا تجربه‌ای نزدیک به آن را نیز نداشته ام.

اکنون بیشتر به این می‌اندیشم که چه راه‌هایی برای خودکشی وجود دارد و من کدام را انتخاب خواهم کرد. چه کسی جنازه‌ی مرا پیدا می‌کند، اولین واکنش آنها چیست، چگونه به دیگران خبر می‌دهند یا اصلا چه کسانی خبردار می‌شوند. می‌کوشم تصور کنم چگونه سوگواری خواهند کرد... زندگی پس از من چگونه خواهد بود؟ چقدر زمان می‌برد تا مرا فراموش کنند. مرا چگونه یاد می‌کنند؟ آیا دچار عذاب وجدان می‌شوند؟ یا بدتر... ممکن است دق کنند؟ یا مانند مرگ مادرم، فراموش می‌شوم؟ کاش پس از مرگم بدانم چه خواهد گذشت.

این اندیشه‌ها دو اثر دارند. از طرفی تصور ناراحتی اطرافیانم مرا می‌آزارد و هر بار از این تصمیم بازمی‌دارد و از طرفی هربار که به آن می‌اندیشم، نسبت به قبل بیشتر می‌توانم جلو بروم و کمتر ترسناک به نظر برسد.

به طرز غم‌انگیز و فرساینده‌ای برای چیزی می‌جنگم که نمی‌دانم چیست. فقط خسته و زخمی و گرسنه به خودم می‌پیچم و امید دارم روزی بابت همه اینها از من تقدیر شود. و دقیقا اشتباه من اینجاست. این من هستم که باید از خودم تقدیر کنم!

هم دوست ام، هم دشمن و هم داور. خنده ام می‌گیرد، همزمان که گریه می‌کنم. بغض و سردرد از پایین و بالا سَرم را له می‌کند.

کمک نمی‌خواهم.

بهار بود. باران می‌بارید. قدم می‌زدیم، خیلی دوستانه. من برای او مُردم. بهار نبودم ولی کنار او، شاخه‌های خشکیده‌ی تنم شکوفه می‌دادند.

تابستان بود. هوا گرم شده بود. غذا می‌خوردیم. همه چیز به نظر آرام بود. اما درونم... امانم را برید.

پاییز شد. در خیابان انقلاب قدم می‌زدیم. می‌خندیدم. و برگهای زرد و خشکم، با لرزه‌ی خنده‌ می‌افتادند.

زمستان آمد. زمستان زمین و زمان. هوا سرد بود. قهوه خوردیم، اما حضور او بود که مرا گرم می‌کرد.

حالا او رفته است و من فصلها را گم کرده ام.

پناهگاه من اینجاست. نمی‌گویم خودم را سانسور نمی‌کنم، نه‌تنها چون غیرممکن است، بلکه خیلی چیزها چنان هولناک یا مبهم است که نمی‌توان به زبان آورد.

اگر چه مانند بیماران بخش مراقبت‌های ویژه، تحت کنترل ام، اما کنترل احساسات پارادوکسی خنده‌دار است. هیچ آدمی رقت‌انگیزتر از کسی که می‌گوید احساساتم را کنترل (یا به طور ضمنی سرکوب) می‌کنم، نیست. اینکه من دیگر مانند گذشته زودجوش نیستم، بخاطر مهار کردنش نیست، بلکه شناخت علت آن است. دست‌کم این چیزیست که خیلی بیشتر با عقل جور درمی‌آید.

مدتی است که درست برعکس گذشته، نمی‌توانم به کسی اعتماد کنم. یعنی به‌نظر می‌رسد از این بر بوم افتاده ام. پیشتر حتا به ذهنم نمی‌گذشت که ممکن است از کسی آسیب ببینم، اما اکنون بهتر است حتا نگویند از قضا بالای چشمانم ابرو هست! مانند یک جانور کتک‌خورده، دوباره به سوراخی می‌خزم. ابتدا خودم را محاکمه می‌کنم: این‌ها همه جزای رفتارهای نادرست تو با کسان پیشین است. سپس مثلا وکیل مدافع خودم می‌شوم، کمی منصفانه‌تر: تقصیر خودت است که بی‌دفاع مقابل آنها می‌ایستی، آنها شرور نیستند، اما نمی‌دانند چه چیزی به تو آسیب می‌زند یا نه؟

در آخر نیز حکم اعلام می‌شود: انفرادی! تا زمانی نامعلوم.

