۲۰- فقط می‌گویم

جمله‌ها پشت هم می‌گذرند و من جا می‌مانم. دستم به قلم نمی‌رود. عمیقا عاشق آدمها می‌شوم ولی نهایتا باید به خدا بسپارم‌شان. و مدتی طولانی چنین می‌کنم. من تیماری می‌دانم، برای همه جز خودم. و نیرویی دارم برای همه جز خودم. همین مرا چنین نابود می‌کند. گفت: اگر نتوانی از خودت مراقبت کنی، نمی‌توانی آنطور که میخواهی دیگران را تیمار کنی؟ و این راهی بس دشوار می‌نماید.

گفت: تو شخص مهمی را از دست داده‌ای و نیاز به مرحم و محرم داری. و من می‌بینم به تنهایی از پس آن برنمی‌آیم. و نیست مرا یاری دهد. آن‌ها را می‌رانم چون می‌خواهم با نرنجاندنشان آن‌ها را بپایم. و نیست مرا بپاید.

من به دنبال مقصر نمی‌گردم. مقصری وجود ندارد.

نمی‌توانم مانند قبل از آن‌ها مراقبت کنم و این مرا ضعیف می‌کند. نمی‌توانم وظیفه‌ام را ادا کنم؛ رسالت‌م را. منِ عاشقِ بی‌چیزِ خسته را که می‌خواهد؟! نیست.

گفت: تو آرام نیستی و این تقصیر تو نیست.

ذره ذره آب می‌شوم و تمام می‌شوم. بلاخره تمام می‌شود و تمام می‌شوم.