۲۸- چاه

بیش از هر زمانی نیاز به پشتیبانی دارم. تقریبا در هر زمینه‌ای بی‌قرار و ناتوان ام. شاید به نظر برسد که زمام برخی کارها را به‌دست گرفته ام، اما همین اتفاق باعث شده است برخی اضطراب‌هایی که پیش‌تر فرصت بررسی‌شان را داشتم، به کنجی برانم. بی‌تا می‌گوید خواب‌های آشفته‌ و بسیارت از همین رو است. کار را برای یک‌ روز تعطیل کردم. البته خواب‌های پریشان چندشب متوالی رمقی برای بیداری نگذاشت. کمی خلوت کردم. حالت تهوع داشتم. امروز خود را واداشتم که کمی کار کنم. طاقت‌فرسا بود. نیازمند نوازش بودم.

دیروز میم پاره‌ی جالبی از کتابی فرستاد که فکرم را سخت مشغول کرد.

«آنی که دوستش می‌دارم ممکن است نتواند فراوانیِ خیالی‌ای را که در پی‌اش هستم به من ببخشد، اما دست‌کم می‌تواند واقعی‌ترین چیزی را که دارد، یعنی میل خود به همان فراوانی، را به من بدهد. ما میلِ خود را به یکدیگر می‌دهیم، که دقیقاً به این معناست که آن‌چه را نمی‌توانیم در دیگری برآورده کنیم به یکدیگر می‌دهیم. بنابراین گفتن این‌که «دوستت دارم» معادل آن است که بگوییم «این تو هستی که نمی‌توانی مرا ارضا کنی!» و من چه‌قدر باید ویژه و منحصربه‌فرد باشم که به تو یادآوری کنم این من نیستم که تو می‌خواهی...» (ایدئولوژی زیبایی‌شناسی، تری ایگلتون، بخش زیگموند فروید.)

البته ابتدا فهمش کمی دشوار بود اما امروز صبح سبب کشف بزرگی شد، شاید حتا کشفی کشنده. آن چیست که دیگری ندارد و میلی در من برمی‌انگیزد که ارضاشدنی نیست؟ کمی سبک سنگین کردم. نیاز نبود. پاسخ روشن بود: پشتیبانی.

البته تداعی‌های اصلی از همین‌جا شروع شد. متوجه شدم من بیش از هر زمانی در حال مراقبت کردن هستم. اینکه این کار را با چه کیفیتی انجام می‌دهم موضوعیتی ندارد. نکته این است که من خودم را در چنین جایگاهی می‌یابم. من نمی‌توانم از این وظیفه‌ای که گویی سالیان سال به من فروخورانده اند دست بکشم. بی‌تا می‌گوید این چیزها لباس نیستند که یک‌شبه آنها را از تن‌ت خارج کنی، تازه از آن بالاتر لخت و برهنه راست راست بروی زندگی کنی. راست می‌گوید. این عادت، یا حتا می‌توانم رسالت خطابش کنم، روان‌م را خوراک می‌دهد. تنها زمانی می‌توانم از خوردنش دست بکشم که چیز دیگری بپزم. چرا مراقبت می‌کنم؟ زیرا این تنها کاری است که از کودکی شناخته ام. اساسا نمی‌توانم خود را جور دیگری تصور کنم. هرکس دیگری هم که سالها تنها با مادری بیمار زندگی کند، می‌پندارد روال دنیا همین است. می‌آیی، بیمار تیمار می‌کنی، بیمار می‌شوی، تیمار می‌شوی، بیمار می‌کنی و می‌روی. همه‌چیز از پیش مشخص است. نمی‌دانم از بخت خوب است یا بد که در میانه‌ی راه بیمار از دست برود. و تو پیش از ان که وظیفه‌ات را به سرانجام برسانی، آزاد شوی. بی‌تا می‌گوید آزادی اضطراب دارد. راست می‌گوید. هرگاه بی‌هیچ مقدمه مرزهای نامرئی جهان کوچک، برداشته شود، انتخاب‌های بسیار ادم را هراسان و خشمگین می‌کند. مدام می‌پرسم: پس چه کنم؟

خب لابد نوبت من است که حمایت شوم. کسی را نمیابم. پس رسالت خود را بر دیگری تحمیل می‌کنم. کسانی را جایگزین مادرم می‌کنم. از سر این وضعیت تناقض‌آمیز می‌شکنم.

به مادرم می‌اندیشیدم. کسی که لحظه‌ای از نقش قربانی خارج نشد. و تنها خدا می‌داند اکنون تا چه حد احساس می‌کنم شبیه به او هستم.

هم‌هنگام عمیقا به پشتیبانی نیازمند ام، با تمام رگ و پی‌‌ام می‌خواهم کسی مرا تروخشک کند. کمی طول کشید تا با این نیازم کنار بیایم. برای زنی به سن و سال من کمی عجیب است.

در همین لحظه خود را درون چاهی می‌یابم که حتا نمی‌دانم چگونه به درونش رفتم. البته اندکی بعد دریافتم که من درون آن بودم، فقط هنوز مرز آن را نیافته بودم.

می‌خواهم از چاه خارج شوم.