۲۶- نمی‌دانم

لحظه‌نگاری

انگاری که روی قایقی بر اقیانوس آرامی شناور ام، دور تا دورم افق را می‌بینم. درست است که سرگردان ام، گاهی به یاد می‌آورم که روی آب ام و بسیار ناشناخته‌های پنهان آن، اما در مجموع خوش ام. به طور کلی می‌توانم بگویم: زندگی همین است. احساس ناامنی و سرگردانی بخشی از زندگی است، اگر نگویم همه‌ی آن. نمی‌دانم چه زمان باید نگران بشوم. نمی‌دانم چقدر دوام خواهم آورد (چه زمان قایق‌م سوراخ خواهد شد یا اگر آسیبی ببیند، به موقع می‌فهمم یا نه؟)، با این‌حال متوجه آبی ِ دریا، افق گسترده‌ی زندگی، خورشید پرنور و قایق روان هستم و مزه‌شان را به موقع درمیابم‌، دست‌کم می‌کوشم چنین بزیم.

سرگردانی‌م از سر ِ این است که پیش از این طوفان مهیبی، چه بسا برای سالیان دراز، مرا در خود گرفته بود. گاهی مرا به هوا می‌برد، گاهی اگرچه مرا درون خود فرونمی‌کوفت، سخت تهدیدم می‌کرد. نیروی بسیارش هر لحظه مرا به سویی می‌پراند. گویی در زمان «گیر» کرده باشم، چنان‌چه از گم‌گشتگی درازمدت در مکان. به‌خوبی به‌یاد می‌آورم که احساس می‌کردم زمان نمی‌گذرد، احساسی خداگون داشتم. ساعت‌ها به اطرافم خیره می‌شدم. در انتظار اینکه زمان بگذرد مگر چیزی تغییر کند؛ طوفان گذر کند.

همه‌چیز در یه لحظه اتفاق افتاد، دست‌کم تصور من این است که مدت زمانی که گشایش در آن رخ داد، دربرابر آن گیرودار همچون چشم‌به‌هم زدنی بود. آیا تنها زمان گذشت؟ نگره‌های بسیاری وجود دارند که هیچ‌گاه هیچ‌کدامشان به اندازه‌ی کافی خوب نیستند. همیشه یک‌جایشان می‌لنگد. تا جایی که وقتی می‌گویم لابد خدا به من نظر کرد، بیش از همه پذیرفتنی است.

شاید بگویند چرا پایداری‌های خودت را نادیده می‌گیری. چرا آن لحظاتی که می‌کوشیدی نجات یابی را نادیده می‌گیری؟ چرا گمان می‌کنی هیچ نکردی، در تمام لحظاتی که گردبادها یک‌تنه وجود نیم‌بندت را نشانه گرفته بود؟ چرا هرگز درون آب نپریدی؟

و پاسخ من این است که نمی‌دانم.

گاهی نیز می‌گویم چون خدا خواست. من همچون موجود دست‌وپا بسته‌ای هستم که گمان می‌کند تنها لطف شکنجه‌گرش او را نجات داده است و بس.

تند و تیز از من می‌پرسید شکنجه‌گر می‌تواند لطف کند؟ و من پاسخ را پیش‌تر گفته ام: نمی‌دانم!

و بگذارید بگویم چه شد که دریا را آبی می‌بینم، خورشید را تابان: دریافتم که زندگی از پایه «ندانستن» است. همه‌ی درد من این بود که می‌خواستم با قایق‌م راه بیفتم و «بدانم». تصور «دانستن» به چنان امر دسترس‌پذیری تبدیل شده بود که تاجایی پیش‌رفتم که با گستاخی تمام در پی پیش‌بینی امور بودم. و طوفان مرا فراخواند که مرا «بشناس». مبارزه‌ی من نه از سر شجاعت، که از سر انکار آن بود. طوفان را نشناختم. نمی‌توانم بشناسم و این تمام چیزی بود که فهمیدم: «نمی‌توانم».

در هر حال من پیروز نشدم، من تسلیم شدم. من پس از این، به افق گسترده‌ی زندگی، نه به چشم امکانات که به سان منظره‌ای زیبا می‌نگرم.

زندگی برای من در همین قایق کوچک و ناامن خلاصه می‌شود: در میان دریای عظیم، در همین تنهایی، ماهیان ریز و درشت، آب شور، رطوبت و نور زننده.

من به خدا باور ندارم، ولی این را نمی‌دانم. اصلا دیگر اهمیتی ندارد که از روی دانستن باوری بدارم یا کاری بکنم. یک جور «مرا به حال خود رها کنید» در من موج می‌زند، یا دقیق‌تر بگویم در خود ِ خود ِ «زندگی» موج می‌زند.

دیگر نه خیلی می‌ترسم، نه خیلی خوشحال ام، نه خیلی غمگین، و حتا نه خیلی عاشق. در واقع نمی‌دانم چه برچسبی به بغض مبهم ِ همیشگی‌م بزنم.

شاید سوگوار ام، یا تنها شگفت‌زده‌ی زیبایی ام!

بله، دریا همچنان آرام، آبی و درخشان است.