۴۱- هیاهو

تنهایی.

تنهایی بسیار شلوغی دارم. آدمهای خیالی بسیاری اطراف من هستند. نه تنها با آنها صحبت می‌کنم، مثلا: اوه قطار را از دست می‌دهم، تندتر بیا. بلکه با آنها غذا می‌خورم و نظرشان را می‌پرسم. دعوا می‌کنیم، قهر می‌کنیم، تو گویی آنها شخصیت خودشان را دارند، نظرات و سلیقه‌ی خاصی دارند و باورهایی که با من سازگار نیستند.

عجیب است که در خیالمان نیز آدمها آن طور که می‌خواهیم نیستند.

چشمانم را می‌بندم و می‌کوشم برای مدت طولانی روی تصویر یا خاطره‌ای تمرکز کنم. نمی‌توان در زمان حال بزیم. یا رویا می‌بافم یا خاطراتم را مرور می‌کنم و همین بسی فرساینده است.

سیگار روشن می‌کنم. می‌بلعم‌شان. می‌دانید، همه چیز درون من بسیار نخراشیده است و مرا زخمی می‌کند. نمی‌توانم لحظه‌ای آرام باشم. تو گویی روی زخم‌هایم دراز می‌کشم. نمی‌توانم ثابت بمانم.

چنان از جهان واقعی به‌دور ام که حتا نوشته‌هایم از دغدغه‌های روزمره دور است. چرا گمان می‌کنم همیشه چیز پیچیده‌تری از آنچه پیرامون من می‌گذرد وجود دارد؟ چطور می‌توان به دنبال چیزی بود که نمی‌دانم چیست؟ راز هستی یا راز هستی من؟ چرا خودم را جدی می‌گیرم و چرا پاسخی برای پرسش‌هایم ندارم؟