۴۵.۲

با همه اینها گاهی حس می‌کنم تنهایی برایش خطرناک است. گاهی حال و روز غم‌انگیزی دارد. حواسش خیلی پرت می‌شود. وارد اتاق یا آشپزخانه می‌شود اما نمی‌داند چرا. مجبور است همه چیز را جایی یادداشت کند که فراموش نکند، اما فراموش می‌کند کاغذهای یادداشت را نگاه بیندازد.

به محض اینکه کاری را تمام می‌کند روی تخت ولو می‌شود و به سقف خیره می‌شود. یا به دنبال یک شیوه تازه خودکشی می‌گردد یا درباره یک معشوق تازه خیال‌بافی می‌کند. همین که خورشید غروب می‌کند، اوضاع سخت‌تر می‌شود. تاریکی نفسش را می‌برد. از ترس اینکه دیر خوابش ببرد، خوابش نمی‌برد.

پرسیدم: چای می‌خوری؟ + نه! می‌دونی که بدخواب میشم! – لیلا تو بدخواب هستی! سیگاری روشن می‌کند. دوباره بغض دارد. برق اشکش در تاریکی هم پیداست. دلم گرفت. اندیشیدم که چرا با خودش چنین می‌کند؟ خواستم بگویم نفس عمیق بکش اما در مقابلِ پکی که به سیگارش می‌زد حرف خنده‌داری به نظر می‌رسید. همین میلش به نفس کشیدن هم برای سیگارهایش نگه داشته بود. کلافه بود. می‌ترسیدم سر صحبت را باز کنم. می‌دانستم دوست نداشت مرا نادیده بگیرد، اما گاهی حوصله مرا نیز نداشت. پرسید: چی می‌خوای؟ – خودت می‌دونی! + الان حوصله حرف زدن ندارم. حوصله هیچی ندارم. دوباره اشک به چشمانش جهید. روی تخت ولو شد. من هم کنارش دراز کشیدم. موهایش را نوازش کردم. منتظر بودم بگوید چه چیز اینطور بند دلش را پاره می‌کند. صدای تپش قلبش را می‌شنیدم. + خب؟ همین؟ فردا هم همینه؟ دم ظهر بیدار شم، قهوه بخورم. چند دور دور خودم بچرخم تا یادم بیاد باید چیکار کنم، یه کم کار کنم. آهنگ تکراری گوش بدم. کتاب می‌خونم ولی نمی‌دونم چرا، فقط قشنگه ولی به درد نمی‌خوره. بعد شب میشه و باز همین‌. قراره تا آخرش همین باشه؟ حرفی نداشتم. به پهلو کنارش دراز کشیدم. دیدم که قطره اشک از گوشه‌ی چشمش غلتید. خدا می‌داند چندبار این مکالمه را تکرار کردیم. اما انگار از آن سیر نمی‌شود. می‌گوید: می‌دونم همیشه همینا رو تکرار می‌کنم، ولی احساس می‌کنم همه مسئله همینه. احساس می‌کنم دقیقا جواب سوالام جلو چشممه ولی نمی‌تونم ببینمش. هربار که تکرار می‌کنم حرفامو، هنوز دنبال یه چیزی می‌گردم. با اینکه می‌دونم همه آدما اینو تجربه می‌کنن، اما حس می‌کنم کسی نمی‌تونه کمکم کنه. سرش را به سمت من چرخاند: می‌دونی چی میگم؟ می‌دانست که می‌فهمم. فینش را بالا کشید و نیم‌خیز سیگار را در زیرسیگاری خاموش کرد. زیرلب ادامه داد: من نمی‌تونم بفهمم چرا باید یه همچین تکراری رو ادامه بدم. مث دیدن یه سریال تکراری بدساخته. کلافه میشم. بعد سرجایش نشست. سرش را میان دستانش گرفت. چهارزانو جلویش نشستم. گفتم: خودتو با پارسال مقایسه کن‌. انقد زندگیت تغییرکرده که خودت هم باورت نمیشه! فکرشم نمی‌کردی انقد اتفاق تازه بیفته! + ها، چقدم که دلچسب بود. تو که می‌دونی همه چیز رو. نمی‌دونم از کی تا حالا انقد کلیشه حرف میزنی! – از وقتی مکالمه‌ها رو می‌نویسی... رویش را برگرداند: واقعا بی‌جنبه ای! این به کنار، میدونی مشکل من این نیست هر روز قهوه‌ها تقرییا یه مزه میده، همه آهنگا تکراریه، می‌دونم اینا واقعا تکراری نیسن. با این قسمتش دارم کنار میام. مشکل اینجاست چیزی برام تکرار میشه که حتا تصورشو نمی‌کردم! سرم را پایین انداختم. سکوت کرد. فهمید که تا ته خط رفتم. می‌خواست بگوید آدم‌ها! نه که تکراری شده باشند. آدم‌ها تکرار نمی‌شوند، حسش به آنها تکراری شد؛ حس ترس، بی‌اعتمادی، ناامنی، و سرخوردگی. هر یک قدم که به کسی نزدیک می‌شود، ده قدم بعدی رو به عقب است. بهانه‌اش این است که دارم از خودم مراقبت می‌کنم اما می‌داند که نمی‌تواند مرا دور بزند. به خوبی می‌دانیم تنهاییش کاملا خودخواسته نیست، بلکه نمی‌تواند. حتا دوست صمیمی و قدیمی‌ش هم در سیصد کیلومتری نگه داشته است. + بی‌تا میگه هیچ چیز تکرار نمیشه. همیشه یه چیزی فرق داره. و انقد این دور اتفاق میفته تا جواب رو بفهمیم. بفهمیم چرا توی دور گیر کردیم. – باهاش موافقی + کاملا! سر همین هی این حرفا رو تکرار می‌کنم، با اینکه دیگه داره چندشم میشه ازشون. – واقعا چندشت میشه؟ شاید همینه. حست داره عوض میشه. + کم و بیش. ولی فقط حسمه. منطقا هیچ جوره نمیتونم وصفش کنم. چندش خیلی مبهمه! مگه سوسکه؟ – شاید سوسکه... + شاید باعث شه از مسخ دربیام. به خودم بیام؟ – اینم میشه! + خودمم نمیفهمم چی میگم. – عجله نداریم...

دوباره به سقف خیره شد. داشت به سوسک می‌اندیشید، یک سوسک تنها.