۲۹- امید

امروزه باورهای اندکی هستند که آدم‌های زیادی بر آن اتفاق نظر داشته باشند، اما گمان می‌کنم این باور که: هر کس مرکز جهان ِ خودش است، بدون استدلال پیچیده‌ای پذیرفتنی است. (در پس نپذیرفتن برخی هم یک نوع ریا یا گیجی وجود دارد)

اکنون نمی‌خواهم نشان دهم که این باور درست است یا نه. بلکه می‌خواهم درباره‌ی «چگونه در مرکز جهان خود بودن» بگویم. پیشتر دریافته ام که اگر لحظه‌ای بخواهم مرکز جهان خودم نباشم، جهانم فرومی‌پاشد. یعنی اگر بخواهم به معنی دقیق کلمه خودم را جای شخصی دیگر یا حتا پدیده‌ای دیگر بگذارم، به این معناست که من دیگر خودم نباشم. (این امر متفاوت است از تخیل اخلاقی، زیرا چنین چیزی تخیل نیست، و مسئله برتری دادن نیازهای خویش است)

اما اکنون دریافته ام که حداقل دوگونه می‌توان مرکزجهان‌بودن را تجربه کرد: یک بار یک «من» منفعل و دیگری «من»ـي فعال یک بار «من» آن کسی است که تجربه‌ها بر سرش آوار می‌شود. «من» منفعل هرگز تمایزی میان آنچه در اراده‌ی اوست و آنچه خارج از اراده‌ی اوست نمی‌گذارد. و چون خود را عامل نمی‌بیند، هرگز گمان نمی‌کند برخی از تجربه‌های او پیامد تصمیمات خودش است. و بالعکس او قربانی تصمیمات و رخدادهای بیرونی است. «من» منفعل نه تنها در مرکز جهان خودش است، همچنین خود را در مرکز جهان می‌پندارد. او گمان می‌کند که جهان به دور او می‌گردد. و هرگاه چیزی بر مراد او نباشد، خشمگین یا ناامید می‌شود. یک بار نیز یک «من» فعال که به ضعف‌هایش از آن جهت که فرد خاصی است و بار دیگر از آن جهت که انسان است، آگاهی دارد. این سبب می‌شود که رنج زندگی برای او معنادار شود. بتواند ضعف و پیامدهای ضعف‌هایش را برای خود صورتبندی کند و برای آن راه حلی بیابد. او می‌داند که برخی چیزها تحت اراده‌ی اوست، خود را دارای توانایی برای تغییر می‌داند، و البته با گوشه‌چشم داشتن بر محدودیت‌ها. البته تجربه‌ها بر سر ما آوار می‌شود. اما اینکه بتوانیم جان سالم از زیر آوار تجربه به در ببریم، مستلزم این است که اندکی بجنبیم و تقلا کنیم.

در وضعیت اول، آدمی گمان می‌کند همه‌چیز در جهان در طول خواهش و میل‌های او هست یا نیست. و گمان می‌کند باید امور بیرون از خودش را اساس تصمیماتش بگذارد و همزمان می‌داند امر پایداری در خارج از او نیست. نمی‌تواند امور بیرونی را انگیزه خود قرار دهد. پس سرانجام ناامید می‌شود. در مقابل، «من» فعال می‌داند تنها چیزی که تا لحظه‌ی مرگ با اوست، خودش است. پس انگیزه‌ی کارهایش باید خودش باشد. (این انگیزه‌ها می‌توانند در طول انگیزه‌های بیرونی باشند، اما باید بداند که در وهله‌ی نخست، خودش وجود دارد. به عبارت دیگر، اینکه محتوای انگیزه ما چیست، و اخلاقا درست یا نادرست است، از این بحث جداست.)

رسالت زندگی ما نه با توانایی‌هایمان، بلکه با شناخت ناتوانی‌هایمان تعریف می‌شود. زیرا معنای زندگی از درون رنج‌ها بیرون می‌آید. و رنج‌ها همه پیامد ضعف‌های ماست.

«من» فعال خوشحال‌تر از «من» منفعل نیست، اما امیدمند است. و آدمی به امید زنده است.