۱۷- مرگ

۲۶ فروردین ۱۴۰۰

به گمانم به هیچ موضوعی به اندازه‌ی مرگ و آمیزش نیاندیشیده ام. دو موضوعی که گویی در تقابل هم‌اند. اولی برای‌م پررنگ‌تر است. مخصوصا پس از مرگ مادرم. اگر چه از زمانی که به یاد دارم، به خودکشی و عواقب آن می‌اندیشیدم. حتا پیش از مرگ مادرم، مرگ کسانی یکسان ِ مرگ مادرم برایم دشوار بوده است: سقراط و محمد پیامبر اسلام به همین دلیل مرگ مادرم یکسره پدیده‌یی نو نبود. بلکه تنها دلتنگی‌اش طاقت‌فرسا بود.

مرگ مادرم نقطه‌ی عطفی برای اندیشش درباره‌ی خودکشی بود. تازه پس از آن بود که سویه‌هایی نو درباره‌ی خودکشی به ذهن‌م آمد: مادرم ۴۸سال عمر خود را برای رشد من قربانی کرد و حالا خودکشی من پاسخی به چنین ایثاریست؟ یا اینکه، مرگ مادر من علتی داشت که سبب نابهنگامی رفتنش است و باید به دنبال آن علت باشم. علتی بنیادین‌تر از علت‌های علمی پزشکی. پس نخست نباید بگذارم این خشم تحلیل رود و دوم تا آخرین لحظه گامی هرچند کوچک برای ازمیان‌بردن آن علت باشم.

خلاصه خودکشی، راه حلی رمانتیک برای پایان دادن به رنج بی‌پایان زندگی، از میان رفت. مرگ معنایی تازه به زندگی‌م داد. زندگی ارزشمند یعنی یافتن امری که بتوان برای آن مُرد. زندگی من به خودی خود تنها رنج‌ها و لذت‌های فردی دربردارد، مگر آنکه هدفی بالاتر از اینها برای آن بیابم. هدفی که لذت و مخصوصا رنج دیگری را درخود داشته باشد. یافتن راهی که نه تنها بتواند اندکی از رنج من بکاهد، بلکه در طول فروکاستن رنج دیگری نیز باشد. چرا که اگر رنج بد است، برای هر جانوری بد است. و چه چیز مرا از دیگران برتر می‌کند؟