روی تخت سلولم دراز می‌کشم، درون لباس‌های گناه‌آلود و البته نخ‌نما. گمان می‌کنم بار سنگینی به دوش می‌کشم که غیرممکن است خلاصی یابم. آخر بوده اند کسانی که مرا آدم بدی خطاب کرده اند، کسانی که از من متنفر شده اند، یا گفته اند دلشان را شکسته ام. من که می‌دانم اینها چقدر می‌تواند دردناک باشد، و چقدر جبران ناپذیر. حتا اگر فرض بگیرم که آنها مسائل خودشان را داشتند، و اشتباه مرا بیش‌ از اندازه بزرگ کرده اند، اما اینکه آنها را رنجانده ام، واقعیت است. تلخی‌ش را زیر زبانم احساس می‌کنم.

حقیقتا ترجیح میدهم داخل قفس بمانم، اما کس دیگری را نیازارم. کوله بارم جا ندارد. نمی‌دانم چند وقت دیگر قرار است نفس بکشم. می‌کوشم تغییر کنم، آدم خوبی شوم، اما به جاده که نگاه می‌کنم، انتها ندارد... زمان کافی برای شناخت چنین خشم تلنبارشده‌ای وجود دارد؟

به پهلو می‌چرخم، اشکم سرریز می‌کند. دلتنگ ام. برای آدمهای اشتباهی که دوستشان دارم، اما اشتباهی دوستشان دارم. شرم می‌کنم از فعل «دوست‌داشتن» استفاده کنم. نکند این نیز برآمده از احساسات ناخوبم باشد؟ از کجا بدانم چرا دوستشان دارم؟ فقط می‌دانم تصور روبه‌رو شدن با آنها قلبم را می‌لرزاند، شنیدن صدایشان مرا ذوب می‌کند. شب‌ها خوابشان را می‌بینم، به آغوش می‌کشمشان، می‌بوسمشان. آنجا احساس نمی‌کنم که چیزی اشتباه است.

همه‌جا تاریک است. می‌چرخم و سرم را در بالش فرو میکنم. نمی‌توانم آینده‌ای را تصور کنم. همه چیز تاریک است. همینقدر یکنواخت و بی‌‌احساس زمان می‌گذرد و من تنها می‌کوشم زنده بمانم، حتا دقیقا نمی‌دانم چرا!

کتاب دیروز بر نوشتن تاکید خاصی داشت. مرا برانگیخت. بی‌تا می‌گوید من خوب می‌نویسم. اما اصلا انگار کسی که فعل «نوشتن» را انجام می‌دهد، من نیستم. پیشتر هم گفته بودم، گویی لیلای دیگری درون من است که منظم‌تر است و بهتر می‌اندیشد. می‌دانم که او می‌نویسد، هر چند بیشتر اوقات گوشه‌گیر است. گاهی سر برمی‌آورد و شروع به نوشتن می‌کند، در این لحظات انگار که از او فاصله دارم. اکنون که این را می‌نویسد، درباره‌ی من می‌نویسد، عجیب است. آیا می‌خواهیم یکدیگر را بشناسیم؟ آیا می‌توانیم به هم اعتماد کنیم؟ به گمانم آن لیلا، من ِ درونگرای من است. می‌دانم پیچیده است. اما مطمئن ام همه چنان آشفتگی‌ای درونشان دارند.

آن لیلای نویسنده، که پیشتر اسمش «میرزا بنویس» بود، متحمل بیشترین سرزنش‌ها است. آنقدر احساس ناامنی می‌کند که حتا خودش را سوم شخص خطاب می‌کند.

-لیلا، ممنونم که می‌نویسی.

