۲۹- ناچیز

هوا ملس بود. آفتاب می‌زد و تا چشم کار می‌کرد دشت بود که به کوه‌ها و تپه‌ها ختم می‌شد. مگر جاده‌ی روبه‌روی‌مان که گویی تا ابد ادامه داشت. چرا که پیوسته روی تپه‌های بزرگی در افق محو می‌شد. هیچ جنبنده‌ای نبود. حتا می‌توانم تعداد ماشین‌هایی که در مسیر دیدیم را به‌خاطر آورم‌: دو تراکتور، یک کامیون و دو خودروی سواری. برای آن مسیر نیم‌ساعته این تعداد کم است. گه‌گاه از دور چند درخت نمایان می‌شد که نشان از یک روستای دورافتاده بود. چشم‌اندازها بی‌اندازه زیبا بودند. تمام مدت سر را می‌چرخاندم و از تماشای آن طبیعت بکر دلم هُری می‌ریخت: دشت‌ها با پوشش گیاهی بیابانی و کم، تپه‌ها، کوه‌ها که بخاطر زاویه تابش خورشید در طیف رنگی آبی-بنفش-خاکستری بودند. آسمان کاملا آبی بود و ابرهای سفید پنبه‌ای و نزدیک به زمین بودند. من و راننده، رفیق شفیق‌م ح، هردو هم‌نظر بودیم که چشم‌انداز همان اندازه که زیباست، هولناک نیز است. در میان چنین پدیده‌هایی بسیار کوچک و شکننده به نظر می‌رسیم، که واقعا هم چنین هستیم. اگر در چنین جایی گم شویم، به‌سختی می‌توانیم بفهمیم از آن تپه یا درخت چقدر فاصله داریم. حتا بینایی‌مان لنگ می‌زند. می‌توانستم تصور کنم همه چیز چقدر می‌تواند ناامن باشد. راه گریزی وجود ندارد. جایی برای پنهان شدن نیست. اما این چیزی از زیبایی آن چه می‌دیدم کم نمی‌کرد. همه چیز پیوسته باشکوه و پابرجا بود. ح معتقد بود که علت شگفتی من از چشم‌اندازها این است که در شهر بزرگ شده‌ام و این دست چیزها را کمتر تجربه کرده‌ام، اگر نگوییم تابه‌حال تجربه نکرده‌ام. این سخن بی‌راه نیست، اما نکته‌ این است که من در شهرهای شلوغ نیز با همین شدت شگفت‌زده می‌شوم. هرچند تعابیر دیگری برای توصیف آن به‌کار می‌برم. در فاصله‌ی کمی از یک روستا، جاده به تندی به راست می‌پیچید. در واقع علت اینکه جاده مرتب در افق محو میشد این پیچ‌ها بودند که ادامه‌ی جاده را پشت یک تپه یا سراشیبی پنهان می‌کردند. پیش از آخرین پیچ، که از حضورش خبر نداشتیم، به انگشت درختانی در دور دست سمت چپ را نشان دادم و پرسیدم که آیا آنجا نیز یک روستاست. نگاهی انداخت و گفت آری. همهنگام به پیچ رسیده بودیم. سرعت‌مان کمی بالا بود. ترمز گرفت. وارد خاکی شدیم. فرمان را به راست پیچید. من ح را تماشا می‌کردم که چگونه فرمان را می‌پیچاند تا به جاده برگردیم. سرعت‌مان کم شد اما ماشین، که یک نیسان آبی‌رنگ بود، تاب نیاورد. بعد ماشین به سمت چرخ‌های سمت راستش غلتید و با سقف میان جاده سُر خوردیم. ما نیز از روی صندلی به روی شیشه‌ی خودرو سرانده شدیم و پایین آمدن پشت ماشین روی بدن‌مان را احساس کردیم. صداهایی که نه فریاد بودند و نه حرف عادی از دهانمان خارج شد. رخداد وحشتناکی نبود. فقط باورپذیر نبود. همه‌ی اینها در لحظه‌ی کوتاهی رخ داد. و تمام مدت هوشیار بودیم. پرسش من درست بعد از اینکه چشمانم را باز کردم: «ح! به نظرت زنده می‌مونیم؟» و البته قبل از آن از خود پرسیده بودم «یعنی زندگی‌م قراره اینجوری تموم شه؟» چمباتمه‌زده روی شیشه‌ی ماشین نشسته بودم. زانویم خراشیده شده بود و به کمرم فشار می‌آمد‌. با آسودگی خاطر خنده‌داری دنبال راه خروج می‌گشتیم. پس از لحظاتی از شیشه‌ی سمت راننده که خرد شده‌ بود، خارج شدیم و ماجرا تقریبا همینجا تمام شد. هر دو تنها کمی کوفتگی داشتیم. آن هم نه از جنس ضربه‌خوردن، بلکه از جنس له شدن. هراس و هر احساسی که چنین لحظاتی باید از آدمی سر بزند، در من خاموش بود. گویی می‌خواستم همه‌چیز را به بعد بسپارم. زیرا من نیز در این رخداد سهیم بودم و درون خودم پیوسته خودم را سرزنش می‌کردم که چرا نگاه ح را از جاده برگرداندم؟ کم‌کم کسان دیگری جمع شدند و دورمان شلوغ شد. تنها پس از مدتی متوجه شدم به آغوش نیاز دارم. یا می‌خواهم به کسی بگویم درد دارم. اما این‌ها نیز تنها اندیشه‌های زودگذری بودند. زیرا همان چیزی که پیش‌تر مرا مبهوت کرده بود، همان‌جا بود. کنار جاده روی خاک‌ها نشستم. به خودم که آمدم، دوباره داشتم پیرامون‌م را تماشا می‌کردم. همه چیز مانند قبل بود. هر چیزی از شعاع چندمتری همچنان همانگونه زیبا بود؛ زیبایی هراسناک.

البته این تجربه‌ی من بود که احتمالا کاملا متفاوت از تجربه‌ی ح بود. او درگیر تماس با برادرش و دیگران برای کمک بود. آن ماشین را باید از وسط جاده جمع می‌کردند.