۱۵- ...

تهران هر کاری هم بکند، در دل من یکی نمی‌تواند جا باز کند، حتا هنگامی که هوا خوب باشد و خیابان‌ها خلوت [تر. یادم آمد تهران خیابان خلوت ندارد!]

حالا وسط این شهر بدشهرت، یکی که سر صبح با چشم‌های خواب‌آلود لبخند بزند، یا عاشق است، یا احمق [اولی به دومی فروکاستنی است!].

یکی را دیدم با آرایش غلیظ [از آنجایی که آرایش مردان باب نشده، فرد آرایش‌شده زن است]. با خود گفتم اگر مرا با چوب هم بزنند، این‌همه آرایش نمی‌کنم. خودم وارد دیالوگ می‌شوم: ظاهراً اگر او را بزنند، آرایش می‌کند. پاسخ می‌دهم: قیافه اش شبیه به کتک‌خورده‌ها نبود.

از شدت لوس بودن فکرهای‌م خنده ام گرفت.

مدتی است روزها خیلی شاد ام، و شب‌ها... هیچگاه از این غمگین‌تر نبوده ام. لاغرتر شده ام و بدخواب‌تر.

هوا که رو به تاریکی می‌گذارد، به روح‌م سایه می‌افتاد. غم‌م می‌شود. دل‌تنگ می‌شوم. افسرده‌حال می‌شوم. خودم را می‌بینم که به خیابان‌های تهران [لعنتی] می‌سپارم؛ به آدم‌ها.

شب‌ها من با تمام وجود غمگین ام [بغض]، اما روزها می‌خندم، لب‌های‌م را رنگی می‌کنم، سیگار می‌کشم و نگران سلامتی‌ام می‌شوم. فلسفه‌بازی‌های می‌کنم. نه اینکه شادی‌هایم از پس غم‌م رنگ گرفته باشد. شادی‌ها هیچ چیز نیستند مگر حواس‌پرتی‌هایی از روی ناهوشیاری. شادی نزیستن است. غم هم مرگ نیست.

«رنج» اصیل است. «شادی» هم زیادی هرز است.

[نمی‌توانم سکوت کنم. نمی‌توانم حرف حساب بزنم.]