احتمالا هیچکس مشتاق شنیدن غم و غصه‌ی دیگران نیست، با اینحال موضوعِ بخش بزرگی از نوشته‌هایم درباره‌ی بدبختی‌ها است. اما چرا؟

من عموما آدم شادی به نظر می‌رسم. در جمع‌ها بذله‌گو هستم. برای چیزهای کوچک ذوق خود را نشان می‌دهم. معمولا من گفت‌وگوها را آغاز می‌کنم. لباس‌های شاد و رنگارنگ می‌پوشم. راحت‌ترین کار دنیا برای من، لبخندزدن است. در عین حال نیز قوی به نظر می‌رسم.

تا اینجا همه چیز خوب به نظر می‌رسد. اما اینطور نیست. یکی از چیزهایی که حال بد ما را بدتر می‌کند، دیدن آدم‌هایی است که همیشه شاد و قوی به نظر می‌رسند. دیدن آنها این تصور را در ما ایجاد می‌کند که آنها هرگز حالشان بد نمی‌شود و ما هرگز نمی‌توانیم مثل آنها شویم.

آدم‌های شاد و قوی همان اندازه که می‌توانند الهام‌بخش باشند، ممکن است ناامیدکننده باشند، به دو دلیل: آنها الگوی خوبی به نظر نمی‌رسند، زیرا به نظر اصلا مشکلی ندارند که بخواهند با آن سر و کله بزنند و نهایتا قوی باشند، دوم، ممکن است حال خوبشان چنان دور از دسترس به نظر برسد که ما را بیشتر سرخورده کند.

اما آدمهای شاد و قوی، همیشه چنین نیستند.

من هر از چندماه به خانه‌ی یکی از دوستانم سفر می‌کنم و حدود ده روز را در آنجا می‌گذرانم. در آنجا در یک گروه کتابخوانی شرکت می‌کردم. من به دلایل زیادی، مشارکت فعالی داشتم، چه وقتی که حضور داشتم و چه وقتی به‌صورت برخط شرکت می‌کردم. من در آن جلسه‌ها مانند همیشه سرزنده بودم. بیشتر از دیگران مشارکت داشتم و بیشتر شوخی می‌کردم. اگر حضوری بودم، معمولا لباس‌های روشن و رنگی می‌پوشیدم، آرایش می‌کردم و می‌کوشیدم زیبا به نظر برسم.

من برای شرکت در جلسه‌ها و مشارکت فعال، مسئولیت زیادی احساس می‌کردم‌. این بار مسئولیت بر همه‌ی مشکلات روانی دیگرم اضافه می‌شد. تحمل وضعیت از توانم خارح بود. تصمیم گرفتم از گروه خارج شوم و انرژی خود را ذخیره کنم.

دوستانی که یافته بودم، بسیار برایم با ارزش بودند. با اینحال، در گروه مجازی از همه‌شان خداحافظی کردم و خارج شدم.

هنگامی که اعضای گروه از دوستم که سرحلقه جلسه بود علت را پرسیدند، پاسخی که گرفتند، برایشان بسیار عجیب بود.

لیلا به لحاظ روانی ضعیف شده است.

برای همه عجیب بود، زیرا مگر لیلا هم روزهای بد دارد؟ دوستم پاسخ داده بود: احتمالا بیشتر از همه‌ی ما.

برای من روایت روزهای ناجور، سودی ندارد. تقریبا همه‌ی حرف‌های من در جلسات روانکاوری بیان می‌شود. با اینحال من نه آنقدرها که به نظر می‌رسد قوی هستم و نه شاد.

شاید پربسامدترین باور من این است که آدمها در امور ابتدایی تفاوت چندانی ندارند. با اینحال هنگامی که به یک بدبختی دچار می‌شویم، تقریبا شک نداریم که چنان چیزی فقط برای ما رخ می‌دهد. در حالی که دقیقا کنار گوشمان، آدم‌های ظاهرا شاد و قوی هم چنین چیزی را از سر می‌گذرانند.

من خوشحال ام که شاد و قوی به نظر می‌رسم. همیشه دوست دارم الهام‌بخش آدم‌های اطرافم باشم اما می‌ترسم گاهی این شاد و قوی بودن نمایشی به نظر برسد، با اینکه واقعا نمایشی درکار نیست. تنها علت بازگویی رنج و ضعف‌های من این است که مخاطب من بداند، یک آدم گمنامی در گوشه‌ی دیگری هم چنان بدبختی را از سر می‌گذراند و کج‌ دار و مریز طی می‌کند. نه یک شخصیت مشهور و افسانه‌ای، نه یک شخصیت تخیلی، بلکه دقیقا یک آدم گمنام و تصادفی.

