۵۳

با دقت ظرف‌ می‌شست. تو گویی درحال انجام ماموریت مهمی است. انگار دارد جهان را نجات می‌دهد. اما عجیب آن که لبخند می‌زد. چیز مبهمی درباره‌ی آن لبخند وجود داشت. پرسیدم: اون لبخنده؟ حواسش پرت شد و پوزخند زد و پس از مکث کوتاهی گفت: شاید! + چرا شاید؟ – چون سوالتو نفهمیدم! + منظورم این بود به چی فکر میکنی؟! – اگر نخوام طفره برم. به قوی بودن، امید داشتن و زندگی فکر می‌کردم. ولی اینا لبخند نداره. میدونستی اینا وجود ندارن؟ همیشه دوست دارد اول غافلگیرم کند. که حتا یک بله و خیر ساده هم نتوان گفت. گمان می‌کند گیج‌کردن مخاطب بامزه است، اما به نظر من آزارنده است. – باشه باشه. —میخندد. مثلا منو ببین. من همیشه ضعیفم و آرزوی قوی بودن رو دارم. حتا اگر همه بهم بگن قوی هستی، خودم میدونم که ضعیفم. من سرخورده ام و امید؟ یه چیزیه که فقط وقتی همه چی سیاهه لازمش داریم. + و زندگی؟ – فقط وقتی با مرگ روبه‌رو بشی معنا داره! + پس اون حالت لبات لبخند نبود؟ – نمیدونم. خیلی وضعیت بحرانیه. میدونی آدمای افسرده‌ای که دارن سعی می‌کنن بهتر بشن، خیلی وضعیت سختی دارن. اونا یه خاطره مبهمی از گذشته‌ی شاد خودشون دارن. و منتظرن دوباره برگرده. توی هر لحظه‌ای که شبیه لحظه‌های شاده، دنبالش می‌گردن. و اگر نتونن دوباره حسش کنن، فکر میکنن توی بهترشدن شکست خوردن. میدونی چی میگم؟ وقتی که یه غذای خوشمزه میخورن، یا یه رابطه جنسی باکیفیت دارن، منتظرن ببینن بعدش چه حسی دارن. آیا اون میل به بهترشدن رو حس می‌کنن یا نه؟ این نقطه خیلی حساسه. چون می‌ترسن حسش نکنن و باز توی سیاهی فرو برن. و احتمالا حسش نکنن. ولی نکته اینه دقیقا همینجا باید مقاومت کنن. می‌فهمی؟