۵۴ – افتخار

هیچکس به تو افتخار نمی‌کند!

مثل نشستن پشت فرمان یک ماشین قراضه می‌ماند. فقط خودت می‌دانی قلق ماشین چیست. فقط خودت می‌توانی ماشین را کنترل کنی، یا شاید هم نتوانی. ماشین که به راه می‌افتد کسی نمی‌داند راندن آن ماشین چقدر مهارت می‌خواهد. فقط خودت می‌دانی و فقط خودت زحمت راندنش را به جان می‌خری. به همین دلیل کسی به تو افتخار نمی‌کند!

جان‌ت را کف دستت می‌گذاری و ماشین را به جاده می‌اندازی. بی‌‌آنکه بدانی چه در پیش رو است، پیش می‌روی. فقط خودت، تنهای تنها، می‌دانی که هر لحظه بهتر از قبل شده‌ای. هربار که کاپوت ماشین را باز می‌کنی و می‌بینی ماشین زندگیت را بهتر می‌شناسی. کسی به تو افتخار نمی‌کند، چون هیچکس نمی‌داند هربار که در گرما و سرمای کشنده توقف می‌کنی، برای اینکه دوباره به راه بیفتی، نقشه‌ی بهتری چیده ای. آنگاه، در یک لحظه، فقط خودت به خودت افتخار می‌کنی!