۱۴- بافتنی

[بهار است. گویی هنگامی که هوا خوب است، دلیلی ندارد چیز بدی وجود داشته باشد. اگر گمان می‌بریم مشکلی هست، آن در نگاه ما است. انگار دل‌م می‌خواهد هنگامی که هوا خوب است، همه چیز خوب باشد. بدبختی‌های‌م را بگذارم برای ۹ ماه دیگر سال.]

و چنین است. با کسی می‌پلکم که چندی پیش رویای‌ش را در سر می‌بافتم. کسی که با او بخوابم اما خیلی کاری به کار هم نداشته باشیم. کسی که آرام باشد و حالا حالا تمام نشود. مرموز بماند. زیبا بماند.

امان از لذت‌های زیادی که رنج زیاد به همراه دارند. امان از رویایی که نمی‌تواند ناب باشد. همانطور تروتمیز که در ذهن می‌بافم، بدون نخ و گره اضافی.

رویاها را یا نباید بافت، یا اگر بافت، نباید تن کرد، و اگر به تن رفت، باید درزهای‌ش را، پرزهایش را و اندازه‌اش را تحمل کرد. رویاها را معمولا اندازه‌ی خودمان نمی‌بافیم. یا آنقدر بزرگ اند که در واقعیت جا نمی‌گیرند یا گل‌وگشاد می‌شوند که کلافه‌مان کنند. یا آنقد تنگ اند که نفس‌مان را بِبُرد.

زیبایی‌یی که چشم‌م را پر کند، در واقعیت مرا کور می‌کند.

اینبار اما، می‌خواهم قد ِ رویای‌م شوم. می‌خواهم از آن لذت بِبَرم. کاش بتوانم. کاش تاب بیاورد. کاش تاب بیاورم.