۲۱- همدلی

من نیز مانند بسیاری از شما به‌غایت کمال‌گرا هستم. از وقتی که رفیق شفیق‌م (ح) پیشنهاد داد که من هزینه تحصیل و زندگی‌ات را می‌دهم با این شرط که به کسب علم و دانش بپردازی، لیست رویایی بلندبالایی برای خود تهیه کردم. که از یادگیری زبان یونان باستان تا آشنایی با کامپیوتر در آن جا دارد. و نمی‌دانم چطور در میان این‌ها ترجمه را جدی‌تر بگیرم و کتاب صوتی ضبط کنم. و در عین حال یک رابطه‌ی عاطفی را سر و سامان دهم.

اما چه شد که این شد؟

هفته‌ی پیش در اوج نابسمانی روانی بودم. ظاهرا در دوره‌ی روان‌درمانی چنین اتفاقی عادی است. من در وضعیت سقوط آزاد بودم. به هر چیزی و کسی چنگ می‌زدم که بقای‌م را حفظ کنم. ضعیف شدم. و همزمان مدام خودم را سرزنش می‌کردم. در دور باطلی افتاده بودم که به نظرم نشکستنی می‌آمد. هر چند نهایتا شکست. و من مطلقا نقشی نداشتم. من مانند طفل ضعیفی گریه می‌کردم و نهایتا کسی مرا آب داد و کسی نان و کسی نوازش. از زمانی که نوجوان بودم چنین حال و هوایی برایم سهم بزرگی از روزمره‌ام بود. اما اینبار شکست به معنی دقیق کلمه را حس کردم.

از من پرسید چیزی هست که تو را خوشحال کند؟ نمی‌دانم دنبال پاسخ واقعی بود یا انتظار داشت خودم را لوس کنم و بگویم تو. اما من شکسته‌تر از اینها بودم و پاسخم یک سر تکان دادن خشک و خالی به نشانه‌ی نه بود. اگر پیشتر هم می‌گفتم نه شاید مانند اینبار چنین دقیق نبود. به هر حال آدم چیزی پیدا می‌کند که سرش را گرم کند و ذوق کند. اما من از خوشی بری بودم.

پس او مرا سخت پایید. چنان که نمی‌توانم در واژه‌ها بیان کنم. و همه اینها شاهدی بر این نظریه‌ام است که تنها «همدلی» کارساز است و بس. یک لحظاتی چنان جهان تاریک است که سوسوی دورترین ستاره آدم را ذوق‌زده می‌کند. اینکه تنها نیستی و کسانی از سر لطف یا وطیفه‌ی انسانی نوری به جهانت می‌تابانند.

به امید روزی که من هم ستاره‌ی کوچک و دور جهان کسی باشم. یا حتا به امید روزی که جهان کسی چنان تاریک نباشد.