یوتیوبر محبوب من که بسیار پیگیر ویدیوهایش بودم، زمانی برای من جدی‌تر شد که دریافتم او نیز با اضطراب و افسردگی دست و پنجه نرم می‌کند و گاهی به سختی از رخت‌خواب بیرون می‌آید.

آنجا متوجه شدم او به‌رغم همه‌ی مشکلات می‌کوشد بهتر زندگی کند.

رفیق عزیزم س، در یکی از لحظات بحرانی من که در اشک و آه غوطه‌ور بودم، گفت: قوی بودن، خسته نشدن نیست، بلکه ادامه دادن با وجود همه‌ی خستگی‌هاست.

رواقی‌ها بر این باورند، یکی از اصول زندگی خردمندانه این است که چیزهایی که زیر اراده‌ی ما هستند را از چیزهایی که چنین نیستند، بازشناسیم. ما نباید اندیشه‌مان را بر چیزی بگذاریم که نمی‌توان تغییر داد.

اینکه چه نژادی داریم، چه جنسیتی داریم، یا در کدام خانواده بزرگ شدیم و مانند اینها، هرگز در اراده ما نیست. بلکه این گونه مسائل، بخشی از زمین بازی هستند. اینها راهنمای بازی هستند. بازشناسی این دوگونه مسائل از این جهت است.

در یک بازی، ما اراده‌ای کاملا آزاد نداریم. باید قواعدی وجود داشته باشد. در نگر من رواقی‌ها بهترین قاعده‌ها را ارائه داده اند. اما این قوانین بسیار کلی اند. زیرا زمین بازی هر کسی در زندگی منحصربه‌فرد است. لازم است برای بازی، همزمان هم پیش برویم، هم زمین را بشناسیم. تمام مشکلاتی که در طول بازی به آن برمی‌خوریم، یا آن گونه اند که می‌توانیم تغییر دهیم، یا نمی‌توانیم. اگر تغییرپذیر باشند، می‌کوشیم تغییر دهیم. اگر نه، آن مانع را باید روی نقشه‌ی زندگیمان علامت بزنیم، با همه‌ی جزییاتش باید آن را ثبت کنیم؛ هم برای اینکه بتوان از آن دوری کرد، هم اینکه شاید ان نقطه‌ضعف یا مسئله روزی به کارمان بیاید.

حتا معیار برنده‌بودن هم منحصربه‌فرد است. زیرا هدف ما، وابسته به معنایی است که این بازی/زندگی برای ما دارد. و نمی‌توان معنای زندگی را بدون شناختِ امکانات و ضعف‌ها یافت.

روز یکم از سال/قرن جدید، مسئله‌ای بزرگ را شناختم. شاید بتوانم بگویم مسئله‌ای که از یک سال پیش از به‌دنیا آمدنم وجود داشت. من کسی را از زندگی خود بیرون کردم که بخش بزرگی از انرژی روانیم صرف او می‌شد. دو روز گذشته است و من در روزهای حساسی هستم. برای خودم تخت‌درمانی تجویز کردم. یعنی به آن نیاندیشیدم، بلکه واکنش نشان دادم. امروز در میان خواب و بیداری متوجه شدم که همه‌ی کاری که باید بکنم این است که این مانع را با همه‌ی بیچارگی‌ای که برای من به همراه داشته، روی نقشه علامت بزنم. من باید از او دوری کنم، و دوری از او چنان انگیزه‌ای به من می‌دهد که سخت بکوشم تا راه جدیدی بسازم. این مسئله، بخشی از زمین بازی من است. اگر آن را نبینم، متوجه نمی‌شوم که در پسِ آن، مردابی است مرگبار.

امیدمند ام، همه‌ی آدم‌ها فرصت زندگی خردمندانه را داشته باشند. و از این جهت، سال نو بر ایشان مبارک باشد.