۲۵- رماتیسم [۱]

از دوران دبستان جمله‌نویسی‌م خوب نبود. اکنون هم خلاقیت‌م در این زمینه چنگی به دل نمی‌زند. کافیست کسی بگوید با فلان واژه‌ها جمله بساز، یک آن سکوت سنگینی در ذهن‌م حکم‌فرما می‌شود با پس‌زمینه‌ی صدای جیرجیرک‌ها. اما همیشه چند واژه هستند که مانند برچسب‌های شبکه‌های اجتماعی همیشه داغ اند. کافی است یک جایی تصادفا آن را ببینی یا در پس‌زمینه به نحوی وارد یکی دوتا از حواس بشوند. در کسری از ثانیه ذهن را پر از هیجانات و خاطرات و جملات قصار می‌کنند. چنان فشاری می‌آورند که از توان خارج است. آنگاه حتا زمان کم می‌آید برای به زبان آوردنشان. این ناتوانی در جمله‌نویسی آن‌جا هم کار دست‌م می‌دهد.

ماجرای دست‌اول این روزهایم، نابسامانی‌ کبدم است. همین یک تکه عضو، که کوچک هم نیست، خواب و خوراک‌م را به دقیق‌ترین معنای آن از من گرفته اند. اما اوضاع جایی بیخ پیدا کرد که بعد از ۴۲ روز ناخوشی و نیافتن علت این درد و کوه اضطراب‌هایی که غوز بالای غوز فشار روانی‌م بودند، واژه‌ی رماتیسم سروکله‌اش پیدا شد.

با خوش‌رویی تمام به آخرین شوخی‌های ردوبدل شده بین من و پزشک خنده‌ای کردم، و از مطب خارج شدم. از پله‌ها که پایین می‌آمدم اولین جملات بالا آمدند: نمی‌خواهم تنها باشم، من الان نمی‌خواهم تنها باشم. چرا کسی نیست که مرا به آغوش بگیرد؟

از ساختمان خارج شدم، سیگار را روشن کردم. چیزی باید جلوی فوران سیل‌آسای هیجاناتم را می‌گرفت. جمله‌ی بعدی: او هم ۲۸ ساله بود که بیماری رماتیسم‌ش را تشخیص دادند. مادرم را می‌گویم.

سوار تاکسی شدم. دفتر کوچکم را باز کردم و نوشتم:

اگرچه عموما در جمله‌سازی با واژه‌ها ناکام ام، ولی با «رماتیسم» یکی دوجمله که سهل است، می‌توانم یک کتاب بنویسم. اگر پا فراتر نگذارم و جهان را درون آن نریزم و تبیین نکنم. یک شکم سیر می‌خواهد، یک برج عاج و ذهن متوهم (که این آخری فقط در چنته‌ی امثال من پیدا می‌شود). به آن «ایسم» آخرش دقت کنید.

من ۷ ساله بودم که مادرم مریض شد. از آن روز تا آخر عمر کوتاه‌ش، روزانه ناشتا یک عدد واژه‌ی رماتیسم مصرف کردیم. دورچین ناهار و شام‌مان هم رماتیسم داشتیم. از خانه که بیرون رفتیم هم زنگ می‌زدیم سراغ رماتیسم را بگیریم. این مادرم نبود که رماتیسم داشت، زندگی ما دچار همان رماتیسم مفصلی بود. غروب ۱ بهمن ۱۳۹۸ رماتیسم با حیله‌های گوناگونی که سوار کرده بود، پیروز شد. ما داغ‌دیده بازگشتیم. گمان می‌کردیم لااقل آن بیماری شوم التهاب‌آور را همراه با مادرم در دل خاک سرد دفن کردیم.

بعد از یک سال‌ونیم تلاش برای بازگشتم به زندگی سابق، روزهایی که کم‌وبیش به زندگی‌ام دستی می‌کشیدم، دردی احساس کردم. جسم تیزی زیرقفسه‌ی سینه سمت راستم را می‌کاوید. یعنی این تصویری بود که از آن درد داشتم. و این آغاز ۴۲ روز پیش است. روزی که به ذهن‌م خطور نمی‌کرد که ممکن است دوباره به واژه‌ی رماتیسم ختم شود.

(احتمالا ادامه دارد)