۲۲ – خانواده‌ی مجمع‌الجزایری

از زمانی که به یاد می‌آورم، خانواده‌مان شبیه به “خانواده‌” نبود. از همان‌ها که در جشن و عزا کنار یکدیگر باشند. تعطیلات سال نو و تولدها و سالگردها را کنار هم بگذرانند. در سختی‌ها تکیه‌گاه و پناهگاه هم باشند. خانواده‌ی پنج نفره‌ی ما بیشتر از اینکه شبیه یک سرزمین آباد یکپارچه باشد، مجموع جزایری بودند که در طی زمان از یکدیگر دور می‌شدند. نقش افراد خانواده کاملا مشخص نبود. فرزندان والدین خودشان بودند و حتا گاهی والدین والدین‌شان. هیچ شانه‌ای مسئولیتی به دوش نمی‌گرفت. مادرم بیشتر از مادر رفیق ما بود، و پدرمان چنان دور بود که بیش از خودش نام‌ش بود. مهر و محبت‌مان نه از سر هم‌خون بودنمان بلکه از آن جوری بود که میان باقی آدمیان است. نمی‌توانستیم دریابیم که چرا باید فلان عضو خانواده را به فلان دوست‌مان اولویت دهیم. آن زن و مرد هیچگاه قهرمان کوچکترها نبودند. و کوچکترها هرگز الگویی از گروه “خانواده” نداشتند. اعضای به اصطلاح خانواده هرکس مسیر خودش را می‌پیمود و حتا می‌توان گفت کمترین اصطکاکی با یکدیگر نداشتند. و بالاتر از این‌ها هیچکدام‌مان متوجه چنین امر غریبی نبودیم. البته خانواده‌ی مادری‌م که وسواس خاصی روی شیوه‌ی خانوادگی داشتند، همیشه نگاهی ترحم‌آمیز به ما می‌انداختند با این‌حال از پشت عینک ما، این آنها بودند که عجیب و غریب می‌نمایاندند.

تنها امری که اعضای خانواده را کم و بیش گرد هم می‌آورد، بیماری مادر خانواده بود. نقطه اشتراکی دردناک؛ که نمی‌دانم بابت‌ش باید خوشحال می‌بودیم یا ناراحت.

مادرم که مُرد، تنها حلقه میان ما در رفت. اکنون ما نه شبیه به حلقه‌های دوبه‌دو متصل که مانند زنجیری هستیم که بیش از اینکه یکدیگر را نگاه داریم، به روی هم سنگینی می‌کنیم. اما دریافتیم که این خود توفیقی اجباری است. جهان خانواده‌مدار ما را از خود می‌راند و از طرفی به یکدیگر نزدیک می‌کند. حالا من مراسم شامی را با پدرم برگزار می‌کنم و با خواهرم درد دل می‌گویم و با برادرم سیگار می‌کشم. و آنها... دورافتاده، نامه‌های‌شان را من پست می‌کنم.

من از گذراندن بیشترین زمان با این چهارنفر دیگر خوشحال ام. درمیان‌شان زندگی‌ای را زیستم که دیگران در کتاب‌‌های داستان می‌خوانند. گروه ما در نوع خودش منحصر به فرد بود. به آنها افتخار نمی‌کنم با اینحال خوشحال ام. از تمام کمبودهایی که از پس این گروه نصیبم شد خوشحال ام. کمبودهایی که مرا بیرون از چارچوب قرار داد. ما ناخواسته شجاعت آزمون و خطا داریم. ناخواسته آزادانه تصمیم می‌گیریم و با پوست و گوشت‌مان دریافتیم که مسئول گزینش‌های خوب و بدمان هستیم. از آنها تشکر نمی‌کنم، چرا که تنها بخت ما را گرد هم آورده بود، با اینحال اگر اکنون به گذشته بازگردم، گروه‌م را عوض نمی‌کنم. بلکه آن نگاه کلیشه‌یی ترحم‌آمیز به خانواده‌های مجمع‌الجزایری را تغییر می‌دهم.