۴۴- می‌روم، می‌روی، می‌رود

حالم چطور است؟ باید بگویم عادی است. اما عادی نیست، کمی پایین‌تر از عادی است. غمگین نیستم. غم پایین نیست. در واقع هر تجربه‌ای از احساسات بالا است. عادی یعنی مرض بی‌حسی و کمی پایین‌تر یعنی خوگرفتن به آن.

نمی‌توانم بگویم حالم چطور است چون حال خاصی ندارم، نه حتا اضطراب. امروز نسیم بهاری را روی پوست تنم، لابه‌لای موها و صورتم حس می‌کردم و دنبال آن لذت خاص می‌گشتم، نبود. به نظر عجیب بود.

آن شب همه چیز تغییر کرد. البته شب‌های آن-چنانی بسیاری چیزها را درون من دگرگون کردند. حتا شمارشان از انگشتان دستم بیرون است. اما همه‌شان یک نقطه مشترک دارند: یک نفر می‌رود؛ آن یک نفر یا من ام یا دیگری. البته من معمولا همینطور بی‌جهت نمی‌روم، یا هیچکس بی‌جهت نمی‌رود. اما وقتی کسی به من می‌گوید برو، کمی سرم را به پهلو خم می‌کنم، خیره می‌شوم و راهم را می‌کشم. می‌توانم برای ماندن اصرار کنم، اما آن لحظه‌ی خاص فقط فرمان رفتن صادر می‌شود. همچنین هیچ تلاشی هم برای ماندن دیگری نمی‌کنم. مثل تلاش برای نگه‌داشتن کسی که مرده، بی‌فایده است. کسی که می‌خواهد برود، برای من مرده و خدا می‌داند چقدر غم‌انگیز است اما کاری از من ساخته نیست. به سوگ می‌نشینم.

پیشتر به خودم خرده می‌گرفتم که چرا در آن زمان خاص و در آن رفتنِ خاص گیر افتاده ام، بعد جایی خواندم که ویتگنشتاین گفته که فیلسوفان کند می‌اندیشند. وقتی آن جمله را خواندم، راست نشستم، گلویم را صاف کردم و ابرویی بالا انداختم و فکر کردم: خب پس من مانند یک فیلسوف رفتار می‌کنم.

کند بیاندیشید، جای دوری نمی‌رود.

من نمی‌توانم از تجربه‌هایم دست بکشم. دوست ندارم لحظاتم را از جادو پاک کنم و علت همه چیز را بیابم، اما آدم نمی‌تواند بیخیال کندن زخم‌های خشک‌شده بشود، هرقدر هم که گوشزد کنند که ممکن است جایش بماند. بگویید: خب بماند. اینها یادگارهای ارزشمندی هستند.

درباره‌ی آن رفتن خاص، دیگر همه عالم و آدم می‌دانند که مرگ مادرم را می‌گویم. مادرمرده‌شدن کوچک نیست. اگر کسی مادر دارد که او را بزرگ کرده و سالها با او بوده، حتا اگر صرفا برچسب مادر داشته باشد، رفتنش غریب است.

سرپرست، تنها آدمی است که با او خاطره بسیار داریم. مانند جعبه سیاه زندگی ماست. به تعبیر دیگری، وجودمان درهم تنیده است.چیزهای خوب و بدش را در ما کاشته است.

وقتی می‌میرد و او را دفن می‌کنیم، بخش بزرگی از وجودمان را دفن می‌کنیم. می‌توان گفت ما هم به سوگ دوری او، و هم به سوگ خودمان می‌نشینیم. آن حفره‌ی خالی که کوچک هم نیست، هرگز پر نمی‌شود یا بهتر است نشود! تنها یاد می‌گیرم که چگونه با این حفره بزیم.

پس از آن هرکس می‌رود، یا دقیق‌تر بگویم، می‌میرد، آن حفره‌ها چیز چندان نویی نیستند. دردش آشناست و آشنا خوب است یا در بدترین حالت، تحمل‌پذیر است.